Home / Literature / داستان کیخسرو‬ : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – شروع جنگ با افراسیاب و رفتن رستم به کمک سپاه ایران

داستان کیخسرو‬ : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – شروع جنگ با افراسیاب و رفتن رستم به کمک سپاه ایران

 

کیخسرو-2

 و ادامه داستان :

بدو گفت خسرو که ای پھلوان

دلم پر ز تیمار شد زان جوان

کیخسرو به خواھش رستم طوس را که بار دیگر به پوزش خواھی آمده بود پذیرفت و او را

دوباره به جنگ تورانیان فرستاد ولی بشرط آنکه در کارھایش با گیو مشورت کند و رو به گیو

کرده،

بدو گفت کاندر جھان رنج من

تو بردی و بی بھره از گنج من

نیابد که بی رای تو پیل و کوس

سوی جنگ راند سپھدار طوس

بتندی مکن سھمگین کار خرُد

که روشن روان باد بھرام گردُ

به این ترتیب گیو و طوس با لشکری بزرگ از مقابل شاه گذشته عازم رودشھد شدند.در

آنجا سپاه ایران آماده جنگ شد و پیغام به پیران رسانیدند.پیران یک ترک چرب زبان را نزد

طوس فرستاد که من به سیاوش و فرنگیس و شاه خوبیھا کرده ام و نھصد نفر از تبارم را از

دست داده ام.طوس غمگین شد و گفت مرا با تو پیکاری نیست.خود را آزاد کن و اگر آنچه

میگوئی راست است بدون سپاه به ایران بیا تا شاه نیکی ھای ترا پاداش دھد.پیران پاسخ

داد اکنون ھمه کسانم را که پند مرا میپذیرند با خود به ایران می آورم

بایران گذارم بر بوم و رخت

سر نامور بھتر از تاج و تخت

از آن سو پیران پیامی برای افراسیاب فرستاد که من تا کنون با پیام ھای خود ایرانیان را

فریب داده ام ھرچه زودتر سپاھی به اینجا بفرست.

دھم روز لشکر بپیران رسید

سپاھی کزو شد زمین ناپدید

چولشکر بیاسود روزی بداد

سپه برگرفت و بنه برنھاد

زپیمان بگردید وز یاد عھد

بیامد دمان تا لب رود شھد

به طوس خبر دادند که پیران سخن جز به فریب نگفته و آماده جنگ شده است. از سپاه

توران پھلوانی بنام ارژنگ به مصاف طوس آمد

بزد بر سر و ترگ آن نامدار

توگفتی تنش سرنیاورد بار

برآمد زایران سپه بوق و کوس

که پیروز باد سرافراز طوس

بعد ھومان به میدان آمد و وقتی به طوس رسید به او گفت توچرا بجنگ آمده ای.

تو شاه ھستی چرا پھلوان دیگری را نمی فرستی.چون گفتگویشان به درازا کشیده و

شباھتی به رجز خوانی نداشت و بیشتر به تعارف شبیه بود، گیو برآشفت و به میدان آمده

به طوس گفت:

سخن جز به شمشیر با او مگوی

مجوی از در آشتی ھیچ روی

طوس با ھومان در آویخت.با گرز و کمان شمشیرو بالاخره کمر یکدیگر را گرفتند.ھومان کمر

را گسست و خود را رھا کرد.طوس دست به کمان برد و بر ھومان تیر بارید.یکی از تیرھا

اسب ھومان را به خاک انداخت ولی دلاور ترک سپر بر سرگرفت تا آنکه ترکان اسبی برایش

بردند و چون روز تاریک شده بود، ھومان عنان پیچید و نزد پیران بازگشت.روز بعد که

لشکرھا را در مقابل ھم آراستند، طوس از چیره شدن دشمن بیمناک بود ولی گودرز او را

دلداری داد.

طوس گفت چگونه نگران نباشم که در برابر یک نفر ما، آنھا دویست نفر دارند.

گودرز پاسخ داد اگر کردگار یار ما باشد در زیادی و کمی سختی نیست. از آوای کوس و

کرنای یکباره ھمه از جای برآمدند و دلاوران ھرکدام ھمنبرد می خواستند.در میان ترکان

جادوگری بود بنام بازور، که ھم جادو میدانست و ھم زبان چینی و پھلوی آموخته بود.پیران

به او دستور داد تا که بر قله کوه برود و بر ایرانیان برف و سرما بفرستد. بازور چنان کرد و در

آن ماه تیر چنان برفی بارید که دست نیزه داران ایران از کار فروماند.آنگاه پیران فرمان حمله داد.

کشتار زیادی از سپاه ایران شد و در آن میان مرد خردمندی بازور جادوگر را به رھام نشان

داد.رھام بسوی او بطرف کوه تاخت و با شمشیر دستھایش را از بدن جدا کرد.ناگھان ابر ھا

پراکنده شدند و خورشید درخشان آشکار شد.آنگاه گودرز گفت که دیگر جای پیل و کمند و

کمان نیست، باید با تیغ و شمشیر جنگید.طوس پاسخ داد تو درفش را نگھدار و

اگر من شوم کشته زین رزمگاه

توبرکش سوی شاه ایران سپاه

دلیران ایران جان برکف جنگیدند ولی سپاه ھراسناک شده و پشت به دشمن کرده و

گریختند.طوس گیو را فرستاد تا لشکر را جمع کرده و آنگاه که ھوا تاریک شد، می آرمیدند و

کشته ھا را به خاک سپردند.در آنشب پیران لشکر را فراخواند و گفت:فردا ھرکسی را از

دشمن که زنده مانده بی جان خواھیم کرد.سپاه شادمانی کردند و شب را به آسودگی

گذراندند.ولی طوس لشکر را با بنه و خیمه به سوی کوی ھماون کشید و سواری نزد شاه

فرستاد، اورا آگاھی داده تا

مگر رستم زال را با سپاه

سوی ما فرستد بدین رزمگاه

سپاه ایران پیش از آنکه دشمن از خواب برخیزد ده فرسنگ از آنجا دور شده تا به دامنه کوه

ھماون رسیدند.چون آفتاب دمید پیران با جوش و خروش لشکر به میدان آورد آما آنجا را

خالی یافت.آنگاه سواری از پی ایرانیان فرستاد.سوار بازگشت و خبر داد ایرانیان در کوه

ھماون ھستند.بعد از مشورت با ناموران تورانی پیران ھومان را به طرف کوه ھماون فرستاد

تا خود بعد از او حرکت کند.

چون ھومان به دامنه کوه رسید، لشکر ایران را آراسته دید.رو به طوس و گودرز بانک زد:

شما شرمتان نیست که از پھلوانان تورانی گریخته و چون نخجیر به کوه پناه برده اید؟ روز

بعد با طلوع آفتاب پیران با سپاھش به کوه ھماون رسید و به ھومان گفت سپاه را ھمین

جا نگھدار تا ببینم سپھدار ایران به چه امیدی لشکر را به کوه کشیده. آنگاه نزد سپاه ایران

آمد و فریاد زد:ای طوس تو پنج ماه است که با سختی می جنگی و بسیاری از گودرزیان را

به کشتن دادی، اکنون به چه امیدی به کوه گریخته ای؟ بی گمان به بند خواھی آمد.

چنین داد پاسخ سرافراز طوس

که من بر دروغ تو دارم فسوس

پی کین تو افکندی اندر جھان

ز بھر سیاوش میان مھان

بر این گونه تا چند گوئی دروغ

دروغت بر ما نگیرد فروغ

در دشت برای اسبان علف کم بود. اکنون نیز شاه از کار ما آگاھی یافته و با زال و رستم به

یاری ما خواھند آمد.باش تا برو بومتان را برباد دھم.سران سپاه ایران باھم به رایزنی

پرداختند و گودرز پیر چاره را در شبیخون زدن دید.

زگودرز بشنید طوس این سخن

سرش گشت پردرد و کین کھن

زیک سوی لشکر به بیژن سپرد

دگر سو بشیدوش و خراد گرد

درفش خجسته بگستھم داد

بسی پند و اندرزھا کرد یاد

خود و گیو و گودرز و چندی سران

نھادند بر یال گرز گران

بسوی سپھدار پیران شدند

چو آتش بقلب سپه بر زدند

چنان بر قلب سپاه پیران زدند که خروش از سپاه برخاست و دریای خون براه افتاد و چون

درفش پیران دریده شد، بیم در دل سپاه توران افتاد و ھریک به سوئی گریختند.ھومان به

دنبال سپاه پراکنده خودش رفت و توانست آنھا راجمع کند. سواران تورانی ایرانیان را

درمیان گرفتند و با تیر و تیغ و گرز و شمشیر بر آنھا باریدند.از سوی دیگر دلاوران ایرانی که

برجای مانده بودند از به درازا کشیدن پیکار نگران شدند و دانستند که به یاری آنان نیاز

است. پس گرز ھا را بدست گرفته به رزمگاه تاختند و تا سرزدن خورشید جنگیدند و آنگاه

دست از نبرد برداشتند و به کوه باز گشتند. چون اخبار به کیخسرو رسید موبد نامداری را با

پیام نزد رستم فرستاد.

برستم چنین گفت کای سرافراز

بترسم که این دولت دیرباز

ھمی برگراید بسوی نشیب

دلم شد زکردار او پر نھیب

امید سپاه و سپھبد بتوست

که روشن روان بادی و تن درست

بپاسخ چنین گفت رستم بشاه

که بی تو مبادا نگین و کلاه

تھمتن سپاه را آماده کرد و با شتاب آرایش جنگی آغاز نمود و به فریبرز گفت:تو سپاه را

بردار و از پیش برو و به طوس بگو در جنگ شتاب مکن تا من از پشت برسم.فریبرز به رستم

گفت:ای پھلوان آرزوئی دارم که جز تو برکسی نتوانم گفت.من و سیاوش برادر و از یک بنیاد

و گوھریم و زنی که از او باز مانده زیبنده من است.رستم نزد کیخسرو رفت و گفت:شھریارا

حاجتی دارم ، فریبرز کاوس خواستار فرنگیس است.خسرو پاسخ داد: ای نامدار میدانم که

گفتار تو جز از راه خیر نیست. اما میدانی که مادرم به رای من نیست ولی به او می گویم

تا چه پیش آید.سپس تھمتن و کیخسرو نزد فرنگیس رفتند.خسرو مادر را ستود و گفت ای

تنھا یادگار پدر و ای پشت و پناه من، اکنون که رستم را به یاری سپاه میفرستم و فریبرز

سرکردگی سپاه را دارد، رستم بر این است که تو ھمسر فریبرز باشی.

اکنون رای و فرمان تو چیست؟ فرنگیس با دیدگانی اشکبار گفت:از من گذشته، ھیچ مردی

در جھان چون سیاوش نخواھد بود ولی گفتار تو زبانم را بسته و ھرچه شاه بفرماید

فرمانبردارم. رستم بی درنگ موبدی را فراخواند، فرنگیس و فریبرز را به ھمسری ھم

درآوردند و پس از سه روز فریبرز چون اختری فروزان در پیشاپیش لشکر به حرکت در آمد.

شبی داغ دل پر ز تیمار طوس

بخواب اندر آمد گه زخم کوس

چنان دید روشن روانش بخواب

که رخشنده شمعی بر آمد زآب

بر شمع رخشان یکی تخت عاج

سیاوش بران تخت با فر و تاج

لبان پر زخنده زبان چرب گوی

سوی طوس کردی چو خورشید روی

که ایرانیان را ھم ایدر بدار

که پیروز گر باشی از کارزار

از بابت گودرزیان ھم غم مخور که اینجا گلستانیست.این خواب را طوس برای گودرز تعریف

کرد و گفت تعبیر این خواب آنستکه بزودی رستم به یاریمان خواھد آمد.پس دستور داد تا

درفش کاویان را برافراشتند و کرنای جنگ بنوازند.

از آنسو پیران سپاه گران خود را پیش آورد و در مقابل آنھا آراست ولی دو سپاه خیال جنگ

نداشتند.تا آنکه ھومان از پیران پرسید چرا درنگ می کنید مگر لشکر برای شکار به دشت

آمده.پیران گفت صبر کن مگر فراموش کرده ای که دیروز سه پھلوان از آنھا ھمه دشت را پر

از خون کردند.نباید شتاب کرد آنھا در کوه گرفتار شده اند و اسبانشان خار را مثل مشک بو

میکنند.آنھا بزودی از گرسنگی تلف میشوند.

چوبی رنج دشمن بچنگ آیدت

چو بشتابیش کار تنگ آید ت

بباشیم تا دشمن از آب ونان

شود تنگ و زنھار خواھد بجان

پس سپاه توران به خیمه ھای خود بازگشتند و به خواب و خوراک پرداختند.از سوی دیگر

طوس با دلی پر خون و رنگی چون کھربا به گودرز گفت که آذوقه برای اسبان و سپاه نداریم

و تنھا چاره در جنگ است.

مرا مرگ خوشتر بنام بلند

از این زیستن با ھراس و گزند

و در ادامه داستان : ……

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*