Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ بهرام گور

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ بهرام گور

poem-book-128

 

 

به دخترش گفت: ای بد نژاد تو با این مرد می خواھی از ایوان خرم من به ایران ویران بروی . اکنون زخم ژوبین مرا ببین . بھرام گفت : تو مرا آزمودی و میدانی که صد ھزار از ھندوان برای من کمتر از یک سوار ھستند . شنگل می دانست که بھرام راست می گوید و به او گفت: فرزندم را به تو دادم و از دیده عزیزترت داشتنم . چرا به جای وفا، جفا را گزیدی؟ بھرام پاسخ داد: اگر حقیقت را بدانی مرا سرزنش نخواھی کرد.

شھنشاه ایران و توران منم

سپھدار و پشت دلیران منم

سزای تو نیکی خواھد بود، بدخواھانت را نابود خواھم کرد، ترا پدر می نامم و باژ از تو نخواھم خواست . دخترت شمع خاور خواھد بود . از این گفتار شنگل در شگفت شد، دستار ھندی را از سرش درآورد و به اسبش زد و برای پوزش به نزدیک بھرام آمد.

با ھم نشستند و می خوردند و قرار گذاشتند برای ھمیشه نسبت بھم وفادار باشند.

ادامه داستان :

پدر با سپینود خداحافظی کرد و

یکی سوی خشکی و یکی سوی آب

برفتند شادان دل و پرشتاب

چون آگاھی به ایران آمد که شاه از قنوج بازگشته در شھر و راه آزین بستند.
فرزندش یزدگرد و برادرش نرسی از او اسقال کردند و بھرام

نخست از جھان آفرین یاد کرد

ز وام خرد گردن آزاد کرد

یکی گنج خواھم نھادن ز داد

که باشد روانم پس از مرگ شاد

به سپینود دین و آیین بھی را بیاموخت.

در تنگ زندانھا باز کرد

بھرسو درم دادن آغاز کرد

پس از مدتی شنگل آرزوی دیدار ایران را کرد.رسولی را نزد بھرام فرستاد و ھفت شاه را با خود ھمراه کرد.یکی شاه کابل و دیگرھند شاه و شاه سندل و شاه مندل و شاه جندل ھمه به سوی ایران آمدند.چون آگاھی به بھرام رسید تا نھروان به استقبال آمد و دوشاه گرانمایه یکدیگر را ببر گرفتند و شنگل دو ماه در ایران به خوشی و شکار ماند و روز آخر قلم و کاغذ خواست و نوشت که چون من از این سرای سپنجی بگذرم، گنجم را به بھرامشاه بسپارید و ھمچنین منشور ھند را به دخترش سپینود داد.در موقع باز گشت از ھر چیزی که در ایران یافت می شد و دیبا و جامه به یاران شنگل دادند و بھرام خشنود تا سه منزل شاه ھند را بدرقه کرد.
چون بھرامشاه به دربار بازگشت، از مرگ و روز بد در اندیشه شد، چه ستاره شمار به او گفته بوده که شصت و چھار سال عمر می کند.فرمود تا خراج جھان را از کھان و مھان نگیرند.و کارآگاھانی به سراسر کشور فرستاد تا کشور در امن و امان و داد باشد.بر این سان تا شصت و سه سالگی زندگی کرد و سر سال دبیر خردمند که وزیرش بود خدمت رسید و گفت که گنج شاه خالی است و آمده ام تاچه فرمان میدھی.

چنین پاسخ آورد که این خود مساز

که ھستیم زین ساختن بی نیاز

ھمی بگذرد چرخ و یزدان بجای

بنیکی ترا و مرا رھنمای

آن شب خوابید و بامداد، بزرگان ھمراه پسر شاه، یزدگرد به دیدار بھرام آمدند.
در حضور بزرگان تاج و تخت را به یزدگرد سپرد.

چنین بود تا بود و این بود روز

تو دل را بآز و فزونی مسوز

بھرام را در دخمه ای شاھوار نھادند و بر مرگش خلق سوکوار شدند.

چو شد پادشا بر جھان یزدگرد

سپاه پراکنده را کرد گرد

بر تخت زرین نشست و به موبدان و بزرگان گفت:ھرکس که دلش از رشک پاک باشد ھمیشه سالم خواھد بود و آنچه را که برخود نمی پسندید بر دیگران نیز مپسندید

ھر آن چیز کآنت نیاید پسند

دل دوست و دشمن بر آن برمبند

مدارا خرد را برابر بود

خرد بر سر دانش افسر بود

بجای کسی گر تو نیکی کنی

مزن بر سرش تا دلش نشکنی

گر بخت یار باشد، در بارگاه من خبری از کژی و کاستی نخواھد بود.بھر سو سپاه فرستاد که مرزھا از دشمن در امان باشد.ھیجده سال با داد و عدل سلطنت کرد و چون به پائیز عمر رسید بزرگان و دانندگان را خواند و تاج ولشکر وگنج ایران را به ھرمز سپرد. این را گفت و یک ھفته بعد در گذشت.

چو ھرمز برآمد بتخت پدر

بسر برنھاد آن کیی تاج زر

برادرش پیروز از او خشمگین و با آب رشک در چشمانش به سوی شاه ھیتال که نامش فغانی بود رفت و به او گفت:دو فرزند بودیم و پدر تاج شاھی را به برادر کوچکترم داد . اگر به من لشکر بدھی تراگنج خواھم داد. فغانی سی ھزار شمشیر زن از ھیتالیان به او داد تا با ھرمز دگیر شود.ھرمز گرفتار شد ولی پیروز دلش بحال او سوخت و برادر را به ایوان خودش فرستاد.

بیامد بتخت کیی برنشست

چنانچون بود شاه یزدان پرست

پیروز اولین سال سلطنت را با داد و پند به پایان آورد و سال بعد خشکسالی سراسر کشور را فرا گرفت . دستور داد تا انبار ھا را بگشایند و اگر بینوائی از بی نانی بمیرد خون انبار دار را خواھد ریخت.

برین گونه تا ھفت سال از جھان

ندیدند سبزی کھان و مھان

سال ھشتم در ماه فروردین ابری پدید آمد و باران باریدن گرفت و چون پیروز از آن روزھای تنگ رھا شد، آرام بر تخت شاھی نشست و ساختن شھری را آغاز کردند و فرمود آنرا اردبیل نام نھادند.از آن پس به آبادانی شھر ھای دیگر پرداخت.

درم داد با لشکر نامدار

سوی جنگ جستن برآراست کار

ایرانیان به چین لشکر کشیدند و در آن جنگ ھرمز پیشرو و فرزندش قباد از پس و پشت پیروز شاه با لشکر و گنج به پیکار خوشنواز رفتند.
شاه فرزند کوچکترش بلاش را بر تخت نشاند.فرزند خاقان چون شنید که شاه از جیحون گذر کرده و عھد بھرام گور شکسته شده، دبیری جھاندیده با ھدایای بسیار نزد او فرستاد و در نامه نوشت:

کنون تا لب رود جیحون تراست

بلندی و پستی و ھامون تراست

چون نامه خوشنواز خوانده شد، شاه خشمگین شد و لشکر را تا نزدیک سمرقند پیش راند.در آن جنگ ھمه بزرگان و شاھان کشته شدند و پای قباد را به آھن بسته و سپاه و بنه به تاراج رفت.خبر که به بلاش رسید،

ھم گوشت بازو بدندان بکند

ھمی ریخت بر تخت خاک نژند

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*