web stats
Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : وداع کیخسرو با مردم و سپردن تاج وتخت به لهراسب

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : وداع کیخسرو با مردم و سپردن تاج وتخت به لهراسب

کیخسرو-2

 

در سراسر ایران سور و شادمانی برپا شد و بر تخت نشستن آن شاه پیروزگر را جشن گرفتند.کیخسرو، جھن پسر افراسیاب را که از سوی مادر خویشاوندش بود، از بند اسارت رھا کرده پادشاھی توران را به او بخشید.جھن با زن و فرزند و دختران افراسیاب، با تاج و خلعتی که کیخسرو به او بخشید بود شاد و خرم روانه توران شد.
چون سالھا گذشت، روزی کیخسرو سرداران و بزرگان کشور را جمع کرد و به آنان گفت:من از شرق و غرب ھمه بد خواھان را ادب کردم و خدا این تاج و تخت و عمری دراز بمن مرحمت کرده و آرزوھایم برآورده شده.از آن میترسم اکنون که بی نیازی را احساس می کنم، اندیشه و خوی اھریمنی بر من چیره شده و ھمچون ضحاک شوم و یا چون جمشید دل از مرحمت خدا ببرم و آنگاه مرا با تور و سلم یکجا نام برند.تصمیم گرفته ام از این پس فقط در راه نیایش خدا گام بردارم.از فردای آن روز کیخسرو کمتر کسان را بار میداد. یک ھفته گذشت و کیخسرو کسی را نپذیرفت.پھلوانان در اندیشه شدند و سواری را به زابلستان نزد
زال و رستم فرستاده و از آنھا کمک خواستند.شش ھفته بعد دو پھلوان به پایتخت رسیدند و بعد از گفتگو با گودرز و سایر پھلوانان نزد کیخسرو رفتند.کیخسرو چون آوای رستم را شنید از تخت برخاست و به سوی رستم روانه شد و اورا در آغوش گرفت و احوال زال را پرسید.زال پیر پیش آمد و گفت: آفرین برتو و شاد باش، پدر تو سیاوش بمانند فرزند من بود، بسیار شاھان دیدم، ندیدم کسی بدین بخردی، چون از سخنانی که درباره تو گفته میشود آگاه شدم به اینجا آمدم.
کیخسرو وقتی سخنان زال را شنید گفت:از زمان منوچھر تا این زمان کسی از تو جز نیکی نشنیده است و رستم ھمواره ستون کیان بوده و سیاوش را او پرورانیده.
راست آنست که آرزوئی داشتم، و بخاطر آن آرزو جھان برایم خوار بود. اکنون پنچ ھفته است که از داور راھنمائی خواسته ام که گناھان مرا بخشیده و از من رنجی در جھان در دل کسی باقی نماند. از آن می ترسم که غرور و تکبر روان مرا بتابد و چون شاھان پیشین بر درگاه خداوند عاصی شوم.بالاخره سحرگاه ھنگامی که چشم من لحظه ای بخواب رفت، سروش خجسته فرمود: پروردگارت تو را بخشوده و آماده باش که ھنگام رفتن است.پس دیگر در این بارگاه مرا کاری نیست.چون زال سخنان کیخسرو را شنید آھی سرد از جگر برکشید و بسوی مردم بازگشت و به مردم گفت: این رای نیست، خرد را به مغز اندرش
جای نیست.پھلوانان ھمه در تعجب از رفتار کیخسرو گمان میکردند کار خلافی از آنھا سرزده که کیخسرو ناراحت شده و کیخسرو بازھم میگفت که میترسد فرّ ایزدی از او دور شود.
کیخسرو طی فرمانی نیمروز را به رستم داد و سرزمینھای قم و اصفھان را به گیو داد و خراسان را به طوس و به بیژن گفت تا لھراسب را نزد او بیاورد و پادشاھی ایران را به لھراسب سپرد و زبان به نصیحت باز کرد و گفت:زمان من دیگر به پایان رسیده تو این سرزمین را با نیکی و عدل و داد ھمچنان سرسبز و خرم به آیندگان بسپار. لھراسب از وداع پدر اندوھگین شد و گریست.سرداران و بزرگان ھمراه کیخسرو از دشت بسوی کوه روانه شدند و یک ھفته بر بلندای کوه ماندند.روز ھفتم چون خورشید از کوه برخاست، بیشتر از صد ھزار زن و مرد ایرانی اشک ریزان کیخسرو را بدرقه کردند.کیخسرو لحظه ای فکر کرد و بعد موبدان را بخواست و گفت: آنچه پیش آمده خیر و خوبی است، چرا بر آن گریه میکنید؟ چراکه روزی دیگر در پایان جھان، ما به ھم خواھیم رسید. اینک از من بپذیرید و کوھستان را ترک کنید و مرا اینجا تنھا بگذارید.راھی که باید بپیمایم سخت دراز است و بی آب و گیاه.سرداران و سپاھیان و مردم با چشمان گریان کیخسرو را وداع کردند.سه مرد گرانمایه و سرافراز، زال و رستم و گودرز گفتار شھریار را پذیرفتند و باز گشتند مگر طوس، گیو، فریبرز، بیژن، گستھم که یکروز و یک شب با کیخسرو راه را ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند. آنجا فرود آمده نانی خوردند و آبی نوشیدند و استراحت کردند.کیخسرو گفت:فردا چون
آفتاب برآید دیگر مرا بخواب خواھید دید. ای یاران من، چون من رفتم شما لحظه ای صبر نکنید. از کوه بادی سخت خواھد وزید و بعد، از ابری سیاه، برفی سنگین خواھد بارید چنانکه راه ایران زمین را نخواھید یافت.

چو از کوه خورشید سر بر کشید

ز چشم مھان شاه شد ناپدید

سرداران شروع کردند به جستجو اما اثری از کیخسرو نیافتند.خسته و دل آزرده در کنار چشمه استراحت کردند.کم کم خوابشان برد و کم کم از دامن کوه بادی شروع به وزیدن کرد و تا بیدار شدند چنان برفی بارید که نیزه سرداران ھم در زیر آن ناپدید شد.یک ھفته گذشت رستم ھمراه زال و دیگر افسران در انتظار بازگشت کیخسرو بودند.بالاخره قرار شد چند نفر را بفرستند بلکه خبری از سرداران بدست آورند.

چولھراسب آگه شد از کار شاه

زلشکر که بودند با او براه

نشست از بر تخت با تاج زر

برفتند گردان زرین کمر

لھراسب از پھلوانان خواست بدون راز پوشی بگویند آیا او را قبول دارند یا نه. زال گفت: سخنان کیخسرو را ھمه ما شنیده ایم و من و رستم ھرگز از مھر تو دست نشوئیم. لھراسب رو به گودرز کرد و گفت :ای جھان پھلوان تو ھم ھرچه میخواھی بگو.گودرز که از گم شدن فرزندانش سخت گریان بود با ناله گفت:من از سخن زال و رستم بیرون نمی روم.

ھمه مھتران خواندند آفرین

بفرمان نھادند سر بر زمین

پس در روز مھر از ماه مھر به جشن مھرگان، لھراسب به جای کیخسرو نشست.

چو لھراسب بنشست بر تخت داد

بشاھنشھی تاج بر سر نھاد

ایرانیان وصیت و پند و اندرز کیخسرو را به گوش داشتند و شھریار نو در دادگستری و دینداری از پند و پیمان کیخسرو فراتر رفته و کینه و آز را از دل زدود و به آبادانی پرداخت. ھنرمندان و دانایان از روم و چین و ھند به ایران آورد و در بلخ شھری زیبا و با کوی و برزن و بازار بنا کرد.آتشکده بزرگ آذر برزین را برپا داشت و در آبادی سراسر ایران کوشید.

دو فرزند بودش بکردار ماه

سزاوار شاھی و تخت و کلاه

یکی نام گشتاسب و دیگر زریر

که زیر آوریدی سر نره شیر

ولی لھراسب به دو شاھزاده از نوادگان کاوس مھر بیشتری می ورزید و گشتاسب از این کار پدر آزرده بود.روزی در بزمی شاھانه گشتاسب جامی از می سرکشید و برخاست و از پدر خواست تا تاج و تخت را به او بسپارد.لھراسب گفت تو ھنوز جوان ھستی و سخنت را سنجیده بگو.در شبی تیره، گشتاسبِ رنجیده خاطر، با سیصد سوار راه ھند را در پیش گرفت.لھراسب که از رفتن فرزند آگاه شد، زریر را با ھزار سوار بسوی ھند و گستھم و گرازه را مامور کرد که به روم و چین به جستجوی گشتاسب بشتابند.گشتاسب وقتی به کابل رسید با سوارانش جای خرمی را پیدا کردند و به شکار و تفریح مشغول شدند.وقتی زریر به او رسید، برادرش را نصیحت کرد و به او گفت اختر شناسان در ستاره او دیده اند که روزی پادشاه ایران میشود.گشتاسب قدری اندیشد و با آنکه از پدر دل آزرده بود، پذیرفت به ایران باز گردد.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*