web stats
Home / Literature / سروده ای از پروین اعتصامی : ای شده شيفته ی گيتی و دورانش‬ ‫

سروده ای از پروین اعتصامی : ای شده شيفته ی گيتی و دورانش‬ ‫

پروین اعتصامی 2

 

‫ای شده شيفته ی گيتی و دورانش‬ ‫

دهر درياست، بينديش ز طوفانش‬

نفس ديويست فريبنده از او بگريز‬ ‫

سر بتدبير بپيچ از خط فرمانش‬

حله ی دل نشود اطلس و ديبايش‬ ‫

ياره ی جان نشود لل و مرجانش‬

نامه ی ديو تباهيست همان بهتر‬ ‫

که نه اين نامه بخوانيم و نه عنوانش‬

گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش‬ ‫

داستانهاست بهر گوشه ز دستانش‬

مخور ای يار نه لوزينه ونه شهدش‬ ‫

مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش‬

نه يکی حرف متينی است در اسنادش‬ ‫

نه يکی سنگ درستی است بميزانش‬

رنگها کرده در اين خم کف رنگينش‬ ‫

خنده ها کرده بمردم لب خندانش‬

خواندنی نيست نه تقويم و نه طومارش‬ ‫

ماندنی نيست نه بنياد و نه بنيانش‬

شد سيه روزی نيکان شرف و جاهش‬ ‫

شد پريشانی پاکان سرو سامانش‬

گله ی نفس چو درنده پلنگانند‬

‫بر حذر باش ازين گله و چوپانش‬

علم، پيوند روان تو همی جويد‬

‫تو همی پاره کنی رشته ی پيمانش‬

از کمال و هنر جان، تو شوی کامل‬

‫عيب و نقص تو شود پستی و نقصانش‬

جهل چو شب پره و علم چو خورشيد است‬

‫نکند هيچ جز اين نور، گريزانش‬

نشود ناخن و دندان طمع کوته‬

‫گر که هر لحظه نسائيم بسوهانش‬

ميزبانی نکند چرخ سيه کاسه‬ ‫

منشين بيهده بر سفره ی الوانش‬

حلقه ی صدق و صفا بر در دين ميزن‬

‫تا که در باز کند بهر تو دربانش‬

دل اگر پرده ی شک را ندرد، هرگز‬

‫نبود راه سوی درگه ايقانش‬

کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان‬

‫وای و صد وای برين کعبه و قربانش‬

گرگ ايام نفرسود بدين پيری‬

‫هيچگه کند نشد پنجه و دندانش‬

نيست جز خار و خسک هيچ درين گلشن‬

‫شوره زاريست که نامند گلستانش‬

چشم نيکی نتوان داشت از آن مردم‬

‫که بود راه سوی مسکن شيطانش‬

همه يغما گر و دزدند درين معبر‬ ‫

کيست آنکو نگرفتند گريبانش‬

راه دور است بسی ملک حقيقت را‬ ‫

کوش کاز پای نيفتی به بيابانش‬

آنکه اندر ظلمات فرو ماند‬ ‫

چه نصيبی بود از چشمه ی حيوانش‬

دامن عمر تو ايام همی سوزد‬ ‫

مزن از آتش دل، دست بدامانش‬

ره مخوفست، بپرهيز ازين خفتن‬ ‫

ابر تيره است، بينديش ز بارانش‬

شير خواری که سپردند بدين دايه‬

‫شير يک قطره نخوردست ز پستانش‬

شخصی از بحر سعادت گهری آورد‬

‫خفت از خستگی و داد بزاغانش‬

چه همی هيمه برافروزی و نان بندی‬ ‫

به تنوری که نديدست کسی نانش‬

خرلنگ تو ز بس بار کشيدن مرد‬

‫چه بری رنج پی وصله ی پالانش‬

گر که آبادی اين دهکده ميخواهی‬ ‫

بايد آباد کنی خانه ی دهقانش‬

پر اين مرغ سعادت تو چنان بستی‬

‫که گرفتند و فکندند بزندانش‬

تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد‬

‫چه همی ياد دهی حکمت لقمانش‬

پست انديشه بزرگی نکند هرگز‬

‫گر چه يک عمر دهی جای بزرگانش‬

اگرت آرزوی کعبه بود در دل‬ ‫

چه شکايت کنی از خار مغيلانش‬

گر چه دشوار بود کار و برومندی‬

‫همت و کارشناسی کند آسانش‬

سزد ار پر کند از در و گهر دامن‬ ‫

آنکه انديشه نبودست ز عمانش‬

گهری گر نرود خود بسوی دريا‬

‫ببرد روشنی لل رخشانش‬

آنکه عمری پی آسايش تن کوشيد‬

‫کاش يک لحظه بدل بود غم جانش‬

گوی علم و هنر اينجاست، ولی بيرنج‬ ‫

دست هرگز نتوان برد بچوگانش‬

وقت فرخنده درختی است، هنر ميوه‬ ‫

شب و روز و مه و سالند چو اغصانش‬

روح را زيب تن سفله نيارايد‬ ‫

رو بيارای به پيرايه ی عرفانش‬

نشود کان حقيقت ز گهر خالی‬ ‫

برو ای دوست گهر ميطلب از کانش‬

بگشا قفل در باغ فضيلت را‬

‫بخور از ميوه ی شيرين فراوانش‬

ريم وسواس بصابون حقايق شوی‬ ‫

نبری فايده زين گازر و اشنانش‬

جهل پای تو ببندد چو بيابد دست‬

‫فرصتت هست، مده فرصت جولانش‬

تنگ ميدان شدن عقل ز سستی نيست‬

‫ما نداديم گه تجربه ميدانش‬

بره ها گرگ کند مکتب خودبينی‬ ‫

گر بتدبير نبنديم دبستانش‬

نفس با هيچ جهانديده نخواهد گفت‬ ‫

راز سر بسته و رسم و ره پنهانش‬

ره اهريمن از آن شد همه پيچ و خم‬

‫تا نپرسند ز سر گشته ی حيرانش‬

دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش‬

‫چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش‬

تيره روزيست همه روز دل افروزش‬

‫سنگريزه است همه لعل بدخشانش‬

آهن عمر تو شمشير نخواهد شد‬

‫نبری تا بسوی کوره و سندانش‬

معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود‬

‫سجده کردی گه و بيگاه چو يزدانش‬

پاسبانی نکند بنده چو ايمان را‬ ‫

ديو زان بنده چه دزدد بجز ايمانش‬

جز تو کس نيست درين داد و ستد مغبون‬ ‫

دين گران بود، تو بفروختی ارزانش‬

گرگ آسود، نجستيم چو آثارش‬

‫درد افزود، نکرديم چو درمانش‬

سالها عقل دکان داشت بکوی ما‬ ‫

بهچ توشی نخريديم ز دکانش‬

خيره سر گر نپذيرفت ادب، بگذار‬

‫تا که تاديب کند گردش دورانش‬

طبع دون زان نشد آگه ز پشيمانی‬ ‫

که چو بد کرد، نکرديم پشيمانش‬

دل پريشان نبد آنروز که تنها بود‬ ‫

کرد جمعيت نا اهل پريشانش‬

شير و روباه شکاری چو بدست آرند‬ ‫

روبهش پوست برد، شير خورد رانش‬

کشور ايمن جان خانه ی ديوان شد‬ ‫

کس ندانست چه آمد به سليمانش‬

نفس گه بيت نميگفت و گهی چامه‬

‫گر نميخواند کسی دفتر و ديوانش‬

روح عريان و تو هم درزی و هم نساج‬ ‫

جامه کن زين دو هنر بر تن عريانش‬

لشکر عقل پی فتح تو ميکوشد‬

‫چه همی کند کنی خنجر و پيکانش‬

خرد از دام تو بگريخته، باز آرش‬ ‫

هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش‬

کار را کارگر نيک دهد رونق‬ ‫

چه کند کاهل نادان تن آسانش‬

همه دود است کباب حسد و نخوت‬

‫نخورد کس نه ز خام و نه ز بريانش‬

سود دلال وجود تو خسارت شد‬ ‫

تاجر وقت بگيرد ز تو تاوانش‬

گنج هستی بستانند ز ما، پروين‬ ‫

ما نبوديم، قضا بود نگهبانش‬

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*