web stats
Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : ازدواج بهرام با سپینود دختر پادشاه هندوستان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : ازدواج بهرام با سپینود دختر پادشاه هندوستان

poem-book-128

 

پس از مدتی، شنگل وزیرش را خواند و درباره بھرام با او صحبت کرد و گفت اگر او خویش شاه نیست به او قول گنج و درم و سپھداری ولایت بده تا نزد ما بماند. بھرام چون اینرا شنید رنگ چھره اش پرید و گفت : اگر من ز فرمان او بگذرم، بمردی سرآرد جھان بر سرم . نماند بر و بوم ھندوستان، بایران کشد خاک جادوستان.شنگل چون اینرا شنید به فکر چاره دیگر افتاد.

ادامه داستان :

در بیشه ای نزدیک شھر گرگی زندگی میکرد که شیر و حتی کرکس در آسمان از آن گرگ فرار میکردند.شنگل از بھرام خواست که آن گرگ را از بین ببرد.
بھرام گفت: یک راھنما بمن بده که جای گرگ را نشانم بدھد.بھرام کمان را بزه کرد و نزدیک گرگ رفت و چون تگرگ بر او تیر انداخت.چون گرگ بی حال شد، شمیر را کشید و سر گرگ را از تن جدا کرد.فرمود تا گاو و گردون آوردند و سر گرگ را بردند.شنگل چون از دور آنرا دید، ایوان را آراست و بھرام را در کنار خود نشاند. بزرگان ھند ھمه بر او آفرین کردند.شنگل شادمان ولی در نھان ناراحت بود.اژدھائی در آب و خشکی بود به بزرگی فیل که از او در دریا موجی چون رود نیل برمی خاست.شنگل به یاران خود گفت که از این فرستاده
بھرام زمانی خوشحال و زمانی نگران میشوم. اگر این مرد یکی از زیر دستان بھرام باشد، باید نگران بزرگان او باشم که مرز و بوم من از آنان در امان نخواھد بود.فردا او را به جنگ اژدھا میفرستم.شنگل به بھرام گفت: اگر بتوانی چاره شر اژدھا را بکنی

بایران بری باژ ھندوستان

ھمه مرز باشند ھمداستان

بھرام ھمراه سی سوار ایرانی و راھنما تا نزدیکی دریا رفتند و در تاریکی اژدھا را دیدند.

کمان را بزه کرد و بگزید تیر

که پیکانش را داده بد زھر شیر

بران اژدھا تیر باران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت

دھانش را با فولاد تیر دوخت و تن اژدھا از آن تیرھا سست شد.با شمشیر دل اژدھا را درید و
با تیغ و تبر گردنش را زد و تن بیجانش را به زمین انداخت.با گردون سر اژدھا را برای شنگل فرستاد و از ھندوستان آواز آفرین به سرزمین ایران برخاست که چنین سواری پرورده که شایسته شھریاریست . شنگل دلی پر ز درد، ھمی داشت از کار او روی زرد. به یارانش گفت : اگر او به ایران برود، به بھرام خواھد گفت که در ھند سپاھی کارآمد وجود ندارد و چاره اینست که او را بکشم . فرزانه ای به شنگل گفت : کشتن او نشانه بیدانشی و برای بزرگان تو زشت نامی ببار خواھد آورد. او ما را از دست اژدھا و گرگ رھانیده و کشتن دستمزد او نیست.
شنگل به بھرام پیشنھاد کرد از میان سه دخترش یکی را به ھمسری برگزیند. بھرام در فکر فرو رفت.

ابا خویشتن گفت کاین جنگ نیست

ز پیوند شنگل مرا ننگ نیست

بھرام چاره در آن وصلت دید و شنگل دخترش سپینود را به او داد .

ببودند یک ھفته با می بدست

ھمه شاد و خرم بجای نشست

چون از این ازدواج فغفور چین آگاه شد، نامه ای به بھرام نوشت و او را دعوت کرد که به چین برود . بھرام پاسخ داد:

این اختر شاه بھرام بود

که با فر و اروند و بانام بود

ھنر نزد ایرانیانست و بس

ندارند گرگ ژیان را بکس

دیگر اینکه مرا شاه ایران به ھند فرستاده است . ولی به چین خواھم آمد اگر او دستور دھد . دیگر اینکه گفتی مرا خواسته خواھی داد . یزدان مرا از مال دنیا بی نیاز کرده.

ز بھرام دارم ببخشش سپاس

نیایش کنم روز و شب در سه پاس

چھارم اینکه مرا ستودی . این ستایش را از تو، شاه چین ، می پذیرم و آنرا به شاه ایران زمین خواھم گفت . نامه را مھر کرد و برای شاه چین فرستاد . چون بھرام با سپینود مدتی زندگی کرد و شنگل از مھرشان آگاه شد، خیالش از بدگمانیھا راحت شد . بھرام به سپینود گفت :

یکی راز خواھم ھمی با تو گفت

چنان کن که ماند سخن در نھفت

در ایران کار من بھتر است و در ھرجا نام تو بانو خواھد بود، بطوریکه پدر پیش تختت زانو خواھد زد.سپینود با بھرام پیمان کرد که راز او را نگه خواھد داشت.پس بھرام از او خواست چاره ای بیاندیشد تا به ایران بروند.
سپینود گفت : جشنگاھی ھست که از اینجا زیاد دور نیست و پدرم به آنجا میرود.

چو از شھر بیرون رود شھریار

برفتن بیارای و برساز کار

بھرام خوشحال شد

و روز بعد ھمراه تمام ایرانیان به آن محل که نزدیک دریا بود رفتند . در راه بازرگانان ایرانی را دید که او را شناختند و می خواستند تعظیم کنند که شاه لب را بدندان گرفت و از آنھا خواست که نشان ندھند او کیست . وقتی بھرام عازم سفر بود به سپینود گفته بود که این راز را به مادرش بگوید. چون،

شنید این سخن شنگل از نیک خواه

چو آتش بیامد ز نخجیرگاه

بدین گونه تا پیش دریا رسید

سپینود و بھرام یل را بدید

به دخترش گفت: ای بد نژاد تو با این مرد می خواھی از ایوان خرم من به ایران ویران بروی . اکنون زخم ژوبین مرا ببین . بھرام گفت : تو مرا آزمودی و میدانی که صد ھزار از ھندوان برای من کمتر از یک سوار ھستند . شنگل می دانست که بھرام راست می گوید و به او گفت: فرزندم را به تو دادم و از دیده عزیزترت داشتنم . چرا به جای وفا، جفا را گزیدی؟ بھرام پاسخ داد: اگر حقیقت را بدانی مرا سرزنش نخواھی کرد.

شھنشاه ایران و توران منم

سپھدار و پشت دلیران منم

سزای تو نیکی خواھد بود، بدخواھانت را نابود خواھم کرد، ترا پدر می نامم و باژ از تو نخواھم خواست . دخترت شمع خاور خواھد بود . از این گفتار شنگل در شگفت شد، دستار ھندی را از سرش درآورد و به اسبش زد و برای پوزش به نزدیک بھرام آمد.

شھنشاه را شاد در برگرفت

وزان گفتھا پوزش اندر گرفت

با ھم نشستند و می خوردند و قرار گذاشتند برای ھمیشه نسبت بھم وفادار باشند.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*