Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اعزام اسفندیار برای اسیر کردن رستم

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : اعزام اسفندیار برای اسیر کردن رستم

Goshtasb

 

پس اسفندیار نزد ارجاسب رفت و به او گفت:در سفر خود به اين ديار به دريای ژرفی رسيديم و ناگھان گردبادی برخاست که ھمه دست از جان شستيم و من در آن حال با خدای خود پيمان کردم که چون نجات يابم بزمی بزرگ برپا سازم و شاه و بزرگان را به مھمانی بخوانم. ارجاسب شاد شد و ھمه بزرگان و ناموران را به مھمانی خرداد فراخواند .

و ادامه داستان :

خانه بازرگان شايسته بزم شاه نبود.اسفنديار از شاه خواست تا مھماني را بربام دژ بيارايند.چندين اسب و بره کشتند و بر بالای دژ ھيزم فراوان جمع کردند که دود و شعله آن به آسمان رسيد.مھمانان به خوردن ميگساری نشستند و از مستی سر از پا نشناختند.از آن سو ديده بان دود و آتش را ديد و شادمان پشوتن را آگاه ساخت

زھامون سوی دژ بيامد سپاه

شد از گرد خورشيد تابان سياه

ارجاسب به کھرم فرمان داد به مقابله برود و طرخان را با ده ھزار نامدار به کارزار فرستاد.طرخان بسوی نوش آذر تاخت و نوش آذر با يک ضربه شمشر او را بدو نيم کرد و دو لشکر بھم در آميختند و کھرم گريزان بسوی دژ بازگشت و به پدر خبر داد سپاه ايران با اسفنديار برما تاخته که ھمان گرز جنگ گنبدان را به دست دارد.ارجاسب به ھمه لشکريانش دستور داد تا از دژ خارج شوند و بر دشمن بتازند.چون تاريکتر شد، اسفنديار جامه کارزار پوشيد، يلان را سه دسته کرد.دسته اول را به ميان حصار، ديگری را به در دژ و سومی را گفت که تمام آن سرکردگانی که در مھمانی از می مست بودند سر ببرند و خودش با بيست مرد دلير بدرگار ارجاسب رفت. خواھرانش را به بازارگاه فرستاد و از آنجا با تيغ ھندی در مشت، ھرکس را در راه می ديد کشت تا به ارجاسب رسيد و به او گفت:

که از مرد بازرگان , بيابی کنون تيغ و دينارگان

يکی ھديه آرمت لھراسبی

نھاده برو مھر گشتاسبی

بزخم اندر ارجاسپ را کرد سست

نديدند بر تنش جائی درست

ز پای اندر آمد تن پيلوار

جدا کردش از تن سر اسفنديار

آنگاه در گنج و دينار را مھر کرد و دژ را به چند نامور سپرد، خواھران را بر اسبان نشاند و سفارش کرد وقتی از دژ بيرون رفتند، در دژ را ببندند و وقتی با دشمن نبرد ميکند سر شاه ترکان را پيش سپاھش بياندازند.سپس خود با ھمای و به آفريد و يلانش از دروازه دژ گذشته به ياران پيوستند.چون سه پاس از شب گذشت، ديده بان از بالای برج بانگ زد که اسفنديار به کين لھراسب سر ارجاسب را بريده و نام گشتاسب را برافراشت.دو لشکر باھم در آويختند و آنگاه سر ارجاسب به پيش سپاه توران انداخته شد.خروشی برآمد و دوفرزند ارجاسب گريان شدند. اسفنديار با کھرم برآويخت و کمربند او را گرفت واز پشت زين بلند کرد و برزمين زد و دو دستش را بسته به خواری بردند. از تورانيان کسی زنده نماند.سپس بر در دژ دو دار برپا کردند و پسران ارجاسپ، اندريمان و کھرم را بردار کردند.
اسفنديار دبير را پيش خواند و نامه ای به گشتاسب نوشت و پس از نيايش يزدان و ستايش گشتاسب از پيروزی خودش و کشته شدن ارجاسب او را آگاھی داد و دستور خواست که به ايران باز گردد.شھريار پس از ستودن فرزند، وی را پند داده که از خونريزی بيھوده بپرھيزد.سپس از او خواست به ايران بازگردد.
اسفنديار بعد از دريافت نامه تدارک بازگشت ديد.به سپاھيانش خواسته بخشيد و گنج و دينار ارجاسب را بار بيش از ھزار شتر کرده ھمراه دو دختر و دو خواھر و مادر گريان ارجاسب به سوی ايران فرستاد.آنگاه آتش در رويين دژ افکند و ديوارھايش را فرو ريخت و سه پسر دليرش و سپاه را از راه بيابان به ايران فرستاد و خودش از راه ھفت خوان نخجير کنان رفت تا در مرز ايران به پسرانش رسيد و از آن جايگاه با گنج و سپاه نزد گشتاسب آمد.در کاخ شاه بزم و شادی آراستند و در ايوانھا خوان گستردند و می خسروانی در جامھای بلور به گردش در آمد. گشتاسب از اسفنديار خواست تا آنچه در ھفت خوان گذشته بود باز گويد، اما اسفنديار به پدر گفت:

چو فردا بھشياری آن بشنوی

بپيروزی دادگر بگروی

برفتند ھرکس که گشتند مست

يکی ماه رخ دست ايشان به دست

سرآمد کنون قصه ھفتخوان

بنام جھان داور اين را بخوان

نگه کن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتن پھلوی

ھمی نالد از مرگ اسفنديار

ندارد بجز ناله زو يادگار

ز بلبل شنيدم يکی داستان

که بر خواند از گفته باستان

که چون مست باز آمد اسفنديار

دژم گشته از خانه شھريار

شبانگاه جام شرابي خواست و به مادرش کتايون گفت:مادر، شھريار بامن بد می کند، مرا بارھا به وعده تاج وتخت به جنگ و خطر فرستاد و چون پيروز باز گشته ام ، به پيمان خود وفا نکرده.من فردا آخرين سخن را با او خواھم گفت و اگر نپذيرد به زور تخت را از او می گيرم و ترا بانوی ايران می کنم.غمی شد زگفتار او مادرش و پسر را پند داد:تو فرمانروای خزانه و لشکر ايرانی و پدرت تنھا آن تاج را بر سر دارد، آنھم روزی که او بگذرد تاج وتختش تراست.چنين گفت با مادر اسفنديار که پيش زنان راز ھرگز مگوی و مکن ھيچ کاری به فرمان زن.

پر از شرم و تشوير شد مادرش

ز گفته پشيمانی آمد برش

اسفنديار تا دو روز به درگاه پدر نرفت.
روز سوم گشتاسب آگاه شد که فرزند آرزوی تاج وتخت دارد.جاماسپ و فالگويان و ستاره شناسان را فرا خواند و طالع و آينده پسر را از آنان سوال کرد.جاماسپ به آن زيجھای کھن نگاه کرد و از آنچه می ديد ابروھايش پرتاب و از ناراحتی مژگانش پر از آب شد.

از این پس غم او بباید کشید

بسی شور و تلخی بباید چشید

ورا ھوش در زاولستان بود

بدست تھم پور دستان بود

دل شاه زان در پر اندیشه شد

سرش را غم و درد ھم پیشه شد

روزدیگر گشتاسپ بر تخت نشست و اسفندیار دست به سینه در خدمتش ایستاده و آن گاه که نام آوران و گردان و موبدان و اسپھبدان ھمه جمع شدند، سخن آغاز کرد.

بدو گفت شاھا انوشه بدی

توی بر زمین فره ایزدی

تو شاھی پدر من ترا بنده ام

ھمیشه به رای تو پوینده ام

تو میدانی من پیمان و پند ایزدی را پذیرفتم و سوگند یاد کرده ام که ھرکس شکست به دین آورد، یا به بت پرستی بگراید او را ازمیان برمی دارم.ارجاسب را شکست دادم و تو مرا بگفتار کرزم بداندیش بهھ بند وزنجیر کشیدی و غافل از کینه ارجاسپ بلخ را گذاشتی و به بزم در زابل شتافتی.با وعده تاج وتخت، ارجاسب را از ایران راندم دوباره گفتی خواھرانت را نجات بده تا افسر و تخت وعاج را به تو بسپارم.

بھانه کنون چیست من برچیم

پس از رنج پویان ز بھر کیم

بفرزند پاسخ چنین داد شاه:

بگیتی نداری کسی را ھمال

مگر بیخرد نامور پور زال

برھنه کنی تیغ و کوپال را

ببند آوری رستم زال را

زواره فرامز را ھمچنین

نمانی که کس بر نشیند بزین

سپارم بتو تاج و تحت و کلاه

نشانم برِ تخت بر پیشگاه

اسفندیار پاسخ داد: ای شھریار پرھنر و نامور، دشمن تو شاه چین بوده.چرا با مرد پیری به دنبال نبرد ھستی که کاوس او را شیر پھلوان خواند و از فریدون تا کیقباد دل شھریاران به او شاد بوده و نیکوکارتر از او در ایران کسی نبوده.
خداوند رخش است و بزرگ است و با عھد نامه کیخسروست.اگر عھدنامه شاھان را زیر پا نھی، عھدنامه گشتاسب ھم ناروا می شود.گشتاسب گفت:نشنیدی که کاوس شاه، بفرمان ابلیس راھش را گم کرد؟ کسی که عھدنامه خداوند را بشکند، نمیتوان از او گذشت. اگر ازمن تخت و سلطنت می خواھی راه سیستان را در پیش گیر و رستم را دست بسته ھمراه زواره و زال اینجا بیاور. اسفندیار باغم فراوان به شاه جھان گفت:از این تصمیم برگرد که این کار من نیست.دریغ از مقام شاھی، چون تو دوری مرا می خواھی.تو شایسته تخت و تاج ھستی و مرا زندگی درگوشه ای از این جھان کافی است.

و لیکن ترا من یکی بنده ام

بفرمان و رایت سر افکنده ام

گشتاسب گفت:تندی مکن، سپاھی گزیده بردار و به کارزار رستم بشتاب.اسفندیار رنجیده تر پاسخ داد: اگر زمانم فرا رسیده باشد دیگر از دست سپاه کاری ساخته نیست. آنگاه دژم و اندوھگین به ایوان خویش باز آمد.کتایون با چشمانی اشکبار نزد اسفندیار آمد و گفت:پسرم، از بھمن شنیدم که به زابلستان می روی تا رستم زال، خداوند گرز و شمشیر را به بند آوری.فرزندم، پند مادر را بشنو و خود را برای پادشاھی در بلا میفکن.نفرین بر این تاج و تخت.پدرت پیر شده و ھمه چشمھا به توست.مرا خاکسار دو گیتی مکن.اسفندیار پاسخ داد:مادر مھربان آنچه از رستم و ھنرھایش گفتی سراسر درست است.

نکوکارتر زو بایران کسی

نیابی و گر چند پویی بسی

پھلوانی چون پیلتن سزاوار بند و چنین بدی شایسته شاه نیست.اما چه کنم که یارای سرپیچی از فرمان شاه و دل بریدن از این دستگاه و پادشاھی را ندارم.
رستم اگر به فرمان من تن در دھد، ھرگز از من تلخی نخواھد دید.

ببارید خون از مژه مادرش

ھمه پاک برکند موی از سرش

که تو جان خود را به دست گرفته ای و به جنگ پیلتن می روی.اسفندیار با دلی پر درد از پیش مادر باز گشت و تمام شب مادر از مھر پسر از دیده خون بارید.سحرگاه با بانگ خروس، آوای کوس برخاست و اسفندیار با لشکرش روانه شد.رفتند تا به سر دوراھی گنبدان دژ و زابل رسیدند.شتری که در پیش کاروان حرکت می کرد برزمین نشست و ھرچه چوب بر سرش زدند ھمچنان برجای ماند.اسفندیار خوابیدن شتر را به فال بد گرفت و فرمان داد سر شتر را ببرند.

وزانجا بیامد سوی ھیرمند

ھمی بود ترسان زبیم گزن

سراپرده زدند و با بزرگان لشکر به بزم و رامش نشستند.و چون از می شاد شدند، اسفندیار به یارانش گفت:شاه فرمان بستن و خوار کردن رستم را به من داده و من نیز پذیرفته ام، اما آگاھم که آن پھلوان شیردل برای ایران رنجھا برده و از شھریار تا بنده ھمه ایرانیان از وجود او زنده اند، پس باید فرستاده ای خردمند و دلیر و با دانش به پیامبری نزدش بفرستم که خود پیش ما بیاید و تن به فرمان من نھد تا درَِ جنگ و گزند بسته بماند.

پشوتن بدو گفت اینست راه

برین باش و آزرم مردان مخواه

اسفندیار بھمن را فرا خواندو به او گفت:خود را آن چنانکه شایسته شاھزاده ای است به دیبای چینی و تاج خسروی پرگھر بیارای و ھمراه ده موبد نیکنام به پیامبری نزد رستم برو و پس از درود و ستایش فراوان به او بگو که شایسته نبود در پادشاھی لھراسب و پس او گشتاسب آیین بندگی را فراموش کنی و بنده وار به درگاه نیایی.گشتاسب بود که دین زرتشت را پذیرفت و راه دیو و بد آموزی و گمراھی را بست و از خاور تا باختر چون موم در دستش ھستند و خراجش را پذیرفته اند. ای پھلوان اینھا را گفتم تا بدانی چنین شاھی از تو آزرده که به بارگاھش نرفته و در رزمش کمر بسته نجنگیده ای.او سوگند یاد کرده که ترا دست بسته به درگاه بکشاند، از خشمش بپرھیز و پوزش بخواه.زال و زواره و فرامز و رودابه ھم پند مرا بشنوند و کاری نکنند که دودمانشان تباه و خانه ھایشان
ویران شود.اگر دست بسته ھمراه من نزد شاه بیایی چنانکه شایسته است بخشایشت را از شھریار خواھم خواست.
بھمن پیام پدر را شنید وسوار براسبی سیاه و با درفشی درخشان به زابل تاخت.
زال چون شنید سواری به شھر نزدیک می شود به نزدش شتافت و تا دید شاھزاده ای از نژاد لھراسب است بر او نماز برد و خواست در ایوان مھمانش باشد ولی بھمن گفت از سوی اسفندیار که بر لب ھیرمند سراپرده زده پیام مھمی برای رستم دارد و چون شنید پھلوان در شکارگاه است، از زال راھنما خواست و ھمراه او نزد رستم شتافت. سوار نخجیرگاه را با انگشت به بھمن نشان داد و خود بازگشت. بھمن از کوھی بالا رفت و از بلندی به نخجیرگاه نگریست. از دور مردی را دید به سان کوه بیستون که درختی چون میخ بر گوری زده.به یک دست جام می و به
دست دیگر مشغول خوردن است.فرامرز برپای در پیشش ایستاده و رخش در مرغزار مشغول چرا بود.بھمن از دیدن پھلوان درشگفت شد و سنگی را از کوه کند و بسوی رستم فرو غلتاند.زواره با دیدن آن خروشید، اما رستم نجنبید و نشسته با پاشنه پا سنگ از خود دور کرد.بھمن به شکارگاه آمد و رستم او را پذیرا شد و نامش را پرسید و چون دانست بھمن، پور اسفندیار است او را در برگرفت و او را برخوان گسترده نشاند. بھمن پیام اسفندیار را یکایک به رستم باز گفت.
پیلتن زمانی به فکر فرو رفت و گفت:پیام پدرت را شنیدم و از دیدن تو شادکام شدم.اکنون پاسخ مرا به اسفندیار برسان و بگو که از پندھای تو سپاسگزارم.این آرزوی دیرینه من بوده که روزی به دیدار تو مفتخر شوم و باھم به یاد شاه جامی بنوشیم.اکنون که به آرزویم دست یافته ام بدون سپاه به نزدت خواھم آمد تا فرمان شاه را از تو بشنوم و اگر گناھکار باشم تن به کیفر دھم.اما ای پھلوان آیا پاداش رنجھایی که برده ام و نیکوییھایی که کرده ام در بند شدن است؟ سخنھای ناخوش را از من دور دار و درپی نا ممکن مباش که تا کنون کسی بند بر پای من ندیده است. دست از این کین و خشم بردار، به خانه من بیا و با سپاھت مھمان من باش، تا زمانی به شادی کنار ھم باشیم و به شکار بپردازیم و چون ھنگام بازگشت فرارسید من در گنجھای کھن را باز و ھمه را نثار تو میکنم و پس از آن باھم نزد شاه می رویم تا من به پوزش و فروتنی خشمش را فرو بنشانم، سر و پا و چشمش را ببوسم و دلیل گناه و کیفرم را بپرسم.

زرستم چو بشنید بھمن سخن

روان گشت با موبد پاک تن

بھمن با پیام رستم نزد پدر بازگشت.رستم نیز مدتی در راه ماند و سپس به زواره گفت: نزد زال به زابلستان برو و ایوان را برای پذیرایی اسفندیار آراسته کن.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*