Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پایان زندگی اسکندر

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : پایان زندگی اسکندر

poem-book-128

 

خاقان پنجاه تاج و ده تخت عاج و جواھر بار ھزار شتر کرد و ھمراه فرستاده نزد اسکندر فرستاد.اسکندر چون به لشکرش رسيد به آرامی بر تخت نشست و به فرستاده گفت:برو پيش فغفور چينی و بگو تو نزد ما آبروی يافتی.ھمه چين از آن توست و من پس از آنکه قدری آسودم از اينجا خواھم رفت.

ادامه داستان :

اسکندر يکماه در آن جايگاه ماند و از دريا راه بيابان در پيش گرفت تا به حلوان رسيد.در آنجا بزرگان با ھديه به پيشبازش رفتند.اسکندر پرسيد در اينجا چه چيز شگفت انگيز داريد.به او پاسخ دادند که در شھر ما جز رنج و درويشي چيزی نخواھی یافت.پس اسکندر آنجا نماند و سپاه را بسوی سند کشید.سپاھیان سند با یاری ھندیان به مقابله آمدند.سندیان بزودی شکست یافتند و اسکندر ھفتاد و پنج فیل وگنج وشمشیر به غنیمت گرفت و ھمه را اسیری کرد. آنگاه بسوی نیمروز آمد و از نیمروز به سوی یمن تاخت.شاه یمن با ھدایای زیاد به پیشباز اسکندر
آمد.او ھمه ھدایا را پسندید و پذیرفت، برشاه یمن آفرین خواند و از آنجا لشکر بسوی بابل کشید.
یکماه بدون آسایش ھمچنان رفتند تا به کوه بلندی رسیدند.با سختی از کوه بالا رفته و در آنسوی کوه به دریای ژرفی رسیدند و سپاھیان از دیدن آب و دشت شاد شدند و به شکار پرداختند. ناگھان مردی سترگ با اندامی تیره و پر مو و گوشھای بزرگ چون دوگوش فیل پیش آمد.او را نزد اسکندر بردند. او به اسکندر گفت:
نامم گوش بستر است و در خاور دریا شھریست چون بھشت.پوشش ھمه خانه ھا از استخوان است و بر استخوانھا تصویر جنگ افراسیاب و چھره کیخسرو نگاشته شده.گوش بستر به آن شھر رفت وھشتاد تن از بزرگان شھر را با جامه ھای فاخر نزد اسکندر آورد.آنھا به اسکندر گفتند که گنج کیخسرو نزد ماست و برازنده توست.اسکندر چون این سخن بشنید به آن شھر رفت و تمام گنج را که از اندازه بیرون بود برداشت و بسوی لشکر خویش آمد.آنشب را در آنجا ماندند و سپیده دم با بانک خروس و آوای کوس، اسکندر لشکر بسوی بابل کشید.

بدانست کش مرگ نزدیک شد

بروبر ھمی روز تاریک شد

فکری در سرش پدید آمد و این اندیشه را با ارسطالیس در میان نھاد که ھمه بزرگان و شاھزادگان ایران را ازمیان بردارد تا روم از گزند آنھا در امان باشد.
ارسطالیس از این اندیشه دلش شکست و با اشک چشم پاسخ او را چنین نوشت:ما ھمه بیچاره مرگیم و کسی تا کنون نتوانسته بزرگی و شاھی را با خود ببرد.ھرکه رفته جای بدیگری سپرده.پس خون بزرگان را مریز و نفرین ابدی را بر خود مپسند. از سوی دیگر اگر ایران از بزرگان خالی بماند، از ھند و ترک و سقلات و چین نخست بر ایران می تازند و اگر کسی در برابرشان نباشد به روم سرازیر خواھند شد.تو به ھیچکس گزندی مرسان و آن ھمه بزرگان و آزادگان که جھان را به رایگان از آنھا گرفتی، به جشن و سور نزد خود فرا خوان و بدون آنکه شاھی برگزینی یا یکی را بر دیگری برتری نھی به ھریک شھر و کشوری بسپار و آنھا را سپر روم کن تا دست ھیچ لشکری به آن شھر نرسد. اسکندر رای او را پسندید و ھمه بزرگان را پیش خواند و عھد نامه ای نوشت تا ھریک از آنان از دیگری فزون تر نباشد.

بران نامداران جوینده کام

ملوک الطوایف نھادند نام

شبی که اسکندر به بابل رسید، زنی کودک عجیبی زائید.سر نوزاد چون سرشیر و بازو و کتفش چون آدم بود.سم برپای و دمی مانند گاو داشت.کودک ھمان دمَ که بدنیا آمد، مُرد و چون شگفت آور بود او را نزد اسکندر بردند. اسکندر آنرا به فال بد گرفت و اخترشناسان گفتند: ای نامور، تو در برج اسد زاده شدی و اکنون،
سر بچه مرده بینی چو شیر

بگردد سر پادشاھی به زیر

اسکندر غمگین شد و گفت:مرگ را چاره نیست و دیگر دلم را در این باره پر اندیشه نمیکنم.

مرا بیش از این زندگانی نبود

زمانه نکاھد نخواھد فزود

در این ھنگام اسکندر رنجور شد و دانست مرگش فرا رسیده پس دبیر را پیش خواند و آنچه در دل داشت به مادر نوشت:که آگاھی مرگ نتوان نھفت.

زگیتی مرا بھره این بد که بود

زمان چون نکاھد نشاید فزود

سفارش کردم که به فرمان تو گردن نھند.به بزرگان ایران نیز کشور و شھری سپرده ام که نیازشان به روم نباشد و بر و بوم تو آسوده بماند. اگر فرزند روشنک پسر بود، او نام پدر را زنده خواھد کرد و شاه روم جز فرزندم نخواھد بود. اما
اگر دختر بود، یکی از فرزندان خاندان فیلقوس را به دامادی برگزینید و داماد را فرزند خود بدانید.دختر کید را به آئین شاھوار و باھمان افسر و گوھر و تاج نزد پدر فرستید.مرا درتابوت زرین بگذارید و در خاک مصر به خاک سپارید. تو ھمیشه بر من مھر ورزیدی، اکنون آمرزش روانم را از یزدان بخواه.سپس بر نامه مھر نھاد.

ز بابل بروم آورند آگھی

که تیره شد آن فر شاھنشاھی

لشکریان چون از بیماری و درد شاه آگاه شدند، جھان در نظرشان تیره و تار شد و ھمه رو بسوی تخت شاه نھادند.اسکندر دستور داد تا تختش را از ایوان به دشت بردند و لشکریان ھمه نزدش گرد آمدند.

چنین گفت قیصر بآوای نرم

که ترسنده باشید با رای و شرم

بگفت این و جانش برآمد ز تن

شد آن نامور شاه لشکر شکن

میان رومیان و پارسیان اختلاف و مشاجره پیش آمد.پارسیان می گفتند: اسکندر را باید در ایران به خاک سپرد. اینجا خاک شاھنشھان است و رومیان می گفتند که
اسکندر در ھمان خاکی خاک شود که رسته است. پیر خردمندی گفت اینجا کوھی در بیشه ایست که اگر از او بپرسید پاسخ شما را خواھد داد.پس به آن بیشه شتافتند و پاسخ آمد که خاک اسکندر در اسکندریه است که او خود آنرا بنا نھاد.
پس تابوت اسکندر را به اسکندریه بردند و در دشت نھادند.بر تابوت او زن و مرد و کودک، افزون بر صد ھزار جمع شدند.حکیم ارسطالیس پیشاپیش ھمه آمد، دست بر تابوت نھاد و گفت:ای شاه یزدان پرست،

کجا آن ھش و دانش و رای تو

که این تنگ تابوت شد جای تو

دگر گفت چندین نھفتی تو زر

کنون زر دارد تنت را ببر

دگر گفت کز دست تو کس نرست

چرا سودی ای شاه با مرگ دست

دگر گفت کآسودی از درد و رنج

ھم از جستن پادشاھی و گنج

دگر گفت چون پیش داور شوی

ھمان بر که کشتی ھمان بدروی

خنک آنکسی کز بزرگان بمرد

زگیتی جز از نیک نامی نبرد

دگر گفت کاندر سرای سپنج

چرا داشتی خویشتن را برنج

که بھر تو این آمد از رنج تو

یکی تنگ تابوت شد گنج تو

از آن پس مادر اسکندر و روشنک دوان دوان رسیدند.مادر رخ بر تابوت مالید و از مرگ فرزند نالید.روشنک نیز پر از درد گفت: تو این ھمه جنگیدی و خون ریختی تا جھان از تاجداران تھی شد و درختی که کاشته بودی به بار نشست.پس چرا تاج را افکندی و به خاک شدی؟
بزرگان چون از گفتار سیر شدند تابوت اسکندر را در خاک نھفتند که جھان را از آن گریزی نیست، از باد می آورد و به باد می دھد.

اگر ماند ایدر ز تو نام زشت

بدانجا نیابی تو خرم بھشت

چنین است رسم سرای کھن

سکندر شد و ماند ایدر سخن

چو او سی و شش پادشا را بکشت

نگر تا چه دارد ز گیتی بمشت

اگر صد بمانی و گر صد ھزار

بخاک اندر آید سر انجام کار

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*