web stats
Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : حمله اسکندر به ایران

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : حمله اسکندر به ایران

شاهنامه فردوسی

اسکندر سپاھيانش را فراخواند و گفت:من چنين اراده کرده ام که سراسر گيتی را زير پا بگذارم. آنگاه در گنجھای پدربزرگ را باز کرد ندر از نگاه فزوني شاه فھميد که او را شناخته، پس خود و ھمراھانش سوار اسب باد پا شده از آنجا گريختند.

و ادامه داستان :

اسکندر شادان به لشکرگاھش بازگشت و به سران لشکر گفت که سپاھيان دارا را شمرده و دانسته است که ميتوان رنج جنگ را برخود ھموار کرده و به گنج برسد.
بزرگان بر او آفرين گفتند که

فدای تو بادا تن و جان ما

برينست جاويد پيمان ما
چون خورشيد از کوھساران بر زد، دارا سپاه انبوھش را از فرات به سوی دشت گذراند و اسکندر نيز فرمود تا کوس جنگ نواختند و دولشکر تا با ھم جنگيدند تا روز ھشتم باد سختی به سوی ايرانيان وزيد و لشکريان بسوی فرات گريختند.
روميان بسياری از ايرانيان را کشتند و پيروز به لشکرگاه خود بازگشتند.دارا بھر سو سواری فرستاد و بعد از يکماه دوباره سپاھی جمع کرد و از آب گذشته و در دشت لشکر را آراست. اسکندر با او روبرو شد اين بار بعد از سه روز اسکندر پيروز شد و سپاھيان ايران پراکنده شدند.دارا چھار ماه در آن مرز و بوم بود و از آنجا به جھرم و بشھر استخر بازگشت.دارا برتخت زرين نشست و به سپاھيان و نامداران گفت:امروز مردن بھتر از زنده بودن است، روميان که به نيکان ما باژ ميداده اند اکنون زن و کودک ما را اسير کرده اند.خروشی از ايرانيان برآمد که
گيتی را بدون شھريار نمي خواھيم.پس لشکر از نو آراستند و سپاه بيکران از عراق و استخر مقابل روميان صف کشيد.

سيم ره بدارا در آمد شکست

سکندر ميان تا ختن را ببست

دارا با لشکرش به طرف کرمان عقب نشينی کرد.اسکندر با پيروزی به استخر که ديھيم شاھان و فخر پارس بود وارد شد.خروشی بلند از بارگاه اسکندر آمد که ای مھتران، ھر آنکس که زنھار خواھد و دست به جنگ و خونريزی نزند در پناه من است.از آنسو وقتي دارا به کرمان رسيد، لشکريان زار و پريشان به او گفتند که ديگر تاب جنگ ندارند و تنھا راه چاره مدارا است.شھريار دبيری پيش خواند و با ديدگانی پر خون و رخی لاژورد، چنين نوشت:

ز دارای داراب بن اردشير

سوی قيصر اسکندر شھر گير

نخست آفرين کرد بر کردگار

که زو ديد نيک و بد روزگار

از گردش روزگار و نشيب و فراز آن گفته و درپايان نوشت که اگر پيمان کنی و دل از جنگ ايران پشيمان کنی، ھمه گنجھای گشتاسب و اسفنديار را برايت ميفرستم و خود در جنگ و صلح يار و ياورت خواھم بود.قيصر نيز پيمان کند تا پوشيده رويان و فرزندان ما را نزد ما پس فرستد.نامه را مھر کرد و نزد اسکندر فرستاد.اسکندر نامه را خواند و پاسخ داد:پوشيده رويان و فرزندان شاه در اصفھانند و گنجی از شما نمی خواھيم.شھريار نيزشايسته است که به ايران باز گردند.دارا پاسخ را خواند و از
کار جھان در شگفت شد و گفت: اين کشتن برای من بھتر است که پيش يک رومی کمر ببندم.بعداً نامه ای به فور پادشاه ھند نوشت و از او کمک خواست.اسکندر چون از اين سخن آگاه شد، سپاھی بزرگ را از استخر بسوی دارا روانه کرد.
سپاھيان دل شکسته و خسته ايران بدون مقاومت از روميان زينھار خواستند و دارا با سيصد سوار و دو نفر از نامدارنش بنام ھای ماھيار و جانوشيار گريخت.
ماھيار و جانوشيار به اميد سلطنت دارا را با دشنه کشتند و با خوشحالی خدمت اسکند آمدند و به او مژده دادند که دشمنت را کشتيم و تاج و تخت او بسر آمد.
اسکندر از آن دو خائن خواست تا او را نزد دارا برسانند.اسکندر چون نزديک شد و دارا را ديد سر او را بر ران خود گذاشت و گريان با دو دست چھره او را ماليد و گفت:برخيز و بر تخت بنشين، از ھند و روم برايت پزشک می آورم و پادشاھی را بتو خواھم سپرد و از اينجا می روم.از پيرمردان شنيدم که ما ھردو از يک ريشه و برادريم،  پس چرا برای افزون خواھی ھمنژاد خود را ازبين ببريم؟

چو بشنيد دارا بآواز گفت

که ھمواره با تو خرد باد جفت

يزدان ترا برای اين گفتار نيک پاداش دھاد!من اکنون به مرگ نزديکترم تا به تخت.فرجام جھان اينست.توھم خود را از ديگران افزونتر مپندار و از داستان من عبرت بگير.
اسکندر گفت:آنچه می خواھی بگوی که فرمان، فرمان توست.دارا فرزندان و زنان و خويشان دلبندش را به اسکندر سپرد و از او خواست تا دخترش روشنک را به زنی بگيرد تا فرزندی از او بياورد که اسفندياری نو برای ايران و نگھبان دين و آئين زرتشت باشد. اسکندر پند او را سراسر پذيرفت.
دارا دست اسکندر راگرفت و بردھانش نھاد و بدو گفت يزدان پناه تو باد.

بگفت اين و جانش برآمد ز تن

برو زار بگريستند انجمن

اسکند به آئين ايرانيان، دارا را با فر و شکوه دخمه کرد و جانوشيار و ماھيار را زنده بر دار کردند.
اسکندر فرستاده ای را از کرمان به اصفھان، جايگاه بزرگان ايران فرستاد و پيام داد که امروز دل دوست و دشمن از مرگ شاه شاد نيست.

بدانيد کامروز دارا منم

گر او شد نھان آشکارا منم

ايران ھمانست که بود.پس به استخر بيائيد و شاد و تن درست باشيد.اسکندر نامه ای به بزرگان ديگر کشورھا و موبدان نوشت و پس از درود و ستايش يزدان به آنھا گفت:با مرگ دارا، شادی پيروزی من به غم و ماتم بدل شده.بدارنده آفتاب بلند قسم که از من گزندی به او نرسيد.دشمن آن شاه خانگی بود که به جزايشان رسيدند.دلم از درد دارا پراست و می کوشم که از اندرزھای او نگسلم.

ز کرمان بيامد بشھر ستخر

بسر بر نھاد آن کيی تاج فخر

تو راز جھان تا توانی مجوی

که او زود پيچد ز جوينده روی

سکندر چو بر تخت بنشست گفت

که با جان شاھان خرد باد جفت

او باژ پنج ساله را به مردم بخشيد. ايرانيان که اين نيکوئی را از او ديدند، بر آن شاه دادگر آفرين گفتند و به فرمانش گردن نھادند.اسکندر دبير را پيش خواند و به مادر روشنک نوشت:

که يزدان ترا مزد نيکان دھاد

بدانديش را درد پيکان دھاد

پيش از اين نوشتم و در آن از دردھا سخن گفتم که چگونه ھمسرت آشتی مرا نپذيرفت و بدست بنده خودش کشته شد.من او را به آيين شاھان در کفن گذاشتم.آن شھريار که روانش در بھشت باد وصيت کرد و روشنک را به من داد.
اسکندر نامه ديگری به روشنک نوشت و پس از آفرين برکردگار گفت: ای شاھزاده پارسا و پرشرم و ناز، پدرت ترا پيش از مرگ به من سپرد.اکنون به مشکوی من بيا و سربانوان و فروزنده نام و بخت من باش.

دلارای چون آن سخنھا شنيد

يکی باد سرد از جگر برگشيد

و پاسخ خوبی به اسکندر نوشت:

بجای شھنشاه ما را توی

چو خورشيد شد ماه ما را توی

اسکندر از گفتار او شاد گشت و مادر خود را از عموريه خواست و به او گفت نزد دلارای برو و روشنک راببين و از سوی من بر او آفرين کن.برايش طوق با ياره و گوشوار، تاج پرگھر شاھوار و صد شتر از گستردنی و صد شتر از ھرگونه ديبای رومی و سيصد کنيز با جام گوھرين بدست و خادمان بسيار ببر.

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*