Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : کشته شدن پیران در جنگ ایران و توران

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : کشته شدن پیران در جنگ ایران و توران

شاهنامه فردوسی

 

افراسیاب که دریافت رستم به کاخش آمده از بیم جانش فرار کرد.آنگاه تھمتن آنچه گنج ودینار و اسب در ایوان افراسیاب بود برداشتند و بسوی لشکر ایران بازگشتند.
افراسیاب کمی بعد از این واقعه ننگ آور به آراستن لشکر پرداخت.چپ را به پیران و راست را به ھومان سپرد.گرسیوز و شیده را در قلب سپاه گماشت.رستم ھم آماده کارزار شد ولی نخست منیژه را به سوی ایران فرستاد.راست سپاه را به اشکش و گستھم و چپ را به زنگه و رھام سپرد و خود با بیژن در قلب سپاه قرار گرفت.رستم رخش را برانگیخت تا به نزدیک افراسیاب رسید و فریاد برآورد:

ای شوریده بخت،

تو ننگ ھستی برتاج وتخت.

در این دشت و ھامون از دست من رھائی نخواھی یافت.به انبوه سپاھت مناز که شیر از یک دشت گور نمی ھراسد.افراسیاب برخود لرزید و فریاد زد اینجا جای بزم نیست، بکوشید و جھان را براین بداندیشان تیره کنید، من پاداش شما را به گنج میدھم.جنگ آغاز شد و
یلان ایران ھریک کین خواه بر دشمن تاختند ، دلیران توران ھمه نابود شدند.
افراسیاب اسبی تازه نفس سوار شد و ھمراه با بازمانده سپاھش ، ناکام به توران گریخت. رستم تا ده فرسنگ در پی آنھا تاخت.آنگاه به رزمگاه آمد و با غنائم بسیار و ھزاران اسیر، پیروز بسوی ایران آمد.چون خبر پیروزی رستم و آزادی بیژن به کیخسرو رسید به نیایش جھان آفرین ایستاد.شھر غرق در شور و شادمانی شد و کیخسرو به پیشباز آنھا شتافت و رستم را در برگرفت و او را ستود.تھمتن دست بیژن را گرفت و او را به شاه و پدرش گیو سپرد.کیخسرو به رستم گفت:خوشا بحال ایران و من فرخ بخت که پھلوانی چون تو داریم.شاه به رستم خلعت فراوان داد و رستم به بزرگان ھدیه پیشکش نمود و راه سیستان را درپیش گرفت. آنگاه شھریار بر تخت نشست و بیژن نزد او آمد.
بیژن داستان خود را از روز نخست و درد و رنج منیژه را باز گفت.شاه دستور داد جامه ھای دیبای زربفت و گوھر نشان و تاج و دینار و کنیز و غلام و فرش و آنچه لازم بود آوردند و به بیژن گفت: اینھا را به منیژه بده و بخاطر رنجی که از تو بر او رسیده از این پس در آسایشش بکوش و تو با او جھان را بشادی گذار،

نگه کن بدین گردش روزگار

جھان چون بزاری برآید ھمی

بد ونیک روزی سرآید ھمی

چو بستی کمر بر در راه آز

شود کار کیتیت یکسر دراز

پرستنده آز و جویای کین

بگیتی زکس نشنود آفرین

در دانش و آنگھی راستی

گرین دو نیابی روان کاستی

بخور آنچ داری و بیشی مجوی

که از آز کاھد ھمی آبروی

افراسیاب شب و روز در اندیشه کین خواھی و زدودن ننگ به بار آمده بود. او به یاری سیم و زر و کمک کشورھای ھمسایه لشکری بیشمار آراست و آنرا به مرزھای ایران فرستاد. پنجاه ھزار نفر را به شیده جوان سپرد تا در خوارزم جاگیرند.سیصدھزار سوار به جیحون روانه کرده و سپاھی بزرگ ھمراه پیران سالخورده به ایران فرستاد.کیخسرو نیز آماده نبرد گردید و دوازده تن از پھلوانان را ھمراه رستم، بسیج نبرد دوازده رخ کرد.سی ھزار شمشیر زن گزیده به رستم داد که از راه سیستان به ھندوستان و غزنین رفته با فرامرز در کابل و کشمیر بھم بپیوندند. الانان و غزدژ را به لھراسب، پھلوان خسرو نژاد داد.اشکش را با سی
ھزار ھژبران نیزه گزار بسوی خوارزم فرستاد.سپاه چھارم را به گودرز داد که بزرگانی چون گرگین، زنگه، گستھم، زواره فریبرز، فرھاد، گیو، گرازه سپھدار و رھام نیو در آن بودند. کیخسرو گودرز را نصیحت کرد که مثل طوس نجوشد و برای ھرکاری پیل و کوس بکار نگیرد بلکه اول جھاندیده ای را نزد پیران بفرستد و بر او چادر مھربانی بپوشد و پند بدھد.وقتی دوسپاه در برابر ھم صف کشیدند ھیچکدام از سپھداران ایران و توران نمی خواستند در جنگ پیشقدم بشوند.به این ترتیب دو سپاه آراسته تا ھفت روز در برابر یکدیگر ایستادند.در سپاه توران ھومان در نبرد شتاب داشت و بدون توجه به خواست برادرش پیران به سپاه ایران تاخت و ھمنبرد طلبید.نخست رھام و بعد گودرز را به مبارزه طلبید سپس نزد گودرز تاخت و با دشنام او را به نبرد طلبید.چون کسی به نبرد او نیامد تیر در کمان گذاشت و چھار تن از روزبانان ایران را به خاک انداخت و چون مستان خروش پیروزی سرداد.بیژن چندین بار نزد گودرز و گیو رفت و از آنھا اجازه خواست که به نبرد ھومان برود و ھر بار پدر و پدر بزرگ مخالفت میکردند.
بالاخره بعد از اصرار زیاد، گودرز به او اجازه داد ولی گیو با ندادن زره سیاوش میخواست او را از این نبرد برحذر دارد.بیژن از گفته پدر رنجید وسوار بر شباھنگ بطرف میدان تاخت.گیو پشیمان شده، به سرعت خود را به بیژن رسانید و زره سیاوش را به اوداد.نبرد بیژن و ھومان از سپیده دم تا غروب طول کشید و ھردو خسته و سیاه روی چون زاغ، آبی نوشیدند و نبرد از سر گرفتند.ھومان نیرومند تر بود ولی بیژن او را بر زمین کوبید و بی درنگ خنجرش را کشید سر از تنش جدا کرد.گذرگاه بیژن از برابر سپاه توران بود.پس تدبیری اندیشید:زره از تن بیرون آورد و خفتان ھومان را پوشید، بر اسب او نشست و درفش سپاه
توران را بدست گرفت و بسوی سپاه ایران رفت.چون خبر به پیران رسید به نستھین گفت: اکنون نوبت توست که به خون خواھی برادرت به لشکر ایران شبیخون بزنی.دو بھره از شب گذشته بود که نستھین با ده ھزار نفر بسوی ایرانیان تاخت.بیژن ھزار سوار دلیر برداشت و خود را به نستھین رسانید و تیری بسوی اسب او انداخت، تکاور بر زمین غلطید و بیژن سر رسید با گرز بر سرش کوفت که کلاھخود نستھین و سرش باھم شکافت.

چنین گفت بیژن به ایرانیان

که ھرکو ببندد کمر بر میان

بجز گرز و شمشیر گیرد بد ست

کمان برسرش برکنم پاک پست

که ترکان بدیدن پری چھره اند

بجنگ از ھنر پاک بی بھره اند

پیران در غم از دست دادن نستھین سخت گریست و ھردو سپاه به خیمه ھای خود
باز گشتند.سپھدار ایران چون میدانست پیران از افراسیاب کمک خواھد خواست، پس نامه ای به کیخسرو نوشت و توضیح داد سپاه افراسیاب بزودی به جیحون خواھد رسید و اگر آن سپاه از آب بگذرد ما تاب مقاومت نخواھیم داشت، مگر کیخسرو یا رستم دیو بند، یا لھراسب و یا اشکش ھوشمند به پشتیبانی ما بیایند.دو لشکر ایران و توران درمقابل ھم روزھا با ھم نبرد میکردند و ھردو چشم براه رسیدن سپاه کمکی بودند.در میانه روز یکبار گیو ھمراه با گرازه و گستھم و ھجیر و بیژن سپاه توران را شکافته و تا قلب آن که جایگاه پیران بود پیش رفتند.
گیو چون با نیزه آھنگ پیران را کرد، اسبش از حرکت فروماند و ھرچند گیو تیری از کمان بسویش پرتاب کرد، ولی کارگر نشد و پیران چون دود از مقابلش ناپدید شد.چون شب فرارسید لشکریان از رزمگاه باز گشتند و سحرگاه روز بعد نامداران یک به یک باھم روبرو شدند تا سپاه آسوده بماند.در پایان روز سران سپاه خسته و فرسوده به خیمه گاه خود باز گشتند و پس از آنکه کمی آسودند، نزد گودرز رفتند.گودرز با آنان سخنان زیادی گفت و نتیجه گیری کرد که خودش آماده جنگ تن به تن با پیران است تا فدای سپاه ایران شود.

کسی در جھان جاودانه نماند

بگیتی زما جز فسانه نماند

ھمان نام بھتر که ماند بلند

که مرگ افکند سوی ماھم کمند

این را بدانید که دولت توران رو به نشیب است و افراسیاب بسیاری از نامداران خود را ازدست داده.از آنسو پیران سران لشکرش را چون رمه خسته شده از دن گرگ دلداری داده و گفت:من با گودرز پیمان کرده ام که لشکر آسوده بماند و ما سران، یک به یک و رخ به رخ بجنگیم.ولی دو برادر خود لھاک و فرشیدور را به نگھبانی لشکر گماشت و به آنان سفارش کرد اگر بخت را دگر گونه دیدند ھرگز به میدان نیایند و به توران بشتابند که بخت از دودمان ویسه برگشته و کسی از آنان زنده نخواھد ماند.دلیران توران با دستانی فرومانده و اسبانی که گوئی پایشان در دام بلا بسته باشد آمدند.
نبرد نخستین نبرد میان فریبرز و گلباد بود که فریبرز با شمشیر گلباد را به دونیم کرد.
نبرد دوم میان گروی زره و گیو بود که کمان از دست گروی زره افتاد و گیو یک ضربت گرز بر سرش کوبید و او را در برگرفت و چنان فشار داد که مدھوش شد.
سپس دو دست او را از پشت بست و اورا دنبال خودش دوانیده و درفش خود را به بالای کوه برد.
سومین نبرد میان گرازه از ایران و سیامک از توران بود که بعد از آنکه گرز بر یکدیکر کوبیدند، از اسب فرود آمده کشتی گرفتند.گرازه سیامک را بلند کرد و آنچنان بر زمین کوبید که استخوانھایش خرد شد و جان داد.
چھارمین نبرد میان فروھل، سوارکار و تیرانداز ماھر ایرانی با زنگله بود که فروھل با یک تیر ران او را به اسب دوخت و چون سرنگون شد سر از تنش جدا کرد.
نبرد پنجم بین رھام و آرمان بود که اول با تیرو کمان و بعد با شمشیر مدتی باھم جنگیدند تا رھام نیزه بر ران آرمان زد و او را از اسب سرنگون کرد و نیزه دیگری بر پشت او زد و به کین سیاوش او را کشت.
نبرد ششم بین بیژن و روئین بود که بیژن با گرز آنچنان بر سر روئین کوبید که مغز و خون از سرش بیرون آمد.
نبرد ھفتم بین ھجیر گودرز و سپھرم بود که ھجیر با شمشیر سپھرم را از پای درآورد.
نبرد ھشتم بین زنگه و اوخواست بود که زنگه نیزه به کمرگاه او زد و از اسب سرنگونش کرد.
نبرد نھم بین گرگین و اندریمان بود که ھردو مرد جھاندیده نخست با نیزه و چون نیزه ھا شکسته شد با تیر کمان بجان ھم افتادند.با یک تیر که گرگین به سر اندریمان زد، سر و کلاھخود او را بھم دوخت و تیر دیگر بر پھلویش نشست و از اسب سرنگون شد.
نبرد دھم بین برته با کھرم بود که برته تیغی بر سر کھرم زد و او را تا سینه به دو نیم کرد.
بالاخره نوبت رخ ھای آخر یعنی پیران و گودرز شد

چنان شد که پیران ز توران سپاه

سواری ندید اندر آوردگاه

سپھدار ایران و توران دژم

فراز آمدند اندران کین بھم

فراز آمد آن گردش ایزدی

از ایران به توران رسید آن بدی

نگه کرد پیران که ھنگام چیست

بدانست کان گردش ایزد یست

پیران فھمیده بود و میدانست زمانش بسر رسیده، اما مردانه می کوشید تا با گردش
روزگار به ستیز برخیزد و از تیرھاای که گودرز بر او می بارید رھائی یابد. اما در این میان تیر خدنگ گودرز به برگستوان اسب پیران خورد و آنرا درھم درید.
اسب بر زمین فرو غلطید و سوار زیر آن ماند و دست راستش به دو نیم شد.پیران برخاست و با درد و سختی رو بسوی کوه نھاد و از گودرز گریخت.گودرز به او نگاه کرد و از گردش روزگار گریست و فغان کرد که ای نامور پھلوان چه شد اینطور فرار میکنی.چرا زنھار نمیخواھی تا ترا زنده نزد شاه ببرم، شاید ترا ببخشاید.پیران گفت:این سرنوشت من بوده.

شنیدستم این داستان از مھان

که ھرچند باشی بخرم جھان

سرانجام مرگست زوچاره نیست

بمن بر بدن جای پیغاره نیست

گودرز زوبین بدست در پس او از کوه بالارفت.پیران اورا دید و خنجرش را چون تیری از بالا بسوی گودرز انداخت که بر بازوی او نشست و آنرا درید.
پھلوان پیر به خشم آمد و زوبین را چنان بسوی پیران انداخت که زرھش را درید، بر جگرش فرود آمد.گودرز میخواست که سر از تنش جدا کند اما خود را چنین بد کنش نیافت.گودرز چون به پھلوانان خود رسید، رھام را فرستاد تا برود و کشته پیران را بر اسبی بسته و بیاورد.ناگھان خروش دیده بان برخاست که سپاه کیخسرو نزدیک میشود.از آنطرف دیده بان لشکر توران چون درفشھای نگونسار آن ده دلاور و پیران را دید و دید که درفش ایران با سپاھی بیکران به آنان نزدیک می شود، شتابان لھاک و فرشیدورد را آگاه نمود.آنگاه سپاھیان توران نزد لھاک و فرشیدورد آمده تا بدانند چاره کار چیست.آن دو پھلوان گفتند سه راه در پیش دارید:یا اینجا بمانید تا لشکر افراسیاب به یاری شما بیاید، یا به توران باز گردید و سوم به زنھار نزد دشمن بروید.سپاھیان تورانی پاسخ دادند برای سپاه بی سالار
زنھار خواستن عار نیست.لھاک و فرشید ورد دانستند ھنگام نبرد سپری شده، پس با ده سوار از ناموران تورانی راه بیابان در پیش گرفته و روانه شدند.گستھم نزد گودرز رفت و رخصت خواست چون در نبرد شرکت نکرده بوده به دنبال آنھا برود.گستھم زره پوشید و سر در پی آنان نھاد.چون بیژن از رفتن گستھم آگاه شد، با پافشاری از گودرز اجازه خواست که به دنبال گستھم برود.گیو او را از رفتن منع کرد ولی بیژن بر رای خود استوار به یاری گستھم که ھمیشه یار و یاورش بوده شتافت.گستھم در بیشه ای که لھاک و فرشیدورد استراحت میکردند به آنھا رسید.دوبرادر شتابزده پا به گریز نھادند.ولی چون گستھم را تنھا دیدند دل قوی کرده و به جنگ او آمدند.گستھم بی درنگ فرشیدورد را با یک ضربت ھلاک کرد.سپس دو سوار بھم تیر انداختند و بعد با شمشیر، لھاک کشته شد.
گستھم با تنی چاک چاک از زخم شمشیر اسب را به درختی بست و در آن حال از یزدان خواست تا بیژن به یاری اش آید.چون خورشید بر دمید بیژن به آن مرغزار رسید.بیژن زخمھای گستھم را بست و اورا سوار بر اسب کرده ھمراه کشتگان بسوی لشکر ایران حرکت کردند.

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*