Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ اسفندیار

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : مرگ اسفندیار

Goshtasb

 

رستم دانست که دیگر لابه کردن پیش اسفندیار بکار نمی آید

اسفندیار فریاد زد: ای سگزی بدگمان، جانت از تیرو کمان سیر نشد. اکنون یک تیر گشتاسبی و یک پیکان لھراسبی را ببین

رستم کمان را زودتر بزه کرد و ھمانطوریکه سیمرغ گفته بود بر چشم اسفندیار زد. اسفندیار روی زین خم شد و یال اسب سیاھش را گرفت وخونش بزمین ریخت.رستم خود را پیش او رسانید و گفت:دیدی این ستیزه جویی تو چه ببار آورد.مگر تو نگفتی که رویین تنی؟ من از شست تو ھشت تیر خوردم و ننالیدم، تو چگونه به یک تیر از کارزار برگشتی و سر بر زین نھادی؟ شھریار از اسب سرنگون شد و بر خاک افتاد.او پس از زمانی به ھوش آمد، برخاک نشست و تیر را گرفت و پر و پیکان خون آلودش را بیرون کشید.بھمن و پشوتن پیاده و دوان نزد پھلوان آمدند و او را خونین برخاک دیدند.ھردو نالیدند و پشوتن گفت: لعنت بر این تاج وتخت که یلی چون ترا به خاک انداخت.

Rostam & Esfandeyar

 

اسفندیار به زحمت گفت:
برکشته من منال که بھره من از روزگار ھمین بوده.چون خبر کشته شدن اسفندیار به زال رسید، با زواره و فرامرز، زاری کنان به دشت نبرد آمدند.زال به رستم گفت:زاری من نھ بر این کشته، بلکه برتوست.من از دانایان چینی و اختر شناسان شنیده ام که ھرکس خون اسفندیار را بریزد به شور بختی دو گیتی گرفتار خواھد شد.

چنین گفت با رستم اسفندیار

که از تو ندیدم بد روزگار

زمانه چنین بود و بود آنچ بود

سخن ھرچ گویم بباید شنود

بھانه تو بودی پدر بد زمان

نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان

اکنون فرزند نامورم بھمن را به تو می سپارم تا پدروارانه در تربیتش بکوشی و آیین رزم و بزم و شکار و آنچه شایسته شاھان است به او بیاموزی.من از جاماسب که نامش از جھان گم باد شنیده ام که بھمن، یادگار من، شھریار ایران خواھد شد.

تھمتن چو بشنید برپای خاست

ببر زد بفرمان او دست راست

که تو بگذری زین سخن نگذرم

سخن ھرچ گفتی به جای آورم

اسفندیار رو به رستم گفت:یزدان گواه من است که این رای جھان آفرین بود که نام نیک تو و پاداش آنھمه شاھان که پرورده ای برگردد و روانت گرفتار غم و رنج شود. سپس رو به پشوتن کرد و گفت:لشکر را به ایران باز گردان و به پدر بگو اکنون زمانه سراسر به کام توست، ولی انتظار نداشتم پس از آنھمه رنج در جنگ و رواج دین بھی مرا به کشتن بفرستی.گرچه از دل تاریک تو بیش از این انتظاری نیست.

ترا تخت سختی و کوشش مرا

ترا نام تابوت و پوشش مرا

زتاج پدر بر سرم بد رسید

در گنج را جان من شد کلید

بگفت این و برزد یکی تیز دم

که برمن ز گشتاسب آمد ستم

ھم آنگه برفت از تنش جان پاک

تن خسته افکنده بر تیره خاک

آنگاه تابوتی آھنین ساختند، دور آن دیبای چین گستردند و اسفندیار را در دیبای زربفت کفن کردند و تاج پیروزه برسرش نھادند و درون تابوت قرار دادند.رستم چھل شتر گزیده آورد و تابوت را روی دو شتر نھادند.سپاه در دوطرف تابوت و اسب سیاه اسفندیار با یال و دم بریده جلوی تابوت و پشوتن در مقابل سپاه به ایران رفتند. بھمن با چشمانی خونبار در زابل ماند و رستم او را به ایوان خویش برد، تا چون جان شیرین او را پرورش دھد. چون خبر مرگ اسفندیار به پایتخت رسید، خروش سوگ و زاری از ھر سوی ایران برخاست.گشتاسب جامه بر تن درید. بزرگان ایران که ھمه سوگوار بودند، از او به خشم آمده و بدون آذرم شاه را نکوھش کردند که از تاج کیانی شرمت باد! اسفندیار را تو به کشتن دادی.از آن پس تا یکسال در تمام ایران سوگ بود و از ھر کوی و برزن صدای ناله و شیون می آمد.
شکار، سواری و می خوردن درباری را شب و روز در زابلستان، رستم با روی خندان به بھمن بیشتر از پسرش آموخت.بعد از چند سال رستم نامه ای به گشتاسب نوشت و در آن گفت که یزدان گوای من است و پشوتن ھم شاھد است من چقدر اسفندیار را نصیحت کردم و گنج و کشورم را به او بخشیدم به امید جلوگیری از این کارزار.

بدین گونه بد گردش آسمان

بسنده نباشد کسی با زمان

و گفت که بھمن را به ھنرھای شاھان آراسته ام و توشه ای از پند و خرد برایش اندوخته ام.پس اگر شاه پوزش مرا بپذیرد من نیز با ھمه گنج و خواسته خود، از دل و جان در خدمتت خواھم بود.گشتاسب خشنود شد و پوزش او را پذیرفت و چون جاماسب میدانست که بھمن به شاھی خواھد رسید شاه را وادار کرد که به بھمن نگاه دیگری داشته باشد.گشتاسب نامه ای به رستم نوشت:

که یزدان سپاس ای جھان پھلوان

که ما از تو شادیم و روش روان

نبیره که از جان گرامی تر است

بدانش ز جاماسپ نامی تر است

که ما را بدیدارت آمد نیاز

بر آرای کار و درنگی مساز

دبیر چون نامه گشتاسب را خواند، رستم شاد شد و بھمن را با گنج و گوھر و سیم و زر روانه دربار شاه کرد. تھمتن تا دو منزل بھمن را بدرقه کرد.گشتاسب چون نواده را دید و او را بسیار شبیه پدرش یافت و بیاد پسر از دست رفته اشک از دیده بارید.چون بھمن بسیار روشندل و دانا بود او را اردشیر نامید.گشتاسب با خودش می گفت این چیزیست که جھاندار بمن داده، وقتیکه از گردش روزگار غمگین بودم.

بما ناد تا جاودان بھمنم

چوگم شد سر افراز رویین تنم

کنون کشتن رستم آریم پیش

ز دفتر ھمیدون بگفتار خویش

زال کنیزی ھنرمند، نوازنده رود و سراینده سرود داشت. آن کنیز پسری آورد

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*