Home / Hindi / بیگانه ای در بهشت پرکاران : داستانی کوتاه از رابیندرانات تاگور نویسنده وشاعر هندی و برنده جایزه نوبل ادبیات

بیگانه ای در بهشت پرکاران : داستانی کوتاه از رابیندرانات تاگور نویسنده وشاعر هندی و برنده جایزه نوبل ادبیات

Rabindernat Tagour-2

 

بیگانه ای در بهشت پرکاران : داستانی کوتاه از رابیندرانات تاگور نویسنده وشاعر هندی و برنده جایزه نوبل ادبیات
مرد که هیچگاه ثمربخشی محض را باور نداشت، بی پرداختن به کاری سودمند غرقه در خیالاتی بود غریب. تندیس هایی کوچک می ساخت: مردان و زنان، برجها و باروها و سفالینه هایی آذین شده با صدف های دریایی. نقاشی نیز می کرد و بدینسان وقت را به کارهایی تباه می کرد که بی ثمر می نمود و بی حاصل. بارها عهد کرده بود که خیالات را از سر بیرون کند، اما آنها در ذهنش خانه کرده بودند.
برخی از شاگردها بندرت لای کتابی را می گشایند و در امتحان نیز موفق می شوند. برای مرد نیز چنین رخ نمود. زندگی بر خاك را یکسر به کارهایی بی ثمر و بیهوده گذراند و باری پس از مرگ درهای بهشت بر او گشوده شد. اما از آنرو که نامه اعمال نیک و بد آدمها حتی در بهشت نیز نوشته میشود، فرشته نگهبان مرد به خطا به مکانی از فردوس رهنمونش شد که از آن آدمیان پر کار بود. در چنین مکانی همه چیز می توان یافت جز آرامش و فراغبال از کار. اینجا مردان می گویند :    زنان .” خداوندا، دمی حتی نمیتوانیم پلک برهم گذاریم ”
و همه یکصدا  زنان نجوا میکنند : ” باید شتافت! چرا که زمان میشتابد ”
و همه یکصدا می گویند : ” وقت زر است و باید با دستهایی پر کار و تلاش از دمادم  بهره جست ”
آنها به شکوه آه می کشند و همچنان به چنین سخنانی دلخوش و شادمانند.
اما مرد تازه وارد که عمری بر خاك بی انجام کمترین کار سودمند به سر آورده بود اکنون با آنچه در بهشت پرکاران می گذشت ناهمرنگ و بیگانه می نمود. بی سودایی در سر در کوی و برزن به آسودگی سر می کرد و به انبوه رهگذران شتابان برمی خورد و می گذشت. میان علفزارهای سبز و کنار جویبارهای تندپای دراز می کشید و کشتکاران از این بابت ملامتش می کردند و بدینسان همواره راه بر مردم همیشه شتابان و گرفتار این دیار می بست . دخترکی چابک پای هر روز برای پر کردن کوزه لب جویبار بی خروشی می آمد. (و جویبار از این رو بی خروش بود که در بهشت پرکاران حتی جویبارکی نیز توانش را به راه آوازخوانی تباه نمی کرد).
دخترك چنان پر شتاب راه می رفت که انگار دستی آزموده بر سیمهای ساز می لغزد. مویش ژولیده بود و طره هایی آشفته چنان بر پیشانیش ریخته، که آشکارا در برق شگفت چشم های سیاهش جلوه می فروخت.
مرد بیکاره، کنار جوی ایستاده بود که دختر همچون شهدختی که چشمش به گدایی تنها میافتد و از ترحم آکنده میشود، چشمش به او افتاد و وجودش لبریز از ترحم شد. دختر دلسوزانه صدایش زد : ” های کاری نداری ؟ ”
مرد نفسی کشید و گفت : ” کار؟! دمی نیز رخصت پرداختن به کار ندارم ”
اگر بخواهی » : دخترك سر در نیاورد و گفت : ” اگر بخواهی می تونم کاری برایت دست و پا کنم .
مرد پاسخ داد : ” دختر جویبار خاموش! این مدت یکسر انتظار می کشیدم که از دستهای تو کاری به من سپرده شود ” . ” دوست داری چه کنی ؟ ” اگر می شود یکی ازکوزه هایت را، یکی از آنها را که نمی خواهی، به من بسپار “.” یکی از کوز ه ها؟ میخواهی از جوی آب برداری ”
” نه. من بر کوزه ات نقش هایی خواهم کشید ” دختر رنجید. ” نقش هایی بر کوزه! وقت پرداختن به آد مهایی چون تو را ندارم. باید بروم ” و گام زنان دور شد. به راستی چگونه آدمی سخت دربند کارهای بی شمار میتوانست کسی را که هرگز در بند هیچ کار نبوده است بهتر از این درك کند و به او بپردازد؟ روز از پس روز دیدار تازه می کردند و روز از پس روز مرد به دخترك می گفت : ” دختر جویبار خاموش! یکی ازکوزه های گلی ات را به من بسپار. بر آن نقش هایی زیبا خواهم کشید ” .
سرانجام روزی از روزها دختر به این کار تن داد و یکی از کوز ه هایش را به او بخشید. مرد نقش زدن آغاز کرد. خط پس خط و رنگ پس رنگ. کار را که به پایان برد، دختر کوزه را در دست گرفت و زیر و بالایش را
خیره خیره و با چشمانی حیر ت زده نگریست. آنگاه، شگفت زده ابرو بالا برد و پرسید : مفهوم اینها چیست؟ این همه خط و رنگ چه معنی می دهند؟ قصدشان چیست ؟
مرد خندید . ”  هیچ . یک تصویر ممکن است نه معنایی داشته و نه در پی یافتن هدفی باشد ”
دخترك کوزه به دست از او دور شد و رفت. و آنگاه در خانه، کنجی دور از چشم های کنجکاو، آن را به روشنا برد، اینسو و آنسویش چرخاند و با دقت گوشه کنارش را تماشا کرد. شبانه از بستر بیرون جست، چراغ افروخت و دیگر بار در سکوت شب به تماشا نشست. نخستین بار در سراسر زندگی چیزی دیده بود که نه در قالب معنایی می گنجید و نه در پی یافتن هدفی بود.
روز بعد، هنگامی که به سوی جویبار می رفت، پاهای عجولش اندکی کمتر از پیش شتاب میکرد، گویی احساسی تازه و دیگرگون در درونش بیدار شده بود، احساسی که برایش نه معنایی داشت و نه در پی هدفی بود. همچنان می رفت که نگاهش به نقاش افتاد که کنار جوی ایستاده بود و این بار، دستپاچه از او پرسید:

” از من چه می خواهی ؟ ”  ”  تنها کاری دیگر از دستهای تو ” . ” دوست داری چه کنی ؟ ”  ” اینکه
بگذاری برایت سنجاق سری رنگین بسازم ” .

” برای چه ؟ ” ” برای هیچ ” .
و سنجاق سر با رنگهایی درخشان ساخته شد. دخترك گرفتار و سخت در بند بهشت پرکاران، اکنون وقت بسیاری داشت که هر روز و هر روز به سنجاق سر رنگی مویش بپردازد. دقیقه ها می لغزید و بی هیچ سودمندی می گذشت. کارهایی بیشماری ناتمام مانده بود. تازگیها در بهشت پرکاران، کارهایی که چنان ارزشمند می نمودند
جز مایه عذاب و آزار به چشم نمی آمدند. شمار بسیاری که پیشتر آن اندازه پر کار بودند بیکارگانی شده بودند که وقت گرانقدر خود را به راه کارهایی بی حاصل چون نقاشی و مجسمه سازی تباه می کردند.
بزرگان قوم که نگران شده بودند شورایی تشکیل دادند. اعضای شورا بر این رأی بودند که چنین رخدادی در تاریخ چندین و چند ساله بهشت پرکاران بی سابقه بوده است. در این گیر و دار، فرشته آسمانی به جمع
آنان شتافت، پیش روی بزرگان سر تعظیم فرو آورد و اعترافی کرد. ” خطاکار منم که به اشتباه بیگانه ای را به بهشت شما رهنمون شدم . سبب این آشوب اوست ”
مرد به حضور جمع خوانده شد. همچنان که می آمد، بزرگان جامه غریب و قلم موهای ظریف و نقاشی هایش را برانداز کردند و بی درنگ دریافتند که او در بهشت آنان ناهمانگ است. پس ریش سپید قوم به تندی گفت:
” در بهشت ما برای چون تو جایی نیست. باید بروی ” مرد از سر آسودگی نفسی کشید و قلم موها و نقاشی هایش را جمع کرد .

 

Rabindernat Tagour-7

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*