Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : غمی بد دل شاه هاماوران

چنین گفت فردوسی پاکزاد : غمی بد دل شاه هاماوران

فردوسی-و-شاهنامه

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

در بند شدن کاووس توسط  شاه هاماوران  :

*

‫‫غمی بد دل شاه هاماوران‬
‫ز هرگونه ای چاره جست اندران‬
‫چو يک هفته بگذشت هشتم پگاه‬
‫فرستاده آمد به نزديک شاه‬
‫که گر شاه بيند که مهمان خويش‬
‫بيايد خرامان به ايوان خويش‬
‫شود شهر هاماوران ارجمند‬
‫چو بينند رخشنده گاه بلند‬
‫بدينگونه با او همی چاره جست‬
‫نهان بند او بود رايش درست‬
‫مگر شهر و دختر بماند بدوی‬
‫نباشدش بر سر يکی باژجوی‬
‫بدانست سودابه رای پدر‬
‫که با سور پرخاش دارد به سر‬
‫به کاووس کی گفت کاين رای نيست‬
‫ترا خود به هاماوران جای نيست‬
‫ترا بی بهانه به چنگ آورند‬
‫نبايد که با سور جنگ آورند‬
‫ز بهر منست اين همه گفت وگوی‬
‫ترا زين شدن انده آيد بروی‬
‫ز سودابه گفتار باور نکرد‬
‫نيامدش زيشان کسی را بمرد‬
‫بشد با دليران و کندآوران‬
‫بمهمانی شاه هاماوران‬
‫يکی شهر بد شاه را شاهه نام‬
‫همه از در جشن و سور و خرام‬
‫بدان شهر بودش سرای و نشست‬
‫همه شهر سرتاسر آذين ببست‬
‫چو در شاهه شد شاه گردنفراز‬
‫همه شهر بردند پيشش نماز‬
‫همه گوهر و زعفران ريختند‬
‫به دينار و عنبر برآميختند‬
‫به شهر اندر آوای رود و سرود‬
‫به هم برکشيدند چون تار و پود‬
‫چو ديدش سپهدار هاماوران‬
‫پياده شدش پيش با مهتران‬
‫ز ايوان سالار تا پيش در‬
‫همه در و ياقوت باريد و زر‬
‫به زرين طبقها فروريختند‬
‫به سر مشک و عنبر همی بيختند‬
‫به کاخ اندرون تخت زرين نهاد‬
‫نشست از بر تخت کاووس شاد‬
‫همی بود يک هفته با می به دست‬
‫خوش و خرم آمدش جای نشست‬
‫شب و روز بر پيش چون کهتران‬
‫ميان بسته بد شاه هاماوران‬
‫ببسته همه لشکرش را ميان‬
‫پرستنده بر پيش ايرانيان‬
‫بدينگونه تا يکسر ايمن شدند‬
‫ز چون و چرا و نهيب و گزند‬
‫همه گفته بودند و آراسته‬
‫سگاليده از جای برخاسته‬
‫ز بربر برينگونه آگه شدند‬
‫سگالش چنين بود همره شدند‬
‫شبی بانگ بوق آمد و تاختن‬
‫کسی را نبد آرزو ساختن‬
‫ز بربرستان چون بيامد سپاه‬
‫به هاماوران شاددل گشت شاه‬
‫گرفتند ناگاه کاووس را‬
‫چو گودرز و چون گيو و چون طوس را‬
‫چو گويد درين مردم پيشبين‬
‫چه دانی تو ای کاردان اندرين‬
‫چو پيوسته ی خون نباشد کسی‬
‫نبايد برو بودن ايمن بسی‬
‫بود نيز پيوسته خونی که مهر‬
‫ببرد ز تو تا بگرددت چهر‬
‫چو مهر کسی را بخواهی ستود‬
‫ببايد بسود و زيان آزمود‬
‫پسر گر به جاه از تو برتر شود‬
‫هم از رشک مهر تو لاغر شود‬
‫چنين است گيهان ناپاک رای‬
‫به هر باد خيره بجنبد ز جای‬
‫چو کاووس بر خيرگی بسته شد‬
‫به هاماوران رای پيوسته شد‬
‫يکی کوه بودش سر اندر سحاب‬
‫برآورده ی ايزد از قعر آب‬
‫يکی دژ برآورده از کوهسار‬
‫تو گفتی سپهرستش اندر کنار‬
‫بدان دژ فرستاد کاووس را‬
‫همان گيو و گودرز و هم طوس را‬
‫همان مهتران دگر را به بند‬
‫ابا شاه کاووس در دژ فگند‬
‫ز گردان نگهبان دژ شد هزار‬
‫همه نامداران خنجرگذار‬
‫سراپرده ی او به تاراج داد‬
‫به پرمايگان بدره و تاج داد‬
‫برفتند پوشيده رويان دو خيل‬
‫عماری يکی درميانش جليل‬
‫که سودابه را باز جای آورند‬
‫سراپرده را زير پای آورند‬
‫چو سودابه پوشيدگان را بديد‬
‫ز بر جامه ی خسروی بردريد‬
‫به مشکين کمند اندرآويخت چنگ‬
‫به فندق گلان را بخون داد رنگ‬
‫بديشان چنين گفت کاين کارکرد‬
‫ستوده ندارند مردان مرد‬
‫چرا روز جنگش نکردند بند‬
‫که جامه اش زره بود و تختش سمند‬
‫سپهدار چون گيو و گودرز و طوس‬
‫بدريد دلتان ز آوای کوس‬
‫همی تخت زرين کمينگه کنيد‬
‫ز پيوستگی دست کوته کنيد‬
‫فرستادگان را سگان کرد نام‬
‫همی ريخت خونابه بر گل مدام‬
‫جدايی نخواهم ز کاووس گفت‬
‫وگر چه لحد باشد او را نهفت‬
‫چو کاووس را بند بايد کشيد‬
‫مرا بی گنه سر ببايد بريد‬
‫بگفتند گفتار او با پدر‬
‫پر از کين شدش سر پر از خون جگر‬
‫به حصنش فرستاد نزديک شوی‬
‫جگر خسته از غم به خون شسته روی‬
‫نشستن به يک خانه با شهريار‬
‫پرستنده او بود و هم غمگسار‬
‫چو بسته شد آن شاه ديهيم جوی‬
‫سپاهش به ايران نهادند روی‬
‫پراگنده شد در جهان آگهی‬
‫که گم شد ز پاليز سرو سهی‬
‫چو بر تخت زرين نديدند شاه‬
‫بجستن گرفتند هر کس کلاه‬
‫ز ترکان و از دشت نيزه وران‬
‫ز هر سو بيامد سپاهی گران‬
‫گران لشکری ساخت افراسياب‬
‫برآمد سر از خورد و آرام و خواب‬
‫از ايران برآمد ز هر سو خروش‬
‫شد آرام گيتی پر از جنگوجوش‬
‫برآشفت افراسياب آن زمان‬
‫برآويخت با لشکر تازيان‬
‫به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه‬
‫بدادند سرها ز بهر کلاه‬
‫چنين است رسم سرای سپنج‬
‫گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج‬
‫سرانجام نيک و بدش بگذرد‬
‫شکارست مرگش همی بشکرد‬
‫شکست آمد از ترک بر تازيان‬
‫ز بهر فزونی سرآمد زيان‬
‫سپاه اندر ايران پراگنده شد‬
‫زن و مرد و کودک همه بنده شد‬
‫همه در گرفتند ز ايران پناه‬
‫به ايرانيان گشت گيتی سياه‬
‫دو بهره سوی زاولستان شدند‬
‫به خواهش بر پور دستان شدند‬
‫که ما را ز بدها تو باشی پناه‬
‫چو گم شد سر تاج کاووس شاه‬
‫دريغست ايران که ويران شود‬
‫کنام پلنگان و شيران شود‬
‫همه جای جنگی سواران بدی‬
‫نشستنگه شهرياران بدی‬
‫کنون جای سختی و رنج و بلاست‬
‫نشستنگه تيزچنگ اژدهاست‬
‫کسی کز پلنگان بخوردست شير‬
‫بدين رنج ما را بود دستگير‬
‫کنون چاره ای بايد انداختن‬
‫دل خويش ازين رنج پرداختن‬
‫بباريد رستم ز چشم آب زرد‬
‫دلش گشت پرخون و جان پر ز درد‬
‫چنين داد پاسخ که من با سپاه‬
‫ميان بسته ام جنگ را کينه خواه‬
‫چو يابم ز کاووس شاه آگهی‬
‫کنم شهر ايران ز ترکان تهی‬
‫پس آگاهی آمد ز کاووس شاه‬
‫ز بند کمينگاه و کار سپاه‬
‫سپه را يکايک ز کابل بخواند‬
‫ميان بسته بر جنگ و لشکر براند‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*