web stats
Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پیروزی بهرام چوبین بر ترکان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پیروزی بهرام چوبین بر ترکان

poem-book-128

 

ساوه شاه مرد پیری را نزد بھرام فرستاد و گفت آبروی خود را مبر و اینرا بدان که پادشاھت ترا برای مرگ به اینجا فرستاده. بھرام چون اینرا شنید خندید و گفت: اگر شاه جھان مرگ مرا بخواھد من خوشحال می شوم که خاک بالای بدنم ریخته شود. دوباره ساوه شاه پیغام فرستاد که ھرچه بخواھی از گنج و پول به تو خواھم داد. بھرام پاسخ داد اینقدر بھانه مجوی. دوباره ساوه شاه پیغام داد که من با تو جنگ ندارم و از کشتنت لذت نمیبرم چون شاه تو از من کوچکتر و کوچکترین چاکران من از تو بزرگترند. بھرام پاسخ داد اگر من کوچکترم پس شکست برایم ننگ نخواھد بود.

ادامه داستان :

چو بشنید گفتارھای درشت

فرستادۀ ساوه بنمود پشت

ساوه شاه دستور داد فیل ھای جنگی را به دشت ببرند و از گرد سمُ آنھا، آسمان تیره شد.بھرام ھم میمنه و میسره لشکر را آراست.ساوه شاه به آرایش رزمگاه نگاه کرد. ھرات از پس پشت بھرام بود. از تنگی جا فقط چھل ھزار در میمنه لشکر ساوه شاه قرار گرفته و شمشیرداران در پشت آنھا و از لشکر بسیاری بیکار و دیوار پیلان، در پیش سپاه راه را بسته بودند. ساوه شاه از تنگی دشت برای آن ھمه سپاه غمگین بود و فرستاده ای را نزد بھرام فرستاد و گفت: بخت با تو یار نیست اگر من شاه جھان باشم با یک فرزند فرخ نژاد، ترا کدخدائی و دختر می
دھم. چون شاه ایران در جنگ کشته شود، تاج و تخت او را بتو میدھم و از آنجا من بسوی روم خواھم رفت و این گنج و سپاه را بتو خواھم داد. بھرام پاسخ داد از این سخنھای ناسودمند زیاد شنیده ام. گفتی ترا شاه می کنم. مگر نشنیده ای که درویش را چطور می شود از ده بیرون کرد؟ این کار یکی دو روز نیست. سرت را بر سر نیزه نزد شاه گردنکشان می فرستم. دیگر گفتی که دختر و گنج بمن میدھی.

چو رفتی سر و تاج و گنجت مراست

ھمان دختر و برده رنجت مراست

فغفور به پدر گفت این لابه برای چیست باید حمله را شروع کرد.

بفرزند گفت ای گزین سپاه

مکن جنگ تا بامداد پگاه

بھرام تمام شب به فکر جنگ بود و صبحگاه سه ھزار نفر سوار کارآزموده را بر میمنه شمردند و در میسره سواران جنگی و مردان کین. در یک طرف آذرگشسب ھمراه ایزدکشسب و در دست چپ پیداگشسب و در پیش سپاه ھمدان گشسب و با ھرکدام سه ھزار سوار جنگی.
جادوگران ساوه شاه در ھوا آتش انداختند و ابر و باد سیاھی برآمد و از ابر تیر باریدن گرفت. بھرام در سپاه خروشید که این جادو است و بدین جادویھا مدارید چشم. ساوه شاه به رزمگاه نگاه کرد و دید که جادو کارگر نیافتاده و لشکر را بسوی میسره آورد که به قلب سپاه دست یابد. بھرام نگاه کرد و دید تعدادی گریزان شده اند.

آمد و سه تن را با نیزه از اسب بر زمین کوبید و گفت شرم ندارید از خدای جھان. از آن جایگاه با درفش سپھدار بسوی میمنه و بعد به سوی قلبگاه سپاھش آمد و به سپاھیان گفت که دیوار ما آھنینست پیش.

ھمه دل بخون ریختن بر نھید

سپر بر سر آرید و خنجر دھید

ساوه شاه دستور داد پیلان در پیش سپاه حرکت کنند

چو از دور بھرام پیلان بدید

غمی گشت و تیغ از میان برکشید

پس از آن به بزرگان گفت: که ای نامداران و جنگ آوران،

کمانھای چاچی بزه بر نھید

ھمه یکسره ترگ بر سر نھید

ھرکس که تیر و کمان دارد، کمان را بزه کرده و خرطوم فیل ھا را نشان بگیرد.

بپیل اندرون تیرباران گرفت

کمان را چو ابر بھاران گرفت

خرطوم پیلان از باران تیر پرخون و دشت ھمچون آبگیر شد. از آن زخمھا، فیلھا بخودشان پیچیدند و برگشتند وسپه برھم افتاد و چندی بمرد.

سپاه اندر آمد پس پشت پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

ساوۀ رزمجوی روی تخت زرین، سپاھش را دید که چون کوه آھن مذاب سرگردان و آن پیلان مست آنرا می کوبیدند. پر از آب شد دیدۀ ساوه شاه.

نشست از بر تازی اسب سمند

ھمی تاخت ترسان ز بیم گزند

بھرام او را دید و ھمچون شیر درنده به دنبالش تاخت. خدنگی که بر روی آن چھار پرعقاب بود به کمان چاچی گذاشت و چرم گوزن را با شست کشید و چون پیکان از انگشت او گذشت، بدن ساوه به روی خاک افتاد.

چنینست کردار گردان سپھر

نه نامھربا نیش پیدا نه مھر

نگر تا ننازی بتخت بلند

چو ایمن شوی دور باش از گزند

چون بھرام جنگی روی سرش رسید، از روی زمین بلندش کرد و سر شاھوارش را از تن جدا کرد. ترکان که نزدیک شاه رسیدند تن بی سر او را دیدند. از آنطرف بھرام به خراد برزین گفت تا نگاه کند و ببیند از ایرانیان کی کشته شده. خراد بھر خیمه ای سر زد و از لشکر یک نامور را که از نوادگان سیاوش بود، نشانی از او ندید.
یک جادوگر ترک با چشمانی مثل گربه و سرخ روی به بھرام گفت من در جنگ برایت مفید خواھم بود و آن خواب بد کار من بود. بھرام اندیشه کرد و گفت از آن جادوی سیاه چه سودی به ساوه شاه رسید؟

ھمه نیکویھا ز یزدان بود

کسی را کجا بخت خندان بود

فرمود تا سرش را از تن جدا کردند.چون او را کشتند برپای خاست و گفت: بزرگی و پیروزی و فرھی و بلندی و نیروی شاھنشاھی و نژندی و شادمانی از توست، انوشه دلیری که راه نو جست.
بھرام سر ساوه شاه و اسیران جنگی و گنج ھرچه بود را ھمراه نامه ای برای ھرمز فرستاد و از او پرسید که آیا سپاه را به جنگ پرموده ببرد یا نه؟
از آنطرف ترکان برھنه و فراری خودشان را به توران زمین رسانیده و به پرموده شاه گفتند:

بھرام ز رستم فزونست ھنگام جنگ

دلیران نگیرند پیشش درنگ

لشکرش صد به یک ما بود و ابتدا جنگ بچه بازی بنظر می رسید ولی یزدان یارش بود و بیش از این حرفی برای زدن نداریم. پرموده رخسارش زرد شد و سپاھی با صد ھزار مرد جنگی به دشت نزدیک رود جیحون فرستاد.
از آنطرف ھرمز دو ھفته خبری از بھرام نداشت و نگران بود تا مژده دادند که بھرام بر ساوه پیروز گشت. شاھنشاه چون این را شنید بر پای خاست و بر پیش یزدان، ھمی گفت کای داور رھنمای:

سپھبد نکرد این نه جنگی سپاه

که یزدان بدُ این جنگ را نیک خواه

پس از آن صد و سی ھزار از گنج یادگار پدرش آورد و یک سوم را به درویش و یک سوم را به آتشکده برای جشن نوروز و سده داد و یک سوم را خرج مرمت ویرانیھا و آبادانی کرد. خراج چھار سال را بخشید و بھر نامدار و کشوری نامه نوشت که بھرام بر سپاه ساوه شاه پیروز شد. ھمچنین فرستاده پھلوان را پیش خواند و نامه بھرام را با تخت سیمین و دونعلین زرین و ھرگونه چیز پاسخ داد

ز ھیتال تا پیش رود برک

ببھرام بخشید و بنوشت چک

و فرمود ھرچه غنیمت بدست آورده ای به سپاه ببخش اما گنج ویژه ساوه شاه را به دربار بفرست و تو خودت درباره پرموده تصمیم بگیر و نگذار دشمن گردن فراز شود.
چون پرموده از فرمان ھرمز آگاه شد، آنچه گنج و درم داشت در قلعه ای گذاشت و با سپاھش از جیحون گذر کرد. دو منزل مانده به بلخ دو لشکر بفاصله دو فرسنگ از ھم قرار گرفتند. پرموده بھرام را دید و غمگین به خود گفت که این پھلوان پیشرو یک شیر درنده است و شمار سپاھش ھم معلوم نیست. باید به او شبیخون زد. او سرمست از پیروزی بر ساوه شاه است و اگر بخت یار باشد انتقام خون پدرم را خواھم گرفت.
ستاره شمار به بھرام گفته بود روز چھارشنبه جنگ نکند. آنروز چھار شنبه بامداد می و رود رامشگر و خوردنی به باغی برده و چون خبر به پرموده رسید، با شش ھزار مرد جنگی باغ را محاصره کردند. بھرام آگاه شد و به یلان سینه گفت حفره در دیوار درست کند و ھمراه ایزدگشسب از باغ بیرون رفتند. از آن باغ تا جای پرموده شاه تن و سر دشمن بر زمین افکنده و چون به لشکر خودش رسید ھمان نیمه شب چون شیر خروشید و از چپ و راست به ترکان حمله کرد. خاقان از بیم تیغ بھرام به قلعه گریخت و در را بست. بھرام به یلان سینه گفت: درنگ جایز نیست، تا سه ھزار از جنگیان را برگزیند و با چھار پھلوان و آذرگشسب ھرکه را یافتند گردن بزنند شاید پرموده از قلعه بیرون بیاید. سه روز این کار را ادامه دادند و روز چھارم پیامی برای پرموده فرستاد:

که ای مھتر و شاه ترکان چین

ز گیتی چرا کردی این دز گزین

پرموده پاسخ داد که راز جھان تا توانی مجوی. گستاخ مشو، اگر تو نوی، ھست گیتی کھن. راز این جھان را کسی نمی داند، و ھرگز چھره خودش را بما نشان نخواھد داد. اگر دمار ترکان را درآوری، مطمئن باش فرجام کار کین خواھی خواھد بود. من ناگھان پیش تو نخواھم آمد، چون تامین جانی ندارم.

تو یک بنده ای و من یک شھریار

بر بنده من کی شوم زار و خوار

اگر از شاه تو زینھار بخواھم برایم عار نخواھد بود و پس از آن گنج و قلعه من از آن تو خواھد بود.
بھرام از این پیغام شاد شد و نامه ای به ھرمز نوشت که خاقان چین زینھار می خواھد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*