Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : هفت خوان اسفندیار

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : هفت خوان اسفندیار

Goshtasb

اسفديار پاسخ داد : من به توران می روم و بر و بوم ارجاسب را زيرو رو ميکنم و بتخت آورم خواھران را زبند. لشکر را از ھرسو فرا خواندند و از ميان ايشان دوازده ھزار سوار مرد افکن و کينه دار گزيدند و به ايشان گنج و درم بخشيدند و بسوی کارزار رھسپار شدند

ادامه داستان :

کنون زين سپس ھفتخوان آورم

سخنھای نغز و جوان آورم

سخن گوی دھقان چو بنھاد خوان

يکی داستان راند از ھفتخوان

ز رويين دژ و کار اسفنديار

ز راه و ز آموزش گرگسار

اسفنديار راه توران را درپيش گرفت و با سپاھش تاخت تا به دوراھی رسيد.
سراپرده و خيمه زد و با بزرگان به بزم نشست.سپس دستور داد گرگسار را که ھمچنان در بند بود به مجلس بياورند و چھار جام می، دمادم به او نوشانيد.بعد به او گفت:ای تيره بخت، رسانم ترا من بتاج و بتخت، اگر آنچه را که از تو می پرسم راست بگوئی.وگرنه ترا با خنجر به دو نيم می کنم.گرگسار گفت:

زمن نشنود شاه جز گفت راست

تو آن کن که از پادشاھی سزاست

اسفنديار پرسيد : رويين دژ کجاست و بھترين راه برای رسيده به آن کدام است؟ گرگسار پاسخ داد: از سه راه می توان به آن دژ رسيد.نخست راھی از ميان شھر و آبادی می گذرد
به سه ماه . ديگری از بيابان خشک و بی آب و علف به دو ماه . راه سوم به يک ھفته به دژ می رسد اما پر از شير و گرگ و اژدھا که کسی از آنھا رھايی ندارد.
اسفنديار کمی انديشيد و راه سوم را انتخاب کرد.گرگسار گفت: ای شھريار، از اين ھفت خوان ھرگز کسی نگذشته مگر دست از جان شسته باشد.
در خوان اول دو گرگ سترک ھستند به بزرگی فيل.اسفنديار گرگسار را به زندان فرستاد و خود شب را به بزم نشست.چون خورشيد برآمد اسفنديار با سپاھش رو به ھفت خوان نھاد.چون به منزلگاه رسيد لشکر را به پشوتن سپرد و خود به جايگاه گرگان رفت.آن دو گرگ چون دوفيل جنگجو براو حمله بردند.مرد دلير کمان به زه کرد و بر آنھا تير پولادين باريد.ھر دو جانور سست افتادند. اسفنديار فرود آمد و سرشان را بريد.رو به خورشيد کرد و يزدان را نيايش کرد.

ھمی گفت کای داور دادگر

تو دادی مرا ھوش و زور و ھنر

تو کردی تن گرگ را خاک جای

تو باشی بھر نيک و بد رھنما

سپس اسفنديار فرمود خوانی گستردند و خورش و می آوردند.سپس گرگسار را فراخواند و سه جام پياپی بدستش داد و از خوان دوم پرسيد.گرگسار گفت:ای شيردل فردا دوشير به جنگت می آيند که عقاب را يارای پرواز بر آنھا و نھنگ را تاب جنگيدن با آنان نيست.روز بعد چون سپاه به جايگاه شيران رسيد، اسفنديار باز لشکر را به پشوتن سپرد و خود به تنھائی پيش رفت.نخست شير نر به پھلوان حمله برد و اسفنديار با يک ضربه شمشير او را به نيم کرد، آنگاه شير ماده برآشفت و بر او تاخت و مرد دلاور تيغی بر سرش فرود آورد و سر شير بر خاک غلطيد. اسفنديار سرو تن را شست و سپاس خداوند را به جای آورد.

چنين گفت کای داور داد و پاک

بدستم ددان را تو کردی ھلاک

بساط خورش و می گستردند و اسفنديار گرگسار بدانديش را فرا خواند و سه جام از می لعل فام او را نوشانيد و از خوان سوم پرسيد.گرگسار پاسخ داد در خوان سوم اژدھایی در انتظار تست که تنش چون کوه خاراست و از کامش آتش می بارد.اسفنديار دستور داد تا گردونه ای ساختند و برگردش تيغھائی نصب و صندوقی برآن استوار کردند.بامداد خفتان پوشيده، لشکر را به پشوتن سپرد و خود در صندوق نشست و با اسبھای نيرومند به سوی اژدھا رفت. اژدھا غريد و اسبان و گردون و صندوق را فرو برد.چون تيغھا در کامش بماند، دريای خون از دھانش برفشاند.مرد دلير از صندوق بيرون آمد و با شمشير مغز اژدھا را چاک
زد. از زھرش دودی برآمد و از آن دود اسفنديار بيھوش شد.پشوتن و سپاھيان گمان بردند گزندی بر پھلوان رسيده.زاری کنان بسويش شتافتند و گلاب برتارکش ريختند.اسفنديار چشمان را گشود و سرو تن بشست و جامه نو بتن کرد.

بيامد به پيش خداوند پاک

ھمی گشت پيجان و گريان بخاک

ھمی گفت کين اژدھا را که کشت

مگر آنک بودش جھاندار پشت

سراپرده بر لب آب زدند و خوان گستردند.می در آن نھادند و باز اسير را پيش خواند و سه جام می لعل فام به او داد و از خوان روز ديگر پرسيد.گرگسار گفت در منزل فردا زن جادويی به ديدارت ميآيد که او را غول مينامند.اسفنديار در شب تيره با لشکر تاخت و چون خورشيد برآمد به خوان چھارم رسيد.سپاه را به پشوتن سپرد و خود با جام شراب و طنبور، به بيشه ای خرم و پر گل در آن نزديکی رفت و در کنار چشمه ساری نشست.قدری از جام می نوشيد و چون شاد گشت طنبور را در برگرفت و در وصف رنجھا و ناکاميھای خويش، سراييدن و ناله اندر گرفت.زن جادوگر خود را بصورت پری چھره ای درآورده، نزد اسفنديار آمد. پھلوان جام می را بدستش داد و زنجيری که بربازو داشت و زرتشت آن را از بھشت آورده بود برگردنش افکند و نيرويش را از او گرفت.جادوگر خود را بصورت شيری درآورد ولی اسفنديار شمشير کشيد و با يک ضربه سرش را برخاک انداخت. آسمان تيره گشت و گردبادی سياه برآمد که روی خورشيد را پوشيد.اسفنديار چھره برزمين نھاد و يزدان را سپاس گفت.

جھانجوی پيش جھان آفرين

بماليد چندی رخ اندر زمين

در آن بيشه سراپرده زدند و خوانی گستردند.اسير دربند را پيش خواند و سه جام می لعل فام به او نوشاند و سر جادوگر را که بدرخت آويخته بود نشان داد و گفت حالا بگو در منزل بعدی چه شگفتی در پيش است؟ گرگسار پاسخ داد:راه دشواری در پيش داری، به کوھی بلند می رسی که بالای آن جايگاه سيمرغ است.
او نھنگ را ازدريا و فيل را از زمين به چنگ برمی دارد.اسفنديار تمام شب لشکر راند و چون خورشيد برآمد، لشکر را به برادر سپرد و خود ھمان گردونه و صندوق اسبان را برداشت و به کوه سر بر آسمان کشيده نزديک شد.سيمرغ گردونه و اسبان را ديد .فرود آمد تا آن را به چنگ بگيرد ولی تيغھا در بال و پرش فرو رفتند و سست بر زمين افتاد.اسفنديار از صندوق بيرون آمد و با شمشير سيمرغ را پاره پاره کرد و به نيايش ايستاد.

چنين گفت کای داور دادگر

خداوند پاکی و زور و ھنر

تو بردی پی جادوان را زجای

تو بودی بدين نيکيم رھنمای

سراپرده زدند و خوان گستردند و می خواستند.گرگسار با تنی لرزان و رخساری زرد آمد و اسفنديار سه جام می پياپی بر او نوشانيد و پرسيد اين بار چه شوری در پيش است؟ گرگسار پاسخ داد:دشواری راه فردا را با تير و کمان و شمشير چاره نتوانی کرد.تو و لشکريانت در يک نيزه برف خواھيد ماند و اگر از آن رھايی يابی ، به بيابانی می رسی به طول سی فرسنگ که بر ريگزار داغش مرغ و مور ملخ گذر نتوان کرد. يک قطره آب ھم در آن بيابان نخواھی يافت.و از آن سرزمين تا رويين دژ چھل فرسنگ است. ايرانيان از گفته ھای گرگسار بيمناک شدند و از اسفنديار خواستند از ھمانجا باز گردد.اسفنديار آنان را سرزنش کرد و گفت مگر شما برای نامجوئی به اينجا آمده ايد که عھد وپيمان و سوگند فراموشتان
شد؟ شما ھمه باز گرديد که به ياری يزدان، برادر و پسر مرا بس است.ايرانيان پوزش خواستند و سپاه براه افتاد.چون خورشيد در پشت کوه نھان شد، سپاه به منزلگاه رسيد و در آن ھوای دلفروز سراپرده و خيمه زدند و بزمی آراستند که ناگھان تند بادی برخاست و آسمان تيره شد.آن گاه سه شبانه روز برف باريد. اسفنديار به لشکريانش گفت زور و دلاوری سودی ندارد.بايد به يزدان که جز او راھنمايی نداريم پناھنده شويد و ياری بخواھيد.

ھمه پيش يزدان نيايش کنيد

بخوانيد و او را ستايش کنيد

نيايش ز اندازه بگذاشتند

ھمه در زمان دست بر داشتند

بادی خوش برخاست و ابرھا پراکنده شد.سه روز ديگر در آن ھوای دلپذير آسودند و روز چھارم به راه ادامه دادند.چون پاسی از شب گذشت صدای مرغان دريايی برخاست. اسفنديار دانست که گرگسار کينه بر دل دارد و دروغ می گويد.
از او پرسيد:تو گفتی به بيابان خشک می رسيم پس آواز مرغان دريايی از کجاست؟ گرگسار پاسخ داد آب اينجا چون زھر شور است و تنھا به درد مرغان و جانوران می آيد.پاسی از شب گذشته بود که شتر پيشرو کاروان در آب غوطه ور شد.اسفنديار شتر را به تنھايی از آب کشيد و فرمود تا گرگسار را فرا خواندند و بر او خروشيد که چه نيرنگی در کار داشتی که دريا را به بيابان جلوه دادی و چيزی نمانده بود ھمه ھلاک شوند.ناگھان گرگسار گفت:مرگ سپاه تو برای من مثل روشنايی ماه است. از تو به من جز پای بند و بلا و گزند چيزی نرسيده.اسفنديار خنديد و گفت: ای کم خرد، من اگر پيروز شوم ترا پادشاه ميکنم و آزارم به فرزندان و دودمان تو نخواھد رسيد.گرگسار چون اينرا شنيد زمين را بوسيد و پوزش خواست.اسفنديار او را بخشيد و بند از پايش برداشتند و از او خواست تا گذرگاه آب را نشان بدھد.گرگسار مھار شتری را در دست گرفت و از پاياب رود گذر کرد.اسفنديار دستور داد تا آب مَشکھا را در آب ريخته و سپاه را سبکبار کرده و چون به خشکی رسيدند در ده فرسنگی رويين دژ خيمه زدند و به خوردن و نوشيدن پرداختند.گرگسار را فرا خواند و پرسيد:راستش را بگو، اگر من بر ارجاسب پيروز شوم و سرش را ببرم، جگر کھرم و اندريمان را به تير بدوزم و زنان و کودکانشان را به اسيری ببرم، تو شاد خواھی شد يا دژم؟ گرگسار دلتنگ شد و با پرخاش گفت:

ھمه اختر بد بجان تو باد

بريده بخنجر ميان تو باد

بخاک اندر افکنده پرخون تنت

زمين بستر و گرد پيراھنت

اين بار اسفنديار برآشفت، شمشير برسرش زد و به دونيمش کرد و لاشه او را به دريا افکند تا خوراک ماھيان شود.اسفنديار از بلندی دژ را نگاه کرد، با حصار آھنين که بر پھنای ديوارش چھار سوار باھم به آسانی ميگذرند و از ھيچ راھی به درون آن راه نيست.ناگھان دو سوار ترک را ديد که به شکار آمده بودند.آنھا را به اسيری گرفت و از آنھا راه ورودی به دژ را پرسيد و آنھا گفتند:دژ يک در سوی ايران و يک در سوی توران دارد.صد ھزار سپاه در آنست که ھمه بنده ارجاسب ھستند و خوراک و آذوقه ده سال در انبار دژ است.اسفنديار آن دو اسير ساده دل را کشت و به پرده سرای خود آمد و با پشوتن به رايزنی نشست و به
برادر گفت:گرفتن دژ سالھا طول می کشد، بايد چاره به نيرنگ جست.تو سپاه را در اينجا نگھدار و من چون بازرگان به داخل دژ ميروم.ھشيار باش ھروقت دود در روز و آتش در شب بر فراز دژ ديدی بدان که کار من است. آنگاه درفش مرا بدست بگير و سپاه آراسته را به دژ بران.اسفنديار فرمان داد صد شتر سرخ موی آوردند و آنھا را با دينار و ديبا و گوھر و تخت و تاج زرين بار کردند و بيست تن از نامداران سپاه را با جامه ساربانی ھمراه کرد و به آيين بازرگانی به سوی دژ روان شد.چون کاروان به دژ رسيد، بازرگان شترھا را گذاشت و با يک اسب و ده تخته ديبای چين و حرير و نگين نزد ارجاسب بار يافت.زمين بوسيد و بر او نماز برد و گفت:مردی بازرگانم و ترک نژاد، نامم خرداد که بين ايران و توران خريد و فروش می کنم.کاروانم بيرون دژ است، اما اگر رای تو باشد می خواھم در سايه مھرت درون دژ در امان باشم و به کارم بپردازم.در بازار مدتی گذشت تا دو خواھر اسفنديار، کوزه آب بردوش و پريشان حال نزديک آمدند و خواھران با خواھش و زاری گفتند که ما دختران پادشاه ايرانيم و پدرمان با خيال آسوده خفته و ما با سر وپای برھنه اينجا آبکشی ميکنيم.اسفنديار با چھره پوشيده بانک زد:مگر نمی بينيد که من سرگرم کارم.

چو آواز بشنيد فرخ ھمای

بدانست و آمد دلش باز جای

چو خواھر بدانست آواز اوی

بپوشيد بر خويشتن راز اوی

ھمای صدای برادر را شناخت و از بيم و اميد گريست.اسفنديار دانست که خواھر او را شناخته رويش را گشود و با ديدگانی پراشک گفت:چند روز لب فرو بنديد که من برای جنگ و پاک کردن ننگ به اينجا آمده ام.پس مرد جوان از کلبه برخاست و نزد ارجاسب رفت و به او گفت:در سفر خود به اين ديار به دريای ژرفی رسيديم و ناگھان گردبادی برخاست که ھمه دست از جان شستيم و من در آن حال با خدای خود پيمان کردم که چون نجات يابم بزمی بزرگ برپا سازم و شاه و بزرگان را به مھمانی بخوانم. ارجاسب شاد شد و ھمه بزرگان و ناموران را به مھمانی خرداد فراخواند .

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*