Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد :برآسود پس لشکر از هر دو روی‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد :برآسود پس لشکر از هر دو روی‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

ادامه جنگ نوذر با تورانیان    :

‫ ‫برآسود پس لشکر از هر دو روی‬
‫برفتند روز دوم جنگجوی‬
‫رده برکشيدند ايرانيان‬
‫چنان چون بود ساز جنگ کيان‬
‫چو افراسياب آن سپه را بديد‬
‫بزد کوس رويين و صف برکشيد‬
‫چنان شد ز گرد سواران جهان‬
‫که خورشيد گفتی شد اندر نهان‬
‫دهاده برآمد ز هر دو گروه‬
‫بيابان نبود ايچ پيدا ز کوه‬
‫برانسان سپه بر هم آويختند‬
‫چو رود روان خون همی ريختند‬
‫به هر سو که قارن شدی رزمخواه‬
‫فرو ريختی خون ز گرد سياه‬
‫کجا خاستی گرد افراسياب‬
‫همه خون شدی دشت چون رود آب‬
‫سرانجام نوذر ز قلب سپاه‬
‫بيامد به نزديک او رزمخواه‬
‫چنان نيزه بر نيزه انداختند‬
‫سنان يک به ديگر برافراختند‬
‫که بر هم نپيچد بران گونه مار‬
‫شهان را چنين کی بود کارزار‬
‫چنين تا شب تيره آمد به تنگ‬
‫برو خيره شد دست پور پشنگ‬
‫از ايران سپه بيشتر خسته شد‬
‫وزان روی پيکار پيوسته شد‬
‫به بيچارگی روی برگاشتند‬
‫به هامون برافگنده بگذاشتند‬
‫دل نوذر از غم پر از درد بود‬
‫که تاجش ز اختر پر از گرد بود‬
‫چو از دشت بنشست آوای کوس‬
‫بفرمود تا پيش او رفت طوس‬
‫بشد طوس و گستهم با او به هم‬
‫لبان پر ز باد و روان پر ز غم‬
‫بگفت آنک در دل مرا درد چيست‬
‫همی گفت چندی و چندی گريست‬
‫از اندرز فرخ پدر ياد کرد‬
‫پر از خون جگر لب پر از باد سرد‬
‫کجا گفته بودش که از ترک و چين‬
‫سپاهی بيايد به ايران زمين‬
‫ازيشان ترا دل شود دردمند‬
‫بسی بر سپاه تو آيد گزند‬
‫ز گفتار شاه آمد اکنون نشان‬
‫فراز آمد آن روز گردنکشان‬
‫کس از نامه ی نامداران نخواند‬
‫که چندين سپه کس ز ترکان براند‬
‫شما را سوی پارس بايد شدن‬
‫شبستان بياوردن و آمدن‬
‫وزان جا کشيدن سوی زاوه کوه‬
‫بران کوه البرز بردن گروه‬
‫ازيدر کنون زی سپاهان رويد‬
‫وزين لشکر خويش پنهان رويد‬
‫ز کار شما دل شکسته شوند‬
‫برين خستگی نيز خسته شوند‬
‫ز تخم فريدون مگر يک دو تن‬
‫برد جان ازين بی شمار انجمن‬
‫ندانم که ديدار باشد جزين‬
‫يک امشب بکوشيم دست پسين‬
‫شب و روز داريد کارآگهان‬
‫بجوييد هشيار کار جهان‬
‫ازين لشکر ار بد دهند آگهی‬
‫شود تيره اين فر شاهنشهی‬
‫شما دل مداريد بس مستمند‬
‫که بايد چنين بد ز چرخ بلند‬
‫يکی را به جنگ اندر آيد زمان‬
‫يکی با کلاه مهی شادمان‬
‫تن کشته با مرده يکسان شود‬
‫طپد يک زمان بازش آسان شود‬
‫بدادش مران پندها چون سزيد‬
‫پس آن دست شاهانه بيرون کشيد‬
‫گرفت آن دو فرزند را در کنار‬
‫فرو ريخت آب از مژه شهريار‬
‫ازان پس بياسود لشکر دو روز‬
‫سه ديگر چو بفروخت گيتی فروز‬
‫نبد شاه را روزگار نبرد‬
‫به بيچارگی جنگ بايست کرد‬
‫ابا لشکر نوذر افراسياب‬
‫چو دريای جوشان بد و رود آب‬
‫خروشيدن آمد ز پرده سرای‬
‫ابا ناله ی کوس و هندی درای‬
‫تبيره برآمد ز درگاه شاه‬
‫نهادند بر سر ز آهن کلاه‬
‫به پرده سرای رد افراسياب‬
‫کسی را سر اندر نيامد به خواب‬
‫همه شب همی لشکر آراستند‬
‫همی تيغ و ژوپين بپيراستند‬
‫زمين کوه تا کوه جوشنوران‬
‫برفتند با گرزهای گران‬
‫نبد کوه پيدا ز ريگ و ز شخ‬
‫ز دريا به دريا کشيدند نخ‬
‫بياراست قارن به قلب اندرون‬
‫که با شاه باشد سپه را ستون‬
‫چپ شاه گرد تليمان بخاست‬
‫چو شاپور نستوه بر دست راست‬
‫ز شبگير تا خور ز گردون بگشت‬
‫نبد کوه پيدا نه دريا نه دشت‬
‫دل تيغ گفتی ببالد همی‬
‫زمين زير اسپان بنالد همی‬
‫چو شد نيزه ها بر زمين سايه دار‬
‫شکست اندر آمد سوی مايه دار‬
‫چو آمد به بخت اندرون تيرگی‬
‫گرفتند ترکان برو چيرگی‬
‫بران سو که شاپور نستوه بود‬
‫پراگنده شد هرک انبوه بود‬
‫همی بود شاپور تا کشته شد‬
‫سر بخت ايرانيان گشته شد‬
‫از انبوه ترکان پرخاشجوی‬
‫به سوی دهستان نهادند روی‬
‫شب و روز بد بر گذرهاش جنگ‬
‫برآمد برين نيز چندی درنگ‬
‫چو نوذر فرو هشت پی در حصار‬
‫برو بسته شد راه جنگ سوار‬
‫سواران بياراست افراسياب‬
‫گرفتش ز جنگ درنگی شتاب‬
‫يکی نامور ترک