Home / Irony / داستانهای طنز ملا نصر الدین 13

داستانهای طنز ملا نصر الدین 13

Nasreddin

بتوچه

شخصی به ملا مژده داد که خدا پسری به وی عنایت فرموده است . ملا برای اینکه

مژدگانی ندهد با بی اعتنایی گفت : خدا پسری به من داده  و بتو چه مربوط است

گاو و خر عهد دقیانوس

بکروز ملا گوشه زیر زمین حیاط خویش را خراب کرد , اتفاقا سوراخی باز شده طویله

همسایه از آن نمودار شد که در آن چند راس الاغ و گاو بود , ملا در حال با شعف تمام دویده

و بزنش گفت : مژده که یک طویله پر از گاو و خر که از عهد دقیانوس باقیمانده پیدا کردم

لطیفه

شخصی پهلوی ملا نشسته بود , اتفاقا بادی از او خارج شد , برای از بین بردن صدای آن

پای خود را روی تخته کشید و بصدا در آورد , ملا گفت : خوب صدای آن باد از بین رفت ولی

برای بوی آنهم میخواستی فکری بکنی .

حریق در شکم

روزی وقت ظهر که بسیار گرسنه شده بود آش داغی سر کشید , از گلو تا شکمش

بسوخت از صدمه آن برخاسته می دوید , پرسیدند : چرا اینطور می دوی ؟ گفت : آب آورده

بر شکمم بریزید که در آن حریق افتاده است و مواظب باشید که شماها آتش نگیرید

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*