web stats
Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ رستم دستان

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ رستم دستان

Statue_of_Rostam

 

زال کنیزی ھنرمند، نوازنده رود و سراینده سرود داشت. آن کنیز پسری آورد

و ادامه داستان :

چون ماه درخشان، به بالای سام سوار.ستاره شناسان و بزرگان آتش پرست و يزدان پرست، ستاره کودک را نگاه کردند و به زال گفتند که آينده آن پسر تباه است، خاندان سام نيرم را تباه خواھد کرد و سيستان از او پرخروش و ھمه شھر ايران را به جوش خواھد آورد.دستان سام غمگين شد، خداوند را نيايش کرد و گفت: پروردگارا پشت و پناھم تويی، برای اين کودک

بجز کام و آرام و خوبی مباد

ورا نام کرد آن سپھبد شغاد

چون دوران کودکی اش بسر آمد و جوان شد، شغاد را نزد شاه کابل فرستاد.ديری نگذشت که او سواری دلير شد و شاه کابل دختر خود را به او داد.داماد شاه کابل بودن، اين وسوسه را در شغاد دامن زد که چرا ھرسال يک چرم گاو، زر وسيم به رستم باژ دھند.روزی شغاد به شاه کابل گفت:رستم شرم ندارد از من که برادر کوچکترش ھستم باژ می گيرد؟ بيا باھم
بسازيم و او را بدام آوريم.

نگر تا چه گفتست مرد خرد

که ھرکس که بد کرد کيفر برد

شبي تا صبح نخفتند و انديشيده کردند، تا راھی يافتند.شغاد گفت:مھمانی بزرگی برپا کنيم، به ھنگام می خوردن تو مرا از خود بران و دشنام بد بگوی.من از تو قھر کرده به زابل می روم و رستم را برای تلافی بسوی تو می آورم.در اين مدت شکارگاھی را انتخاب کن و در آن چندين چاه به بزرگی رخش و رستم بکن.در ته چاه نيزه ھای بلندی را بنشان و برآن خنجر و دشنه ببند.اگر صد چاه بکنی بھتر از پنج تا خواھد بود.و سر چاه ھا را خوب بپوشان و به ھيچ کس اين راز را نگو.شاه کابل به گفتار آن بی خرد گوش کرد و جشنی برپا کردند و چنانکه
قراربود بعد از دشنام شاه کابل، شغاد روانه زابل شد.در زابل رستم در خشم شد، سپاھی شايسته آماده کردند ولی شغاد نزد رستم رفت وگفت:ای برادر، شاه کابل ارزش سپاه را ندارد، گمان کنم پشيمان شده و کسانی را برای اين کار فرستاده.
رستم گفت:پس با سپاه به کابل نمی رويم.زواره با صد سوار و صد پياده کافی خواھد بود.وقتی رستم به کابل رسيد، شاه کابل با سر و پای برھنه در برابر رستم به خاک افتاد و گفت:ھرچه گفته ام درحال مستی بوده،

سزد گر ببخشی گناه مرا

کنی تازه آيين و راه مرا

ای جھان پھلوان تا مرا نبخشی بر اسب نخواھم نشست.شاه کابل ھمچنان باپای برھنه جلوی رستم حرکت کرد تا دل رستم آرام شد و گناه اورا بخشيد.رستم فرمان داد تا کلاه برسر نھاده، کفش پوشيده، براسب نشسته و ھمراه او روانه شود.نزديک شھر کابل باغی بود بسيار زيبا و سرسبز و شاه کابل در آنجا جشنی آراسته بود.وقتی می آوردند و رامشگران می خواندند، شاه کابل به رستم گفت:نزديک اينجا ميان کوه شکارگاھی ھست بی نظير و حيف است تا اينجا آمده ای شکار نکرده بروی.رستم از آن دشت پر آب و نخجير گور
دلش به شور آمد.

بچيزی که آيد کسی را زمان

بپيچد دلش کور گردد گمان

چنين است کار جھان جھان

نخواھد گشادن بما بر نھان

رستم تير وکمان برگرفت وبا شغاد و زواره روانه شکار شد.سپاھيانی که ھمراه رستم بودند ھريک بسويی پراکنده شدند.شغاد از ايشان جدا شد، اما رستم و زواره بر ھمان راه رفتند که چاه بود.رخش به کنار يکی از چاه ھا رسيد.حيوان بوی خاک تازه را حس کرد.تن خود را جمع کرد.رستم ھی برآن زد.رخش از جا جست و ميان دو چاه نمی خواست پيش برود.رستم به خشم آمد و تازيانه به رخش زد که ھرگز چنان نکرده بود.رخش ميان دو چاه مانده بود و خود به دنبال راه گريز می گشت.چون رستم براو تازيانه زد، برای جستن بر دوپای فشار آورد، دو پايش فرو شد به يک چاھسار.رخش و رستم در چاھی که پر از شمشير و تيغ بود در غلطيدند.رخش دلير پھلويش دريد وتھمتن بر تيغ و خنجرھا فرو افتاد و در دم بدانست که شغاد چگونه در راھش چاه کنده است.رستم به نيروی مردی تن خويش را به کنار چاه رسانيد و با خستگی چشمھايش را گشود و چشمش به صورت شغاد افتاد.شغاد فرياد کرد:تا کی می خواستی خون بريزی و سرزمين مردم را تاراج کني؟ اکنون دوران تو بسر آمده و در دام افتادی.در سخن بودند که شاه کابل از راه رسيد و گفت:صبر کن می روم تا پزشکی برای مداوا بياورم و شروع کرد به اشک ريختن.رستم گفت:ای مرد بد گھر زمان تو بسر آمده.
فرامرز کين مرا خواھد خواست.سپس به شغاد گفت اکنون که در آستانه مرگ ھستم کمان مرا برگير، تيری به زه کن و با دو تير به من بده، تا اگر شيری از اينجا گذر کند مرا ندرد و بتوانم از خود دفاع کنم.شغاد کمان را برگرفت و با خنده پيش تھمتن نھاد.تھمتن با سختی کمان را بدست گرفت.شغاد چون حالت رستم را ديد خود را پشت درخت چناری رسانيده و پنھان کرد.رستم کمان را تا گوش کشيده، خدا را ياد کرد و درخت و برادر را بھم دوخت.رستم سر بر آسمان کرد و گفت: يزدان را سپاس که امکان داد تا کين خود را بستانم.

بگفت اين و جانش برآمد ز تن

برو زار و گريان شدند انجمن

زواره به چاھی دگر در بمرد

سواری نماند از بزرگان و خرد

يکي از سواران نجات پيدا کرده خود را به زابل رسانيد و فرياد کرد چه نشسته ايد رستم و زواره و تمام سپاھيان از ميان رفتند.زال فرامرز را فرمان داد تا به کابلستان رفته کشتگان را به زابل آورد و شاه کابل را به سزا برساند.فرامرز چون به کابل رسيد ھمه نامداران از شھر گريخته بودند.تن رستم را برتخت نھادند و از چاه ديگر زواره را بيرون آوردند و تن رخش را برپيلی گذاشتند .در راه کابلستان تا زابلستان زن و مرد در کنار راه برپای ايستاده بودند.در درون باغ رستم، دو دخمه ساختند و دو برادر را آنجا گذاشتند و رخش را جلوی دخمه رستم
در دخمه کردند.

چه جويی ھمی زين سرای سپنج

کز آغاز رنجست و فرجام رنج

بريزی بخاک ار ھمه زآھنی

اگر دين پرستی ور آھرمنی

تو تا زنده ای سوی نيکی گرای

مگر کام يابی بديگر سرای

فرامز پس از سوگواری رستم روی به ھامون گذاشت. به شاه کابل خبر دادند فرامرز با سپاھی فراوان در راه است.شاه کابل سپاه پراکنده اش را جمع کرد و چون دو لشکر صف کشيدند، فرامرز به قلب سپاه زد و تعداد زيادی از آنان و سپھدار کابل را کشت.سپاه کابل که از سواران ھند و سند بودند پراکنده شدند.
فرامرز شاه کابل و چھل تن از خويشان او را دست بسته به سر چاه آورد.پوست پشتش را کنده و در ھمان چاه او را سرنگون آويختند تا بميرد.و چھل بت پرست ديگر را در آتش سوزاندند.بعد تنه درخت و شغاد را در کوھی از آتش سوزاندند.
بعد از نابودی دودمان شاه کابل، فرامرز يکی از بزرگان زابل را امير کابل کرد و ھمه به زابل باز گشتند.

بيک سال در سيستان سوک بود

ھمه جامه ھاشان سياه و کبود

چنين گفت رودابه روزی بزال

که از زاغ و سوک تھمتن بنال

زال گفت:ناليدن و غم خوردن داروی دردی نيست.رودابه برآشفت و سوگند خورد که در غم رستم نه لحظه ای بخوابد و نه لقمه ای بخورد.بعد از يک ھفته که ضعيف شد، در خواب ماری را ديد که در آشپزخانه گرفته تا از سرش خورش بپزد.خدمتکاران مار را از دستش گرفتند.برايش غذا آوردند و بخورد و در جای نرم بخفت.چون بيدار شد و ھوشش برگشت، به زال گفت، که گفتار تو با خرد بود جفت.آری رستم رفت و ماھم در پس او خواھيم رفت.سپس ھرچه داشت به درويشان داد و با خدای جھان به راز و نياز نشست:

که ای برتر از نام وز جايگاه

روان تھمتن بشوی از گناه

بدان گيتيش جای ده در بھشت

برش ده ز تخمی که ايدر بکشت

چو شد روزگار تھمتن بسر

بپيش آورم داستانی دگر

در آخر عمر، گشتاسب جاماسب را پيش خواند، از غم اسفنديار گفت و بھمن را بجای خود نشاند که پشوتن ھم مشاورش باشد.گشتاسب کليد گنجھايش را به بھمن داد، او را نصيحت زياد کرد و بعد از آن روزگارش بسر آمد.

چو بھمن بتخت نيا بر نشست

کمر با ميان بست و بگشاد دست

بھمن به کين خواھی اسفنديار به زابلستان لشکر کشيد.زال بدون جنگ، ھمراه بزرگان سيستان نزد بھمن رفت زمين را بوسيد و بخشش خواست.بھمن دستور داد تا پای زال را به زنجير ببندند.بعد دستور داد شتردارھا آمدند و ھرچه گنج و اموال و آنچه رستم گرد آورده بود بر شتران بار کرده، زابلستان را تاراج نموده و زال اسير را با آن اموال ھمراه خود بردند.چون اين خبر به فرامرز که در مرز کابلستان بود رسيد، او سپاه را روانه جنگ بھمن کرد.سه روز و سه شب جنگ گروھی کردند.روز چھارم باد سختی بروی لشکر فرامرز وزيد و لشکريانش
طاقت نياورده، پراکنده شدند.فرامرز يک تنه بر قلب سپاه بھمن زد و تنش زخم فراوان گرفته واز بس خون از او رفت بيھوش شد. او را دست بسته نزد بھمن آوردند.بھمن با کينه به او نگريست و دستود داد تا فرامرز را زنده به دار آويختند.
پشوتن وزير بھمن که از آن کشتار در رنج بود به بھمن گفت کشتن بس است، از خدا بترس و از بندگان او شرم کن.

چو بشنيد شاه از پشوتن سخن

پشيمان شد از درد وکين کھن

زال را آزاد کرد و فرامرز را دخمه کردند.ھنوز روشنايی روز برکوه نيفتاده بود که سپاه از زابل بسوی ايران حرکت کرد. از آن پس بھمن با آسودگی به تخت شاھي نشست و به آيين و داد پرداخت و به درويشان درم بخشيد.
بھمن پسری داشت بنام ساسان و دختری بنام ھمای که او را چھرزاد می خواندند.

ھمای دل افروز تابنده ماه

چنان بد که آبستن آمد ز شاه

ھمای شش ماھه آبستن بود که بھمن بيمار شد و بزرگان ايران را فرا خواند و گفت:من پادشاھی و تاج و گنج را تا ھمای بزايد، به او و پس از آن به فرزند او خواه پسر و خواه دختر می سپارم.ساسان از گفتار شاه دل آزرده شد و از ننگ دو شبانه روز بسوی مرز ايران رفت تا به نشابور رسيد.در آنجا زنی از نژاد بزرگان گرفت و از او فرزندی يافت که نام ساسان بر او نھاد.بزودی پدر مرد و پسر در آن خانواده جز بينوائی و نداری چيزی نديد.چون مردی شد، شاه نشابور به او گله ای داد و چوپان شاه شد.زمانيکه اردشير ( بھمن)از بيماری مرد،

ھمای آمد و تاج بر سر نھاد

يکی راه و آيين ديگر نھاد

در گنج را گشود و به سپاه و ھمگان دينار داد.جھان از داد او که از پدر ھم بيشتر بود آباد شد.ھنگام زادنش، از بيم از دست دادن تاج و تخت، رازش را پوشيده داشت و در نھان پسری بدنيا آورد و به ھمگان گفت فرزندش مرده و خود با آسودگی به پادشاھی ادامه داد و با نکويی جھان را ايمنی و سرو سامان داد.
چون ھشت ماه گذشت کودک را داخل صندوقي بر ديبای رومی گذاشتند وبا جواھرات و يک ياقوت سرخ در آب فرات انداختند.صندوق سپيده دم به کارگاه رختشويی رسيد و گازر که صندوق را ديد آنرا از آب گرفت و کودک و صندوق را نزد ھمسر خود که چندی پيش کودک شيرخوارش را از دست داده بود برد.زن به کودک شير داد و چون فرزند دلبند او را بجان خريد.روز سوم کودک را نامگذاری کردند و چون او را آب گرفته بودند، داراب ناميدند.گازر نمي توانست جواھرات را در شھر خود آشکار کند. پس دست زن و کودک را گرفت و به شھر
بيگانه و دور دستی سفر کرد و در آنجا با فروش کمی از جواھرات زندگی مرفھی داشتند اما پيشه گازری را ادامه دادند و در نگھداری داراب کوشيدند.چند سالی گذشت و داراب کودکی با فرّ و يال شد.روزی داراب به پدرش گفت که از او گازری و کارگری بر نمی آيد.پس گازر او را به آموزگاران سپرد و او فنون رزم و سواری و تيراندازی آموخت و سرآمد ھمه ھمسالان خودش گرديد.داراب روزی به گازر گفت :مھر پدری در وجودم نسبت بتو نمی جنبد و شباھتی بين ما نيست.در شگفتم چگونه مرا پسرت می خواني و در دکانت می نشاني.گازر گفت که اين راز را از مادرت بپرس.چنين بود که روزی داراب شمشير بدست نزد مادر آمد و وادارش کرد که حقيقت را بگويد. زن از ترس به خدا پناه برد و داستان صندوق و کودک شيرخوار و زر و گوھر را برايش تعريف کرد.داراب در انديشه فرو رفت و پرسيد: از آن ھمه زر و دينار چيزی باقي مانده؟ مادر بغير از آن ياقوت سرخ بقيه را به داراب داد. داراب اسب وزين خريد و نزد مرزبان آن شھرکه مردی ارجمند بود رفت و به خدمت او درآمد.چنان شد که سپاھی از روم به آن شھر حمله کرد و مرزبان درجنگ کشته و لشکرش پراکنده شد.چون اين خبر به ھمای رسيد، به رشنواد فرمود تا سپاھی گرد آوری کرده و بسوی روم برود.داراب در سپاه نام نوشت.چون سپاه فراوان گرد آمد، ھمای برای بازديد آن آمد و دستور داد تا سپاه از برابر او بگذرد.در ميان سواران چشمش به يلی افتاد که چنان ميرفت که گويی پھنه آن دشت تنھا جولانگاه اوست.ھمای پرسيد اين سوار کيست و چرا سليح شايسته ندارد؟ ھمای سپاه را پسنديد و سپھبد لشکر را به حرکت درآورد.روزی ناگھان آسمان به خروش آمد و سپاھيان ھرکدام در خيمه و جائی پناه گرفتند.در آن نزديکی ويرانه ای با طاق بود و داراب در آن پناه گرفت.

 

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*