Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : بزد نای مهراب و بربست کوس‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : بزد نای مهراب و بربست کوس‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

ازدواج زال و رودابه و درخواست کمک از سیمرغ برای بدنیا آوردن فرزندشان  :  

‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫بزد نای مهراب و بربست کوس‬
‫بياراست لشکر چو چشم خروس‬
‫ابا ژنده پيلان و رامشگران‬
‫زمين شد بهشت از کران تا کران‬
‫ز بس گونه گون پرنيانی درفش‬
‫چه سرخ و سپيد و چه زرد و بنفش‬
‫چه آوای نای و چه آوای چنگ‬
‫خروشيدن بوق و آوای زنگ‬
‫تو گفتی مگر روز انجامش است‬
‫يکی رستخيز است گر رامش است‬
‫همی رفت ازين گونه تا پيش سام‬
‫فرود آمد از اسپ و بگذارد گام‬
‫گرفتش جهان پهلوان در کنار‬
‫بپرسيدش از گردش روزگار‬
‫شه کابلستان گرفت آفرين‬
‫چه بر سام و بر زال زر همچنين‬
‫نشست از بر باره ی تيزرو‬
‫چو از کوه سر برکشد ماه نو‬
‫يکی تاج زرين نگارش گهر‬
‫نهاد از بر تارک زال زر‬
‫به کابل رسيدند خندان و شاد‬
‫سخنهای ديرينه کردند ياد‬
‫همه شهر ز آوای هندی درای‬
‫ز ناليدن بربط و چنگ و نای‬
‫تو گفتی دد و دام رامشگرست‬
‫زمانه به آرايشی ديگرست‬
‫بش و يال اسپان کران تا کران‬
‫بر اندوده پر مشک و پر زعفران‬
‫برون رفت سيندخت با بندگان‬
‫ميان بسته سيصد پرستندگان‬
‫مر آن هر يکی را يکی جام زر‬
‫به دست اندرون پر ز مشک و گهر‬
‫همه سام را آفرين خواندند‬
‫پس از جام گوهر برافشاندند‬
‫بدان جشن هر کس که آمد فراز‬
‫شد از خواسته يک به يک بی نياز‬
‫بخنديد و سيندخت را سام گفت‬
‫که رودابه را چند خواهی نهفت‬
‫بدو گفت سيندخت هديه کجاست‬
‫اگر ديدن آفتابت هواست‬
‫چنين داد پاسخ به سيندخت سام‬
‫که ازمن بخواه آنچه آيدت کام‬
‫برفتند تا خانه ی زرنگار‬
‫کجا اندرو بود خرم بهار‬
‫نگه کرد سام اندران ماه روی‬
‫يکايک شگفتی بماند اندروی‬
‫ندانست کش چون ستايد همی‬
‫برو چشم را چون گشايد همی‬
‫بفرمود تا رفت مهراب پيش‬
‫ببستند عقدی برآيين و کيش‬
‫به يک تختشان شاد بنشاندند‬
‫عقيق و زبرجد برافشاندند‬
‫سر ماه با افسر نام دار‬
‫سر شاه با تاج گوهرنگار‬
‫بياورد پس دفتر خواسته‬
‫يکی نخست گنج آراسته‬
‫برو خواند از گنجها هر چه بود‬
‫که گوش آن نيارست گفتی شنود‬
‫برفتند از آنجا به جای نشست‬
‫ببودند يک هفته با می به دست‬
‫وز ايوان سوی باغ رفتند باز‬
‫سه هفته به شادی گرفتند ساز‬
‫بزرگان کشورش با دست بند‬
‫کشيدند بر پيش کاخ بلند‬
‫سر ماه سام نريمان برفت‬
‫سوی سيستان روی بنهاد تفت‬
‫ابا زال و با لشکر و پيل و کوس‬
‫زمانه رکاب ورا داد بوس‬
‫عماری و بالای و هودج بساخت‬
‫يکی مهد تا ماه را در نشاخت‬
‫چو سيندخت و مهراب و پيوند خويش‬
‫سوی سيستان روی کردند پيش‬
‫برفتند شادان دل و خوش منش‬
‫پر از آفرين لب ز نيکی کنش‬
‫رسيدند پيروز تا نيمروز‬
‫چنان شاد و خندان و گيتی فروز‬
‫يکی بزم سام آنگهی ساز کرد‬
‫سه روز اندران بزم بگماز کرد‬
‫پس آنگاه سيندخت آنجا بماند‬
‫خود و لشکرش سوی کابل براند‬
‫سپرد آن زمان پادشاهی به زال‬
‫برون برد لشکر به فرخنده فال‬
‫سوی گرگساران شد و باختر‬
‫درفش خجسته برافراخت سر‬
‫شوم گفت کان پادشاهی مراست‬
‫دل و ديده با ما ندارند راست‬
‫منوچهر منشور آن شهر بر‬
‫مرا داد و گفتا همی دار و خوار‬
‫بترسم ز آشوب بد گوهران‬
‫به ويژه ز گردان مازنداران‬
‫بشد سام يکزخم و بنشست زال‬
‫می و مجلس آراست و بفراخت يال‬
‫بسی برنيامد برين روزگار‬
‫که آزاده سرو اندر آمد به بار‬
‫بهار دل افروز پژمرده شد‬
‫دلش را غم و رنج بسپرده شد‬
‫شکم گشت فربه و تن شد گران‬
‫شد آن ارغوانی رخش زعفران‬
‫بدو گفت مادر که ای جان مام‬
‫چه بودت که گشتی چنين زرد فام‬
‫چنين داد پاسخ که من روز و شب‬
‫همی برگشايم به فرياد لب‬
‫همانا زمان آمدستم فراز‬
‫وزين بار بردن نيابم جواز‬
‫تو گويی به سنگستم آگنده پوست‬
‫و گر آهنست آنکه نيز اندروست‬
‫چنين تا گه زادن آمد فراز‬
‫به خواب و به آرام بودش نياز‬
‫چنان بد که يک روز ازو رفت هوش‬
‫از ايوان دستان برآمد خروش‬
‫خروشيد سيندخت و بشخود روی‬
‫بکند آن سيه گيسوی مشک بوی‬
‫يکايک بدستان رسيد آگهی‬
‫که پژمرده شد برگ سرو سهی‬
‫به بالين رودابه شد زال زر‬
‫پر از آب رخسار و خسته جگر‬
‫همان پر سيمرغش آمد به ياد‬
‫بخنديد و سيندخت را مژده داد‬
‫يکی مجمر آورد و آتش فروخت‬
‫وزآن پر سيمرغ لختی بسوخت‬
‫هم اندر زمان تيره گون شد هوا‬
‫پديد آمد آن مرغ فرمان روا‬
‫چو ابری که بارانش مرجان بود‬
‫چه مرجان که آرايش جان بود‬
‫برو کرد زال آفرين دراز‬
‫ستودش فراوان و بردش نماز‬
‫چنين گفت با زال کين غم چراست‬
‫به چشم هژبر اندرون نم چراست‬
‫کزين سرو سيمين بر ماهروی‬
‫يکی نره شير آيد و نامجوی‬
‫که خاک پی او ببوسد هژبر‬
‫نيارد گذشتن به سر برش ابر‬
‫از آواز او چرم جنگی پلنگ‬
‫شود چاک چاک و بخايد دو چنگ‬
‫هران گرد کاواز کوپال اوی‬
‫ببيند بر و بازوی و يال اوی‬
‫ز آواز او اندر آيد ز پای‬
‫دل مرد جنگی برآيد ز جای‬
‫به جای خرد سام سنگی بود‬
‫به خشم اندرون شير جنگی بود‬
‫به بالای سرو و به نيروی پيل‬
‫به آورد خشت افگند بر دو ميل‬
‫نيايد به گيتی ز راه زهش‬
‫به فرمان دادار نيکی دهش‬
‫بياور يکی خنجر آبگون‬
‫يکی مرد بينادل پرفسون‬
‫نخستين به می ماه را مست کن‬
‫ز دل بيم و انديشه را پست کن‬
‫بکافد تهيگاه سرو سهی‬
‫نباشد مر او را ز درد آگهی‬
‫وزو بچه ی شير بيرون کشد‬
‫همه پهلوی ماه در خون کشد‬
‫وز آن پس بدوز آن کجا کرد چاک‬
‫ز دل دور کن ترس و تيمار و باک‬
‫گياهی که گويمت با شير و مشک‬
‫بکوب و بکن هر سه در سايه خشک‬
‫بساو و برآلای بر خستگيش‬
‫ببينی همان روز پيوستگيش‬
‫بدو مال ازان پس يکی پر من‬
‫خجسته بود سايه ی فر من‬
‫ترا زين سخن شاد بايد بدن‬
‫به پيش جهاندار بايد شدن‬
‫که او دادت اين خسروانی درخت‬
‫که هر روز نو بشکفاندش بخت‬
‫بدين کار دل هيچ غمگين مدار‬
‫که شاخ برومندت آمد به بار‬
‫بگفت و يکی پر ز بازو بکند‬
‫فگند و به پرواز بر شد بلند‬
‫بشد زال و آن پر او برگرفت‬
‫برفت و بکرد آنچه گفت ای شگفت‬
‫بدان کار نظاره شد يک جهان‬
‫همه ديده پر خون و خسته روان‬
‫فرو ريخت از مژه سيندخت خون‬
‫که کودک ز پهلو کی آيد برون‬

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

 

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*