web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برخاست از خواب با موبدان‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : چو برخاست از خواب با موبدان‬

poem-book-128

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد :

خبر ستاره شناسان دال بر خوش یمن بودن ازدواخ زال و رودابه :  

‫‫‫چو برخاست از خواب با موبدان‬
‫يکی انجمن کرد با بخردان‬
‫گشاد آن سخن بر ستاره شمر‬
‫که فرجام اين بر چه باشد گذر‬
‫دو گوهر چو آب و چو آتش به هم‬
‫برآميخته باشد از بن ستم‬
‫همانا که باشد به روز شمار‬
‫فريدون و ضحاک را کارزار‬
‫از اختر بجوئيد و پاسخ دهيد‬
‫همه کار و کردار فرخ نهيد‬
‫ستاره شناسان به روز دراز‬
‫همی ز آسمان بازجستند راز‬
‫بديدند و با خنده پيش آمدند‬
‫که دو دشمن از بخت خويش آمدند‬
‫به سام نريمان ستاره شمر‬
‫چنين گفت کای گرد زرين کمر‬
‫ترا مژده از دخت مهراب و زال‬
‫که باشند هر دو به شادی همال‬
‫ازين دو هنرمند پيلی ژيان‬
‫بيايد ببندد به مردی ميان‬
‫جهان زيرپای اندر آرد به تيغ‬
‫نهد تخت شاه از بر پشت ميغ‬
‫ببرد پی بدسگالان ز خاک‬
‫به روی زمين بر نماند مغاک‬
‫نه سگسار ماند نه مازندران‬
‫زمين را بشويد به گرز گران‬
‫به خواب اندرد آرد سر دردمند‬
‫ببندد در جنگ و راه گزند‬
‫بدو باشد ايرانيان را اميد‬
‫ازو پهلوان را خرام و نويد‬
‫پی باره ای کو چماند به جنگ‬
‫بمالد برو روی جنگی پلنگ‬
‫خنک پادشاهی که هنگام او‬
‫زمانه به شاهی برد نام او‬
‫چو بشنيد گفتار اخترشناس‬
‫بخنديد و پذرفت ازيشان سپاس‬
‫ببخشيدشان بیکران زر و سيم‬
‫چو آرامش آمد به هنگام بيم‬
‫فرستاده ی زال را پيش خواند‬
‫زهر گونه با او سخنها براند‬
‫بگفتش که با او به خوبی بگوی‬
‫که اين آرزو را نبد هيچ روی‬
‫وليکن چو پيمان چنين بد نخست‬
‫بهانه نشايد به بيداد جست‬
‫من اينک به شبگير ازين رزمگاه‬
‫سوی شهر ايران گذارم سپاه‬
‫فرستاده را داد چندی درم‬
‫بدو گفت خيره مزن هيچ دم‬
‫گسی کردش و خود به راه ايستاد‬
‫سپاه و سپهبد از آن کار شاد‬
‫ببستند از آن گرگساران هزار‬
‫پياده به زاری کشيدند خوار‬
‫دو بهره چو از تيره شب درگذشت‬
‫خروش سواران برآمد ز دشت‬
‫همان ناله ی کوس با کره نای‬
‫برآمد ز دهليز پرده سرای‬
‫سپهبد سوی شهر ايران کشيد‬
‫سپه را به نزد دليران کشيد‬
‫فرستاده آمد دوان سوی زال‬
‫ابا بخت پيروز و فرخنده فال‬
‫گرفت آفرين زال بر کردگار‬
‫بران بخشش گردش روزگار‬
‫درم داد و دينار درويش را‬
‫نوازنده شد مردم خويش را‬
‫ميان سپهدار و آن سرو بن‬
‫زنی بود گوينده شيرين سخن‬
‫پيام آوريدی سوی پهلوان‬
‫هم از پهلوان سوی سرو روان‬
‫سپهدار دستان مر او را بخواند‬
‫سخن هر چه بشنيد با او براند‬
‫بدو گفت نزديک رودابه رو‬
‫بگويش که ای نيک دل ماه نو‬
‫سخن چون ز تنگی به سختی رسيد‬
‫فراخيش را زود بينی کليد‬
‫فرستاده باز آمد از پيش سام‬
‫ابا شادمانی و فرخ پيام‬
‫بسی گفت و بشنيد و زد داستان‬
‫سرانجام او گشت همداستان‬
‫سبک پاسخ نامه زن را سپرد‬
‫زن از پيش او بازگشت و ببرد‬
‫به نزديک رودابه آمد چو باد‬
‫بدين شادمانی ورا مژده داد‬
‫پری روی بر زن درم برفشاند‬
‫به کرسی زر پيکرش برنشاند‬
‫يکی شاره سربند پيش آوريد‬
‫شده تار و پود اندرو ناپديد‬
‫همه پيکرش سرخ ياقوت و زر‬
‫شده زر همه ناپديد از گهر‬
‫يکی جفت پر مايه انگشتری‬
‫فروزنده چون بر فلک مشتری‬
‫فرستاد نزديک دستان سام‬
‫بسی داد با آن درود و پيام‬
‫زن از حجره آنگه به ايوان رسيد‬
‫نگه کرد سيندخت او را بديد‬
‫زن از بيم برگشت چون سندروس‬
‫بترسيد و روی زمين داد بوس‬
‫پر انديشه شد جان سيندخت ازوی‬
‫به آواز گفت از کجايی بگوی‬
‫زمان تا زمان پيش من بگذری‬
‫به حجره درآيی به من ننگری‬
‫دل روشنم بر تو شد بدگمان‬
‫بگويی مرا تا زهی گر کمان‬
‫بدو گفت زن من يکی چاره جوی‬
‫همی نان فراز آرم از چند روی‬
‫بدين حجره رودابه پيرايه خواست‬
‫بدو دادم اکنون همينست راست‬
‫بياوردمش افسر پرنگار‬
‫يکی حلقه پرگوهر شاهوار‬
‫بدو گفت سيندخت بنمايی ام‬
‫دل بسته ز انديشه بگشايی ام‬
‫سپردم به رودابه گفت اين دو چيز‬
‫فزون خواست اکنون بيارمش نيز‬
‫بها گفت بگذار بر چشم من‬
‫يکی آب بر زن برين خشم من‬
‫درم گفت فردا دهد ماه روی‬
‫بها تا نيابم تو از من مجوی‬
‫همی کژ دانست گفتار او‬
‫بياراست دل را به پيکار او‬
‫بيامد بجستش بر و آستی‬
‫همی جست ازو کژی و کاستی‬
‫به خشم اندرون شد ازان زن غمی‬
‫به خواری کشيدش بروی زمی‬
‫چو آن جامه های گرانمايه ديد‬
‫هم از دست رودابه پيرايه ديد‬
‫در کاخ بر خويشتن بر ببست‬
‫از انديشگان شد به کردار مست‬
‫بفرمود تا دخترش رفت پيش‬
‫همی دست برزد به رخسار خويش‬
‫دو گل رابدو نرگس خوابدار‬
‫همی شست تا شد گلان آبدار‬
‫به رودابه گفت ای سرافراز ماه‬
‫گزين کردی از ناز برگاه چاه‬
‫چه ماند از نکو داشتی در جهان‬
‫که ننمودمت آشکار و نهان‬
‫ستمگر چرا گشتی ای ماهروی‬
‫همه رازها پيش مادر بگوی‬
‫که اين زن ز پيش که آيد همی‬
‫به پيشت ز بهر چه آيد همی‬
‫سخن بر چه سانست و آن مرد کيست‬
‫که زيبای سربند و انگشتريست‬
‫ز گنج بزرگ افسر تازيان‬
‫به ما ماند بسيار سود و زيان‬
‫بدين نام بد دادخواهی به باد‬
‫چو من زاده ام دخت هرگز مباد‬
‫زمين ديد رودابه و پشت پای‬
‫فرو ماند از خشم مادر به جای‬
‫فرو ريخت از ديدگان آب مهر‬
‫به خون دو نرگس بياراست چهر‬
‫به مادر چنين گفت کای پر خرد‬
‫همی مهر جان مرا بشکرد‬
‫مرا مام فرخ نزادی ز بن‬
‫نرفتی ز من نيک يا بد سخن‬
‫سپهدار دستان به کابل بماند‬
‫چنين مهر اويم بر آتش نشاند‬
‫چنان تنگ شد بر دلم بر جهان‬
‫که گريان شدم آشکار و نهان‬
‫نخواهم بدن زنده بیروی او‬
‫جهانم نيرزد به يک موی او‬
‫بدان کو مرا ديد و بامن نشست‬
‫به پيمان گرفتيم دستش بدست‬
‫فرستاده شد نزد سام بزرگ‬
‫فرستاد پاسخ به زال سترگ‬
‫زمانی بپيچيد و دستور بود‬
‫سخنهای بايسته گفت و شنود‬
‫فرستاده را داد بسيار چيز‬
‫شنيدم همه پاسخ سام نيز‬
‫به دست همين زن که کنديش موی‬
‫زدی بر زمين و کشيدی به روی‬
‫فرستاده آرنده ی نامه بود‬
‫مرا پاسخ نامه اين جامه بود‬
‫فروماند سيندخت زان گفتگوی‬
‫پسند آمدش زال را جفت اوی‬
‫چنين داد پاسخ که اين خرد نيست‬
‫چو دستان ز پرمايگان گرد نيست‬
‫بزرگست پور جهان پهلوان‬
‫همش نام و هم رای روشن روان‬
‫هنرها همه هست و آهو يکی‬
‫که گردد هنر پيش او اندکی‬
‫شود شاه گيتی بدين خشمناک‬
‫ز کابل برآرد به خورشيد خاک‬
‫نخواهد که از تخم ما بر زمين‬
‫کسی پای خوار اندر آرد به زين‬
‫رها کرد زن را و بنواختش‬
‫چنان کرد پيدا که نشناختش‬
‫چنان ديد رودابه را در نهان‬
‫کجا نشنود پند کس در جهان‬
‫بيامد ز تيمار گريان بخفت‬
‫همی پوست بر تنش گفتی بکفت‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

hakim-ferdosi-654

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*