web stats
Home / Irony / طنز عبید زاکانی 7

طنز عبید زاکانی 7

ketabe-tanze-obeid-zakani

 

جایی نرو

مردی را پسر در در چاه افتاد . گفت : جان بابا جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم

مست و بی خود

مولانا عضد الدین نایبی داشت . در سفری با مولانا بود , در راه توقف کرد تا قدری شراب بخورد , مولانا چند بار

او  را صدا کرد , بعد از زمانی بدوید و مست به مولانا رسید . مولانا دریافت که او مست است , گفت : علا الدین ,

ما  پنداشتیم که تو با ما باشی چنین که تو را می بینم , تو با خود نیز نیستی

دیر رسیدم

جمعی به جنگ ملاحده ( ملحدان ) رفته بودند . در بازگشتن , هریک سر ملحدی بر چوب کرده می آوردند . یکی

پایی بر چوب می آورد , پرسیدند که این را که کشت ؟ جواب داد : من , گفتند : چرا سرش نیاوردی؟ گفت : تا من

برسیدم . سرش برده بودند

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*