web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫منوچهر را سال شد بر دو شست‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : ‫منوچهر را سال شد بر دو شست‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

مرگ منوچهر شاه و جانشینی نوذر    :  

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫منوچهر را سال شد بر دو شست‬
‫ز گيتی همی بار رفتن ببست‬
‫ستاره شناسان بر او شدند‬
‫همی ز آسمان داستانها زدند‬
‫نديدند روزش کشيدن دراز‬
‫ز گيتی همی گشت بايست باز‬
‫بدادند زان روز تلخ آگهی‬
‫که شد تيره آن تخت شاهنشهی‬
‫گه رفتن آمد به ديگر سرای‬
‫مگر نزد يزدان به آيدت جای‬
‫نگر تا چه بايد کنون ساختن‬
‫نبايد که مرگ آورد تاختن‬
‫سخن چون ز داننده بشنيد شاه‬
‫به رسم دگرگون بياراست گاه‬
‫همه موبدان و ردان را بخواند‬
‫همه راز دل پيش ايشان براند‬
‫بفرمود تا نوذر آمدش پيش‬
‫ورا پندها داد ز اندازه بيش‬
‫که اين تخت شاهی فسونست و باد‬
‫برو جاودان دل نبايد نهاد‬
‫مرا بر صد و بيست شد ساليان‬
‫به رنج و به سختی ببستم ميان‬
‫بسی شادی و کام دل راندم‬
‫به رزم اندرون دشمنان ماندم‬
‫به فر فريدون ببستم ميان‬
‫به پندش مرا سود شد هر زيان‬
‫بجستم ز سلم و ز تور سترگ‬
‫همان کين ايرج نيای بزرگ‬
‫جهان ويژه کردم ز پتياره ها‬
‫بس شهر کردم بس باره ها‬
‫چنانم که گويی نديدم جهان‬
‫شمار گذشته شد اندر نهان‬
‫نيرزد همی زندگانيش مرگ‬
‫درختی که زهر آورد بار و برگ‬
‫ازان پس که بردم بسی درد و رنج‬
‫سپردم ترا تخت شاهی و گنج‬
‫چنان چون فريدون مرا داده بود‬
‫ترا دادم اين تاج شاه آزمود‬
‫چنان دان که خوردی و بر تو گذشت‬
‫به خوشتر زمان بازم بايدت گشت‬
‫نشانی که ماند همی از تو باز‬
‫برآيد برو روزگار دراز‬
‫نبايد که باشد جز از آفرين‬
‫که پاکی نژاد آورد پاک دين‬
‫نگر تا نتابی ز دين خدای‬
‫که دين خدای آورد پاک رای‬
‫کنون نو شود در جهان داوری‬
‫چو موسی بيايد به پيغمبری‬
‫پديد آيد آنگه به خاور زمين‬
‫نگر تا نتابی بر او به کين‬
‫بدو بگرو آن دين يزدان بود‬
‫نگه کن ز سر تا چه پيمان بود‬
‫تو مگذار هرگز ره ايزدی‬
‫که نيکی ازويست و هم زو بدی‬
‫ازان پس بيايد ز ترکان سپاه‬
‫نهند از بر تخت ايران کلاه‬
‫ترا کارهای درشتست پيش‬
‫گهی گرگ بايد بدن گاه ميش‬
‫گزند تو آيد ز پور پشنگ‬
‫ز توران شود کارها بر تو ننگ‬
‫بجوی ای پسر چون رسد داوری‬
‫ز سام و ز زال آنگهی ياوری‬
‫وزين نو درختی که از پشت زال‬
‫برآمد کنون برکشد شاخ و يال‬
‫ازو شهر توران شود بی هنر‬
‫به کين تو آيد همان کينه ور‬
‫بگفت و فرود آمد آبش بروی‬
‫همی زار بگريست نوذر بروی‬
‫بی آنکش بدی هيچ بيماريی‬
‫نه از دردها هيچ آزاريی‬
‫دو چشم کيانی به هم بر نهاد‬
‫بپژمرد و برزد يکی سرد باد‬
‫شد آن نامور پرهنر شهريار‬
‫به گيتی سخن ماند زو يادگار‬
‫چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت‬
‫ز کيوان کلاه کيی برفراشت‬
‫به تخت منوچهر بر بار داد‬
‫بخواند انجمن را و دينار داد‬
‫برين برنيامد بسی روزگار‬
‫که بيدادگر شد سر شهريار‬
‫ز گيتی برآمد به هر جای غو‬
‫جهان را کهن شد سر از شاه نو‬
‫چو او رسم های پدر درنوشت‬
‫ابا موبدان و ردان تيز گشت‬
‫همی مردمی نزد او خوار شد‬
‫دلش برده ی گنج و دينار شد‬
‫کديور يکايک سپاهی شدند‬
‫دليران سزاوار شاهی شدند‬
‫چو از روی کشور برآمد خروش‬
‫جهانی سراسر برآمد به جوش‬
‫بترسيد بيدادگر شهريار‬
‫فرستاد کس نزد سام سوار‬
‫به سگسار مازندران بود سام‬
‫فرستاد نوذر بر او پيام‬
‫خداوند کيوان و بهرام و هور‬
‫که هست آفريننده ی پيل و مور‬
‫نه دشواری از چيز برترمنش‬
‫نه آسانی از اندک اندر بوش‬
‫همه با توانايی او يکيست‬
‫اگر هست بسيار و گر اندکيست‬
‫کنون از خداوند خورشيد و ماه‬
‫ثنا بر روان منوچهر شاه‬
‫ابر سام يل باد چندان درود‬
‫که آيد همی ز ابر باران فرود‬
‫مران پهلوان جهانديده را‬
‫سرافراز گرد پسنديده را‬
‫هميشه دل و هوشش آباد باد‬
‫روانش ز هر درد آزاد باد‬
‫شناسد مگر پهلوان جهان‬
‫سخنها هم از آشکار و نهان‬
‫که تا شاه مژگان به هم برنهاد‬
‫ز سام نريمان بسی کرد ياد‬
‫هميدون مرا پشت گرمی بدوست‬
‫که هم پهلوانست و هم شاه دوست‬
‫نگهبان کشور به هنگام شاه‬
‫ازويست رخشنده فرخ کلاه‬
‫کنون پادشاهی پرآشوب گشت‬
‫سخنها از اندازه اندر گذشت‬
‫اگر برنگيرد وی آن گرز کين‬
‫ازين تخت پردخته ماند زمين‬
‫چو نامه بر سام نيرم رسيد‬
‫يکی باد سرد از جگر برکشيد‬
‫به شبگير هنگام بانگ خروس‬
‫برآمد خروشيدن بوق و کوس‬
‫يکی لشکری راند از گرگسار‬
‫که دريای سبز اندرو گشت خوار‬
‫چو نزديک ايران رسيد آن سپاه‬
‫پذيره شدندش بزرگان به راه‬
‫پياده همه پيش سام دلير‬
‫برفتند و گفتند هر گونه دير‬
‫ز بيدادی نوذر تاجور‬
‫که بر خيره گم کرد راه پدر‬
‫جهان گشت ويران ز کردار اوی‬
‫غنوده شد آن بخت بيدار اوی‬
‫بگردد همی از ره بخردی‬
‫ازو دور شد فرهی ايزدی‬
‫چه باشد اگر سام يل پهلوان‬
‫نشيند برين تخت روشن روان‬
‫جهان گردد آباد با داد او‬
‫برويست ايران و بنياد او‬
‫که ما بنده باشيم و فرمان کنيم‬
‫روانها به مهرش گروگان کنيم‬
‫بديشان چنين گفت سام سوار‬
‫که اين کی پسندد ز من کردگار‬
‫که چون نوذری از نژاد کيان‬
‫به تخت کيی بر کمر بر ميان‬
‫به شاهی مرا تاج بايد بسود‬
‫محالست و اين کس نيارد شنود‬
‫خود اين گفت يارد کس اندر جهان‬
‫چنين زهره دارد کس اندر نهان‬
‫اگر دختری از منوچهر شاه‬
‫بران تخت زرين شدی با کلاه‬
‫نبودی جز از خاک بالين من‬
‫بدو شاد بودی جهانبين من‬
‫دلش گر ز راه پدر گشت باز‬
‫برين برنيامد زمانی دراز‬
‫هنوز آهنی نيست زنگار خورد‬
‫که رخشنده دشوار شايدش کرد‬
‫من آن ايزدی فره باز آورم‬
‫جهان را به مهرش نياز آورم‬
‫شما بر گذشته پشيمان شويد‬
‫به نوی ز سر باز پيمان شويد‬
‫گر آمرزش کردگار سپهر‬
‫نيابيد و از نوذر شاه مهر‬
‫بدين گيتی اندر بود خشم شاه‬
‫به برگشتن آتش بود جايگاه‬
‫بزرگان ز کرده پشيمان شدند‬
‫يکايک ز سر باز پيمان شدند‬
‫چو آمد به درگاه سام سوار‬
‫پذيره شدش نوذر شهريار‬
‫به فرخ پی نامور پهلوان‬
‫جهان سر به سر شد به نوی جوان‬
‫به پوزش مهان پيش نوذر شدند‬
‫به جان و به دل ويژه کهتر شدند‬
‫برافروخت نوذر ز تخت مهی‬
‫نشست اندر آرام با فرهی‬
‫جهان پهلوان پيش نوذر به پای‬
‫پرستنده او بود و هم رهنمای‬
‫به نوذر در پندها را گشاد‬
‫سخنهای نيکو بسی کرد ياد‬
‫ز گرد فريدون و هوشنگ شاه‬
‫همان از منوچهر زيبای گاه‬
‫که گيتی بداد و دهش داشتند‬
‫به بيداد بر چشم نگماشتند‬
‫دل او ز کژی به داد آوريد‬
‫چنان کرد نوذر که او رای ديد‬
‫دل مهتران را بدو نرم کرد‬
‫همه داد و بنياد آزرم کرد‬
‫چو گفته شد از گفتنيها همه‬
‫به گردنکشان و به شاه رمه‬
‫برون رفت با خلعت نوذری‬
‫چه تخت و چه تاج و چه انگشتری‬
‫غلامان و اسپان زرين ستام‬
‫پر از گوهر سرخ زرين دو جام‬
‫برين نيز بگذشت چندی سپهر‬
‫نه با نوذر آرام بودش نه مهر‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*