web stats
Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : سفر بهرام گور بعنوان فرستاده به هندوستان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : سفر بهرام گور بعنوان فرستاده به هندوستان

poem-book-128

 

بزرگان ترک نزد بھرام رفته و به او گفتند که خاقان گناھکار بود و اکنون اسیر توست. تو خون بیگناھان را مریز و اگر از ما باژ می خواھی، خواھیم داد. شاه دلش سوخت و باژ ھرساله آنان را پذیرفت. از آنجا به شھر فرب آمد و یک ھفته آنجا ماند و بزرگان چین را فراخواند و جیحون را مرز قرار داده و مرد خردمندی بنام شمر را شاه توران زمین تعیین کرد و ھمه شھر توران بدو گشت شاد.

ادامه داستان :

چون خیال بھرام از توران زمین راحت شد نامه ای به نرسی نوشت و به بزرگان ایران ھم پیغام داد که

ھرآنکس که او رزم خاقان ندید،

ازین جنگجویان بباید شنید

دیگر آنکه بدخواھان باژ ما را پذیرفتند . نامه چون به نرسی رسید، او خوشحال شد و بزرگان به پوزش نزد موبد موبدان رفتند. نرسی پوزش آنان را پذیرفت و گفت که کین از دل شاه بیرون کنم . پس نامه را زود پاسخ داد و آنرا یکی از بزرگان بنام برزمھر به شاه رسانید . بھرام از آنجا خرامان بشھر استخر که فخر شاھنشاھان بود بازگشت . فرمود تا دیوار آتشکده را با جواھر تاج خاقان بیاراستند و از آن جایگاه بسوی تیسفون رفت . در تیسفون نرسی و بزرگان به استقبال شاه آمدند . بھرام در روز سوم دبیر را فرا خواند و نوشت که از جھان ھفت سال خراج نمی خواھم . از گنج ما مردم را بی نیاز کنید و کودکان را به فرھنگیان بسپارید.

بدانش روان را توانگر کنید

خرد را زتن بر سر افسر کنید

مجویید آزار ھمسایگان

ھم آن بزرگان و پرمایگان

و این نامه را به سراسر کشور فرستاد.یک روز دیگر شاه به نرسی گفت:

خراسان ترا دادم آباد کن

دل زیردستان بما شاد کن

چون از رفتن نرسی به خراسان ھفته ای گذشت، شاه به موبد موبدان و بزرگان فرمود کار قیصر به درازا
کشیده و اکنون رسولش را می پذیرم.موبد گفت که نام فرستاده قیصر انوشه و از شاگردان افلاطون و مرد خردمندیست.چون فرستاده نزد شاه آمد، بامھربانی به او گفت : رزم خاقان مرا از تو بازداشت.اکنون که روزگار برایم نو شده، ھر چه گوئی ترا پاسخ خواھم داد.
فرستاده پیر بعد از آفرین به شاه گفت اگر چه فرستاده قیصرم ولی چاکر شاه را چاکرم . درود قیصر را به شاه می رسانم و دیگر اینکه ھفت سوال دارم .
اندرون چه چیز است؟ و آنکه بیرون میخوانی؟ زبر چیست؟ زیر چیست؟ بیکرانه چیست؟ و خوار کیست؟ آنکه نامش فراوان است کدام است که در ھرجا فراوان است؟
موبد به فرستاده فرزانه گفت : پاسخ این که گفتی یکی است . سخن در درون و برون اندکیست .

برون آسمان و درونش ھواست

زبر فر یزدان فرمانرواست

بیکران در جھان ایزد است. بھشت زبر و دوزخ در زیر است و بد آنست که با یزدان درگیر شوی . دیگر آنکه چیزی که نامش ھمه جا ھست و بھرجا میرود

خرد دارد ای پیر بسیار نام

رساند خرد پادشا را بکام

یکی مھر خوانند و دیگر وفا

خرد دور شد درد ماند و جفا

زبان آوری راستی خواندش

بلند اختری زیرکی داندش

گھی بردبار و گھی راز دار

که باشد سخن نزد او پایدار

پراکنده اینست نام خرد

از اندازه ھا نام او بگذرد

تو چیزی مدان کز خرد برترست

خرد بر ھمه نیکویھا سرست

خرد جوید آگنده راز جھان

که چشم سر ما نبیند نھان

سخن دان قیصر چون این پاسخ را شنید ، زمین را بوسید و به بھرام گفت : ای جھاندار شاه ، سراسر گیتی بفرمان تو است و در جھان پادشاھی چون تو نیست.
اگر باژ خواھی زقیصر رواست، که دستور تو بر جھان پادشاست . بھرام فرستاده را خلعت داد و چون از کار روم فارغ شد، بھرام به فکر سپاه افتاد و به ھمه درم داد و به موبد فرمود:

که با خاک چون جفت گردد تنم

نگیرد ستمدیده ای دامنم

وزیر خردمندی برخاست و گفت: ای خسرو داد و راست، شنگل از ھندوستان که با دزدان در زمین آشوب میکند، چرا باید از چین و سند باژ بگیرد؟ بھرام چون این را شنید در اندیشه شد و گفت که این کار پنھان من خواھد بود که پیش او بعنوان فرستاده ای خواھم رفت و به تنھائی از روش شاھی او آگاه خواھم شد.
نامه ای نوشت پر از پند و نصیحت و در پایان گفت که به روزگار خاقان نگاه کن . تو با دلیران من ھمپای نیستی . یا باژ بفرست یا جنگ و درود بر آنکس که خرد تار پودش باشد . بر آن نامه مھر شاه را گذاشت وبھرام با نامه از بر آب جادوستان به ھندوستان رفت . چون به بارگاه شنگل رسید به پرده داران گفت که از نزد پیروز بھرامشاه آمده و نامه ای دارد . شنگل چون این را شنید نامه را خواستار شد و در شگفتی گفت : ای مرد چیره سخن کسی با ستاره جنگ نمی کند. زمین سپاه مرا بر نمی تابد. ھشتاد شاه با تاج زر در ھندوستان کمر بسته من ھستند. در چین و ھند و ختن بجزنام من، نام دیگری را کس بر زبان نمی آورد. از ھنگام کاوس و کیقباد کسی از این بوم و بر یاد نکرده.
اگر پای بند آیین آزاده ام نبودم، سر از تنت جدا می کردم . بھرام گفت : من آنچه را شاه گفته بود گفتم . می توانی صد سوار ھندی را بایک تن از ما به کارزار بفرستی . اگر مردانگی خودت را به او نشان بدھی، بھرام از تو باژ نخواھد خواست . بھرام را در ایوانی خرم جای دادند و او تا ظھر روز بعد استراحت کرد.
خوانی گستراندند و بزرگان چون از باده خرم شدند، شنگل خندید و گفت : اگر پھلوان مرا بزیر آوردی خون او را بریز . بھرام به شنگل گفت اگر قرار باشد کشتی بگیرم اجازه بده مست نشوم . بھرام بر پای خاست و کمر پھلوان را گرفت و ھمچون شیری که گوری را گرفته باشد آنچنان بر زمینش زد که استخوانش شکست و رنگ از رخسارش پرید . شنگل به ھندی نام یزدان بخواند و فھمید بھرام می تواند حریف چھل مرد بشود . از آنجا به میدان چوگان رفتند . بھرام کمان را بزه کرد و عنان را به اسب سپرده، تیری بسوی چوب نشانه انداخت و آنرا
شکست که تمام حاضرین بر او آفرین خواندند. شنگل در فکر فرو رفت و

ز بھرام شنگل شد اندر گمان

که این فرّ و این برز و تیر و کمان

نماند ھمی این فرستاده را

نه ھندی نه ترکی نه آزاده را

اگر او از خانواده شاه باشد یا که بزرگی باشد بھتر است او را برادر شاه بخوانم . با خنده به بھرام گفت: تو با این زور و تیر و کمان، بی گمان باید برادر شاه باشی .
بھرام گفت : ای شاه ھند، برای فرستاده این ناپسند خواھد بود، چون از تخمه یزدگرد نیستم و برایم گناه است اگر مرا برادر شاه بخوانی . بمن اجازه بازگشت بده قبل از آنکه شاه خشمگین شود. شنگل گفت : عجله نکن که با تو ھنوز کار دارم.
پس از مدتی، شنگل وزیرش را خواند و درباره بھرام با او صحبت کرد و گفت اگر او خویش شاه نیست به او قول گنج و درم و سپھداری ولایت بده تا نزد ما بماند. بھرام چون اینرا شنید رنگ چھره اش پرید و گفت : اگر من ز فرمان او بگذرم، بمردی سرآرد جھان بر سرم . نماند بر و بوم ھندوستان، بایران کشد خاک جادوستان.شنگل چون اینرا شنید به فکر چاره دیگر افتاد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*