Home / Irony / داستانهای طنز ملا نصر الدین 22

داستانهای طنز ملا نصر الدین 22

Nasreddin

شکستن گردن

ملا به احوالپرسی بیماری رفته بود . پرسید : بیماری ات چطور است ؟ جواب داد : تب

شدیدی داشتم و گردنم هم سخت درد میکرد , شکرخدا دو روز است که تبم شکسته اما

گردنم هنوز درد دارد . ملا گفت : غصه نخور , دعا میکنم آنهم در اینروزها بشکند

احسنت

ملا با حاکم و جمعی به شکار رفته بودند . آهویی نمودار شد , حاکم تیر انداخت ولی به

شکار نخورد , ملا گفت احسنت . حاکم برآشفت که مرا مسخره میکنی ؟ ملا گفت من

احسنت را به آهو گفتم که تیر را رد کرد

نصیحت ملا به دخترش

ملا دخترش را به یکنفر دهاتی شوهر داده بود . شب عروسی جمعیتی آمده دختر را

برداشته به ده می بردند , مسافتی که از شهر دور گشتند ملا با عجله خود را رسانید .

پرسیدند : چه میخواهی که با این عجله آمده ای ؟ جواب داد : بدخترم باید نصیحتی کرده

باشم که یادم رفته بود , آمده ام که ادائ وظیفه کنم

پس نزدیک دخترش رفته سر بگوشش گذارده و گفت : دختر عزیزم هرموقع خواستی لباس

بدوزی فراموش مکن اول نخ را گره بزنی , اگر نزنی سر سوزن از نخ بیرون میرود

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*