Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : داستان رستم و سهراب

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر : داستان رستم و سهراب

2013-03-17_ardeshir2

داستان رستم و سهراب :

کنون رزم سھراب و رستم شنو

دگرھا شنیدی این ھم شنو

یکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم

اگر مرگ داد است بیداد چیست

زداد این ھمه بانک و فریاد چیست

از این راز جان تو آگاه نیست

بد ین پرده اندر تو را راه نیست

کنون رزم سھراب رانم نخست

از آن کین که با او پدر چون بجست

روزی رستم ھوای شکار به سرش زد و با ترکشی پر از تیر بر رخش نشست و برای شکار سوی مرز توران روانه شد.دشتی دید پر از شکار. تعدای شکار گرفت.چون گرسنه شد گوری بریان کرد و بخورد و در گوشه ای بخفت و رخش را آزاد کرد که بچرد.گروھی از سربازان توران به دنبال رد پای رخش رفته و بعد از آنکه رخش سه نفر از آنان را کشت بالاخره او را با کمند گرفته در گله مادیان ھا رھا کرده تا از رخش کره ای بیاورند.رستم وقتی بیدار شد به دنبال رخش پیاده به شھر سمنگان در آن نزدیکی، با زین و گرزش بر دوش، روانه شد.

چنین است رسم سرای درشت

گھی پشت به زین و گھی زین به پشت

شاه سمنگان که از آمدن رستم خبر دار شد به استقبال او رفت و به رستم گفت که ای پھلوان مھمان من باش ، رخش رستم ھرگز پنھان نمی ماند، اورا می جوئیم و نزد تو خواھیم آورد.شب که رستم خوایبده بود دختر زیبای شاه سمنگان، تھمینه به دیدن رستم میرود و رستم تھمینه را از شاه سمنگان به ھمسری می خواھد.شاه سمنگان از پیوند رستم دلش شاد شد و آن دو با آئین و کیش خودشان پیمان ھمسری بستند.رستم مھره ای بر بازوی خود داشت که مشھور بود.آنرا باز کرد و به تھمینه داد و گفت اگر فرزندشان دختر بود مھره را بر کیسوی او بیاویز و اگر پسر بود به نشان پدر مھره را بر بازویش ببند.بعد از پیدا شدن رخش، رستم با تھمینه بدرود کرد و از آنجا بسوی زابلستان رفت و از آن داستان با کسی سخن نگفت.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی کودک آمد چو تابنده ماه

چند روزی گذشت تھمینه کودک را سھراب نام نھاد.سھراب وقتی ده ساله شد کسی یارای نبرد او را نداشت.روزی تھمینه به سھراب گفت پدرش رستم است و اگر رستم این را بداند اورا نزد خود خواھد برد و دل من طاقت دوری فرزند را ندارد.افراسیاب ھم نباید این را بداند، زیرا دشمن رستم است و ترا تباه خواھد کرد.سپس مھره ھای رستم را به او داد. سھراب به مادرش گفت: اکنون که دانستم پدرم کیست سپاھی فراھم خواھم کرد و پھلوانان ایران را یک به یک برکنار می کنم، کاوس را از تخت بر میدارم و رستم را بر جای کاوس می نشانم، آنگاه از ایران به توران می تازم.تخت افراسیاب را می گیرم و تو را بانوی ایران شھر میکنم.

چو رستم پدر باشد و من پسر

بگیتی نماند یکی تاجور

اینک باید اسبی شایسته پیدا کنم.چوپانان از نژاد رخش کره ای برای سھراب یافتند. پادشاه سمنگان ھرگونه ابزار جنگ برایش فراھم کرد.افراسیاب چون از داستان سھراب آگاه شد، ھومان و بارمان را با دوازده ھزار مرد شمشیر زن ھمراه ھدیه ھای زیاد و نامه روانه سمنگان کرد .به سپھدار لشکر گفت:کوشش کن تا آن پسر ھرگز پدر خود را نشناسد. سھراب بر اسب نشست و بسوی ایران رفت.در راه ھر آبادی که بود سوزانیده و خراب کرد تا به دژ سپید رسید.نگھبان دژ، ھجیر دلاور در نبرد تن به تن اسیر سھراب شد .چون خبر به دختر کژدھم، گردآفرید رسید موی خود را زیر خوُد پنھان کرد و به مبارزه سھراب رفت.در
نبرد تن به تن، سھراب دست برد و خوُد از سر گردآفرید برداشت واورا با کمند گرفت و فھمید که مرد میدان او دختری است.گردآفرید به سھراب گفت دژ و لشکر را بفرمان تو می دھم. سھراب چون آن سخنان و صورت زیبا را دید، زدیدار او مبتلا شد دلش.گرد آفرید سر اسب را بسوی دژ برگرداند و ھمراه سھراب بسوی دژ رفت.کژدھم بدرگاه دژ آمد و در را گشود و گردآفرید به درون رفت و بر باروی دژ سھراب را دید که ھمانجا ایستاده.به او گفت:ترکان ز ایران نیابند جفت.میدانم که تو از ترکان نیستی زیرا فرّ بزرگی بر تو پیداست و پھلوانی
بزرگ ھستی

Kiani_Gordafarid_Sohrab_Fight

 

اما چون شھنشاه و رستم بجنبد زجای

شما با تھمتن ندارید پای
آنشب کژدھم نامه ای به کاوس نوشت و داستان سھراب را یک به یک یاد کرد و افزود که این دژ مدت زیادی مقاومت نخواھد کرد.فردای آن روز که سپاھیان توران آماده نبرد شدند سھراب کسی را بر باروی دژ ندید و چون در را باز کردند، متوجه شدند که شبانه کژدھم و خاندانش از دژ بیرون رفته اند.سھراب از ھرکس نشان گردآفرید را پرسید. اما دریغ که او رفته بود.ھومان دریافت که سھراب پریشان است.به او گفت اکنون وقت مکث نیست چه بزودی کاوس تمام پھلوانان را به این سو خواھد فرستاد و کار مشکل می شود. تو کاری را که با
افراسیاب پیمان کردی به پایان برسان آنوقت تمام ماھرویان تورا سجده خواھندکرد.
کاوس وقتی نامه کژدھم را خواند، گیو را به زابل دنبال رستم فرستاد و تاکید کرد که زود برگردند.رستم وقتی نامه کاوس را خواند باخنده گفت: از ترکان بعید است چنین پھلوانی داشته باشند.

من از دخت شاه سمنگان یکی

پسردارم و باشد او کودکی

زر و گوھر فراوان برای مادر او فرستادم و حالش را پرسیدم.مادرش پیام داد که ھنوز کودک است و چون او بزرگ شود چنین پھلوانی خواھد بود.چند روز بعد رستم به ھمراه لشکرش به دیدن کاوس رفت.وقتی کاوس رستم را دید به او گفت: توکی ھستی که فرمان مرا سست میکنی. اگر شمشیر در دستم بود مانند ترنجی سرت را میزدم.رستم دست طوس را کنار زد و درمقابل کاوس قرار گرفته گفت:
تو ھمه کارھایت از یکدیگر بدترند، و شھریاری سزاوار تونیست.چنین تاج سنگینی که بر سر دون مغزی قرار گرفته بر دمُ اژدھا شایسته تر است تا سرتو.
من بنده تو نیستم، من یکی بنده آفریننده ام.از این پس مرا در ایران نخواھید دید.
با خشم از ایوان بیرون شد بر رخش نشست و از پیش ایشان برفت.پھلوانان ھمه غمگین شدند و نزد گودرز رفته گفتند شکستن دل رستم سزاوار نیست.بیا و شاه دیوانه را براه راست بیاور.کاوس چون سخنان گودرز را شنید، از گفته خود پشیمان شد و گفت ای پھلوان لب پیر با پند نیکوتراست.اکنون پیش رستم برو و تندی مرا از دل او بیرون کن و اورا نزد من بیاور.گودرز ھمراه سران سپاه از پس رستم رفتند و رفتند تا به او رسیدند و قصه ھا گفتند.گودرز گفت:تو می دانی که کاوس را مغز نیست، به تندی سخن میگوید، فریاد میزند، آنگه پشیمان میشود و حال اگر جھان پھلوان از کاوس آزرده است ایرانیان گناھی ندارند.چون این سخنان در رستم اثری نکرد گودرز راه دیگری زد و گفت:گروھی گمان میکنند
که جھان پھلوان از آن ترک ترسیده. بالاخره گودرز رستم را وا داشت که به ایوان کاوس باز گردد.چون رستم و گودرز به ایوان کاوس رسیدند، کاوس بلند شد و از رستم پوزش خواست و گفت خوب میدانم که پشت لشکر ایران تو ھستی ، ھمیشه بیاد توھستم، شاھی من داده تو است.رستم گفت:تو کیّ ھستی و ما ھمه کھتریم.
آن شب جشنی آراستند و فردای آنروز سپاھیان منزل به منزل به سوی مرزتوران حرکت کردند.چون به نزدیک سپاه توران رسیدند سراپرده کاوس را آراستند و اطراف آن آنقدر خیمه زدند که در کوه ودشت جائی باقی نبود.چون شب شد تھمتن نزد کاوس رفت و اجازه خواست که با لباس مبدل بدون کلاه و کمر به لشکر توران برود و ببیند که این نو جھاندار کیست.آنشب رستم سھراب را دید که در کنار ژنده رزم نشسته.ژنده رزم بیرون آمد و رستم را دید ولی رستم با یک ضربه مشت اورا ھلاک کرد.ژنده رزم فرزند شاه سمنگان بود.تھمینه اورا ھمراه سھراب فرستاده بود که رستم را به سھراب نشان دھد.روز بعد سھراب ھجیر را با خود بالای بلندی برد و از او در مورد درفش پھلوانان سپاه ایران یک به یک سوال کرد.وقتی به درفش اژدھا پیکر رستم که برنوک آن شیری زرین نصب شده بود رسید، ھجیر گفت:شنیده ام از چین به تازگی پھلوانی نزد کاوس آمده و نام اورا نمیدانم. سھراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید اما نشانی ھای صاحب درفش اژدھا پیکر را از مادرش شنیده بود ولی میخواست سخن شیرین را از دھان ھجیر بشنود.ھجیر که میدانست آن درفش رستم است به سھراب دروغ میگفت بخیال خودش نکند سھراب به ناگاه بر رستم بتازد و اگر رستم کشته شود ایران یاوری نخواھد داشت.سھراب از بلندی پائین آمد، ناامید از یافتن رستم عاقبت کمر به جنگ بست و بر اسب نشست و تا قلب سپاه کاوس تاخت چون به چادر کاوس رسید، ھفتاد میخ از چادر برکند و نیمی از سراپرده اورا درھم فروریخت.
رستم پا بر رخش زد و در برابر سھراب قرار گرفت.سھراب کف بر کف زد و به رستم گفت:ما دو پھلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ باھم نبرد کنیم.اکنون ای پھلوان تو پیر شده ای و عمر زیاد بر تو ستم کرده، میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من را ھم نداری. رستم چون سخنان سھراب راشنید، بدو گفت نرم!ای جوانمرد!نرم، آرام باش

به پیری بسی دیدم آوردگاه

بسی بر زمین پست کردم سپاه

لحظه ای صبر کن تا مرا در جنگ ببینی. نمی دانم تو به ترکان نمی مانی در ایران نیز چون تو ندیده ام.این سخنان رستم دل سھراب را لرزاند و گفت:ای پھلوان سخنی می پرسم راست بگو نژاد تو از کیست.بگو و مرا شاد کن.

2013-03-17_ardeshir2

 

من ایدون گمانم که تو رستمی

گراز تخمه ناور نیرمی

چنین داد پاسخ که رستم نیم

ھم از تخمه سام نیرم نیم

که او پھلوانست و من کھترم

نه با تخت و گاھم نه با افسرم

از امید سھراب شد ناامید

برو تیره شد روز سپید

ھر دو پھلوان نیزه کوتاھی به جنگ آورده برھم تاختند.نیزه ھا شکسته شد.دست به شمشیر بردند آنقدر بر سپرھا کوفتند که تیغ ریز ریز شد.زره ھایشان از ھم گسست، اسب ھا از کارماندند.خسته و با تن پر عرق از ھم دور شدند.دوپھلوان کمی استراحت کردند تا اسبانشان آسوده شدند.بھم تیر باران نمودند اما ھیچکس زیان ندید.کمر یکدیگر را در سواری گرفتند ولی رستم که کوه را از زمین میکند نتوانست سھراب را تکان بدھد. سھراب دست بر گرز برد و بر شانه رستم کوبید.
درد در دل تھمتن پیچید اما به روی خود نیاورد.رستم ھی بر رخش زد و بر سپاه توران تاخت. سھراب نیز خود را به سپاه ایران زد.سھراب گروھی از سپاه ایران را بکشت.اما رستم اندیشید که کاوس بی دفاع است و برگشت.چون بھم رسیدند رستم فریاد زد مگر باھم نمی جنگیدیم چرا مثل گرک بر ایشان حمله بردی.
سھراب گفت:سپاه توران ھم بی گناھند، تو اول بسوی ایشان رفتی. اینک باز گردیم و فردا سر به کشتی خواھیم نھاد. آن شب گیو به رستم گفت چگونه سھراب در حمله به لشکر ایران تمام پھلوانان را زخمی کرد و اما ھمچنان که فرمان داده بودی سپاه جنگ آغاز نکرد و ھیچ سواری حمله نبرد.رستم از سخنان گیو غمگین شد و با او نزد کاوس رفت.آنشب رستم بعد از دیدار کاوس رو به لشکرگاه خود حرکت کرد.زواره نزد رستم آمد و چون بر سفره نشست، گفت ای برادر فردا ھوشیار باش اگر من کشته شدم زاری نکنید و یک تن از شما به میدان نرود ھیچکس با تورانیان نجنگد، یکایک سوی زابلستان نزد دستان بروید تا به
زال بگوئید، این فرمان ایزد پاک بوده ھمانطویکه جمشید و طھمورث ھم سرانجام رفتند.
اما آنشب ھومان بزمی برای سھراب آراست.سھراب می گفت آن شیر مرد که امروز با من نبرد کرد بالائی چون من دارد.سرو گردن و بازوانش مثل من است.
مانند آنکه ما را از روی ھم ساخته اند.عجیب است که ھر وقت اورا می بینم دلم فرو می ریزد و مھر او در دل من افزون میشود.از او خجالت میکشم تمام نشانی ھاایکه مادرم داده با او یکی است، گمان می برم که او رستم است، اگر رستم باشد چگونه با او بجنگم؟ ھومان گفت: ای پھلوان چند بار با رستم در میدان جنگ روبرو شده ام این پھلوان او نیست.اسب او شبیه رخش است و لکن رخش کجا و این کجا.
فردا، بار دیگر سھراب از رستم سوال کرد چرا نامت را از من پنھان میکنی؟
رستم گفت دیروز از این حرفھا زدیم و دیگر اینکه به ھنگام نبرد سوال و جواب نمیکنند.ھردو پھلوان از اسب فرود آمدند، دھانه اسب را بر سنگ بستند و ھردو با دلی غمگین چون شیران به کشتی برآویختند.آنقدر کوشیدند که از تنشان عرق و خون بیرون میزد که یکباره سھراب چون پیل مست، یکی نعره برزد پر از خشم وکین، بزد رستم شیر را بر زمین، چون رستم زمین خورد سھراب بر سینه اش نشست خنجر از کمرکشید تا سر رستم از بدن دورکند.رستم فریاد زد، ای پھلوان آئین ما در کشتی جز این است.سھراب گفت:چگونه؟ رستم گفت:آنکسی که بار اول پیروز میشود سرزمین خورده را نمی برد دوباره کشتی می گیرند.سھرابِ جوانمرد چون این شنید از روی سینه رستم بلند شد و به دشت رفت. ساعتی بعد که ھامون سھراب را دید افسوس خورد و گفت شیری را که در دام آورده بودی
رھا کردی.رستم آنشب به درگاه یزدان نیایش کرد و در افسانه ھا ھست که نیروی جوانیش را از اوگرفت.روز بعد رستم کمر سھراب را گرفت و اورا به زمین زد تیغ از کمر کشید و پھلوی سھراب را با آن درید.

IMAGE634103155166250000

سھراب آھی کشید و به رستم گفت:جھان کلید مرگ مرا به دست تو داد، تو بی گناھی و این جھان پیر است که مرا برکشید و خیلی زود کشت.ھمسالان من ھنوز در کوی ھا بازی می کنند و من این چنین در خاک خفته ام.مادرم نشانی از پدر به من داد و من جان خود را در راه پیدا کردن پدر فدا کردم.ھمه جای جھان جستمش تا رویش را ببینم و اکنون در ھمان آرزو جان می دھم، دریغا که رنجم به پایان رسید و روی پدرم را ندیدم.اکنون تو ای مرد، اگر در آب چون ماھی شوی، ویا چون شب اندر سیاھی شوی، اگر چون ستاره بر سپھر بلند برآئی و از روی زمین مھر خود را ببری، پدرم کین مرا از تو خواھد خواست و از این ھمه مردم که در سپاه ایران ھستند یکی به رستم خواھد گفت:

که سھراب کشتست و افکنده خوار

ترا خواست کردن ھمی خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت جھان پیش چشم اندرش تیره گشت زمانی گذشت تا رستم به ھوش آمد وبا ناله و خروش پرسید:چه داری ز رستم نشان، که گم باد نامش ز گردن کشان .

که رستم منم گم بما ناد نام

نشیناد بر ماتمم زال سام

رستم چون این سخنان را گفت، نعره ای زد، موبکند و خروش کرد.سھراب چون رستم را به آن حال دید بیھوش شد.چون بھوش آمد به او گفت:ھمه گونه ترا راھنمائی کردم چگونه یک ذره مھر در دل تو نجنبید، اکنون بند از جوشنم بگشای.بر تن برھنه ام نظر کن به بازویم مھره خود را بنگر.

d8b1d8b3d8aad985-d988-d8b3d987d8b1d8a7d8a8

سھراب به رستم گفت:عمر من به پایان رسید، تومحبت کن و نگذار که ایرانیان به جنگ توران بروند زیرا ایشان از برای من به این جنگ اقدام کردند.اندیشه کرده بودم اگر پدر را زنده ببینم تمام شاھان را از میان بردارم و ترا برجای ایشان بنشانم.نمی دانستم بدست تو کشته خواھم شد.رستم رخش را پیش آورد و به سوی سپاه ایران حرکت کرد.رستم به ھومان پیام داد که جنگی در بین نیست.
رستم به گودرز گفت اکنون نزد کاوس برو و به او بگو که چه بر سر من آمده. اگر ھیچ از خدمات من به یاد می آوری از آن نوشدارو که در گنج داری، برای فرزند من بفرست.کاوس به گودرز پاسخ داد: اگر نوشدارو به سھراب رسانم و آن پھلوان زنده بماند مرا از میان خواھند برد.فراموش کردی که دشنامم داد. ھیچکس دشمن خویش نپرورده است که من بپرورم.
چون گوددرز جواب کاوس را برای رستم آورد، رستم خوابگاھی پر نقش و نگار برای سھراب آراست و خود نزد کاوس رفت.نیمی از راه رفته بود که فرستاده ای از سوی گودرز به او رسید و گفت که سھراب شد زین جھان فراخ ھمی از تو تابوت خواھد نه کاخ رستم از اسب پیاده شد، کلاه برداشت خاک بر سر ریخت و بزرگان ھمه ھمچنان کردند.به کاوس خبر دادند که سھراب درگذشت. او با سپاه نزد رستم رفت و به رستم گفت: از این سو تا آن سوی جھان ھمه مردنی ھستند.یکی زودتر، یکی دیرتر.
تورانیان به سرزمین خود باز گشتند.کاوس سپاه خود را به ایران آورد و رستم در ھمان دشت بماند.زواره سپیده دم با سپاه رسید.رستم ھمراه ایشان بسوی زابل حرکت کرده، تابوت سھراب را در پیش داشتند.به دستان خبر دادند، ھمه سیستان به پیشباز آمدند. دلیران بزرگ زیر تابوت را گرفتند و چون زال آن را دید، نوحه خواند

ھمی گفت و مژگان پر از آب کرد

زبان پر ز گفتار سھراب کرد

ھومان خبر مرگ سھراب را به افراسیاب داد.خبر به شاه سمنگان دادند.جامه بر تن درید.
به مادر خبر شد که سھراب گرد زتیغ پدر خسته گشت و بمرد او روز وشب میگریست و پس از مرگ سھراب سالی بزیست، سرانجام ھم در غم او بمرد و روانش در جھان مینوئی به سھراب پیوست.

چنین گفت بھرام نیکو سخن

که با مردگان آشنائی مکن

بتو داد یک روز نوبت پدر

سزد گر ترا نوبت آید بسر

 

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

2 comments

  1. واقعاعالی وکاملابه اندازه بود.ممنون

  2. خیلی زیباست
    اشکم در اومد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*