Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه ديد از طوطيان هندوستان‬

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه ديد از طوطيان هندوستان‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 

‫‫باز گفتن بازرگان با طوطى آن چه ديد از طوطيان هندوستان‬

*

‫کرد بازرگان تجارت را تمام‬

‫باز آمد سوى منزل دوست کام‬

هر غلامى را بياورد ارمغان‬ ‫

هر کنيزك را ببخشيد او نشان‬

گفت طوطى ارمغان بنده کو‬

‫آن چه ديدى و آن چه گفتى باز گو‬

گفت نى من خود پشيمانم از آن‬ ‫

دست خود خايان و انگشتان گزان‬

من چرا پيغام خامى از گزاف‬

‫بردم از بىدانشى و از نشاف‬

گفت اى خواجه پشيمانى ز چيست‬ ‫

چيست آن کاين خشم و غم را مقتضى است‬

گفت گفتم آن شكايتهاى تو‬ ‫

با گروهى طوطيان همتاى تو‬

آن يكى طوطى ز دردت بوى برد‬

‫زهره اش بدريد و لرزيد و بمرد‬

من پشيمان گشتم اين گفتن چه بود‬ ‫

ليك چون گفتم پشيمانى چه سود‬

نكته اى کان جست ناگه از زبان‬ ‫

همچو تيرى دان که جست آن از کمان‬

وانگردد از ره آن تير اى پسر‬ ‫

بند بايد کرد سيلى را ز سر‬

چون گذشت از سر جهانى را گرفت‬

‫گر جهان ويران کند نبود شگفت‬

فعل را در غيب اثرها زادنى است‬ ‫

و آن مواليدش به حكم خلق نيست‬

بى شريكى جمله مخلوق خداست‬ ‫

آن مواليد ار چه نسبتشان به ماست‬

زيد پرانيد تيرى سوى عمر‬ ‫

عمر را بگرفت تيرش همچو نمر‬

مدت سالى همى زاييد درد‬ ‫

دردها را آفريند حق نه مرد‬

زيد رامى آن دم ار مرد از وجل‬

‫دردها مى زايد آن جا تا اجل‬

ز آن مواليد وجع چون مرد او‬ ‫

زيد را ز اول سبب قتال گو‬

آن وجعها را بدو منسوب دار‬ ‫

گر چه هست آن جمله صنع کردگار‬

همچنين کشت و دم و دام و جماع‬

‫آن مواليد است حق را مستطاع‬

اوليا را هست قدرت از اله‬ ‫

تير جسته باز آرندش ز راه‬

بسته درهاى مواليد از سبب‬ ‫

چون پشيمان شد ولى ز آن دست رب‬

گفته ناگفته کند از فتح باب‬ ‫

تا از آن نه سيخ سوزد نه کباب‬

از همه دلها که آن نكته شنيد‬

‫آن سخن را کرد محو و ناپديد‬

گرت برهان بايد و حجت مها‬ ‫

باز خوان من آية أو ننسها‬

‫آيت أنسوکم ذکري بخوان‬ ‫

قدرت نسيان نهادنشان بدان‬
‫‬
‫چون به تذکير و به نسيان قادراند‬

‫بر همه دلهاى خلقان قاهراند‬

چون به نسيان بست او راه نظر‬

کار نتوان کرد ور باشد هنر‬

خلتم سخريه اهل السمو‬ ‫

از نبى خوانيد تا أنسوکم‬

صاحب ده پادشاه جسمهاست‬

‫صاحب دل شاه دلهاى شماست‬

فرع ديد آمد عمل بى هيچ شك‬ ‫

پس نباشد مردم الا مردمك‬

من تمام اين نيارم گفت از آن‬

‫منع مى آيد ز صاحب مرکزان‬

چون فراموشى خلق و يادشان‬

‫با وى است و او رسد فريادشان‬

صد هزاران نيك و بد را آن بهى‬ ‫

مى کند هر شب ز دلهاشان تهى‬

روز دلها را از آن پر مى کند‬

‫آن صدفها را پر از در مى کند‬

آن همه انديشه ى پيشانها‬

‫مى شناسند از هدايت جانها‬

پيشه و فرهنگ تو آيد به تو‬ ‫

تا در اسباب بگشايد به تو‬

پيشه ى زرگر به آهنگر نشد‬ ‫

خوى اين خوش خوبه آن منكر نشد‬

پيشه ها و خلقها همچون جهيز‬

‫سوى خصم آيند روز رستخيز‬

پيشه ها و خلقها از بعد خواب‬ ‫

واپس آيد هم به خصم خود شتاب‬

پيشه ها و انديشه ها در وقت صبح‬ ‫

هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح‬

چون کبوترهاى پيك از شهرها‬ ‫

سوى شهر خويش آرد بهرها‬

*

مولانا جلال الدین محمد بلخی –  مولوی

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*