Home / Literature / داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – آمدن کیخسرو و برتخت نشست فرزند سیاوش

داستان های شاهنامه فردوسی به نثر – آمدن کیخسرو و برتخت نشست فرزند سیاوش

کیخسرو-2

 

گیو نامه ای به گودرز نوشت و شرح آمدن فرنگیس و کیخسرو را شرح داد.
گودرز نبیره کاوه آھنگر پایتختش اصفھان بود و چون بزرگان ایران از آمدن کیخسرو خبردار شدند ھمه به سوی اصفھان حرکت کردند.وقتی چشم گودرز به کیخسرو افتاد از اسب پیاده شد او را در بر گرفت و گفت: ای شھریار ایران زمین،

زتو چشم بدخواه تو دورباد

روان سیاوش پر از نورباد

جھاندار یزدان گوای منست

که دیدار تو جان فزای منست

ببودند یک ھفته با می بدست

بیاراسته بزمگاه و نشست

نامه ای به کاوس و رستم نوشتند و بالاخره کیخسرو روانه شھر استخر پایتخت کاوس شد.مردم استخر جش گرفتند.

چون آمد بدرگاه کاوس شاه

زشادی خروش آمد از بارگاه

کاوس از دیدن کیخسرو اشک از چشم فرو ریخت.کاوس گیو را پیش خواند، بوسید و خلعت داد.فرنگیس را بانوی بانوان نام نھاد.کاخ استخر را با تخت شاھی به کیخسرو واگذار کرد. جھان پھلوان رستم چون از آمدن کیخسرو آگاه شد، درویشان را دستگیری کرد و آنچه لایق کیخسرو بود فراھم آورد و ھمراه بانو روانه استخر شد.چون کیخسرو دراستخر ساکن شد کاوس شاھی را به او سپرد.
ھمه پھلوانان از کیخسرو اطاعت کردند مگر طوس فرزند نوذر که کیخسرو را لایق شاھی نمیدانست ومی گفت او از مادر تورانی است و می خواست کاوس فرزند دیگر خود ، فریبرز را سلطنت دھد.چون گیو نتوانست طوس را به بیعت با کیخسرو راضی کند، گودرز با دوازده ھزار سپاه روانه جنگ با طوس شد.ولی طوس با او نجنگید و چون خبر به کاوس رسید آنھا را نزد خود خواست و گفت: فرزندان من ھردو برایم برابر ھستند، ھردو را دوست دارم، اگر شاھی را به یکی ببخشم دیگری کینه او را بدل خواھد گرفت.بھتر است آنھا را آزمایش کنم، ھر کدام لیاقت بیشتری داشت برگزیده خواھد شد.سپس افزود در شھر اردبیل دژی
شگفت انگیز است به نام دژ بھمن، که جایگاه دیوان و اھریمنان شده است.ھرکدام از این دوتن دژ بھمن را گرفتند، شاھی از آن ایشان خواھد بود.طوس سپاھی فراوان را ھمراه فریبرز به اردبیل برد.

چو نزدیک بھمن دژ اندر رسید

زمین ھمچو آتش ھمی بردمید

به پیرامن دژ یکی راه نیست

وگر ھست از ما کس آگاه نیست

بگشتند یک ھفته گرد اندرش

بجائی ندیدند پیدا درش

بنومید از رزم گشتند باز

نیامد بر از رنج و راه دراز

ھنوز طوس در راه برگشت بود که گودرز سپاھی برای کیخسرو آماده کرد وروانه دژ بھمن شدند.چون به دژ رسیدند، کیخسرو دستور داد تا دبیری نامه ای با نام خدا آغاز وسراسر با یاد کردن یزدان به زبان پھلوی نوشت.سپس نامه را بر سر نیزه بلند بستند و فرمان داد، گیو آن نیزه را چون درفش بر دست کرفته و آنرا بر دیوار دژ بنھد. لحظه ای گذشت نامه ناپدید شد و به فرمان خداوند دیوار دژ با صدائی چون غرش تندر در ھم شکست و فرو ریخت و طلسم دژ باطل شد و دروازه آن به خودی خود باز شد.کیخسرو ھی به شبرنگ بھزاد زد، و فرمان داد تا دژ را تیر باران کردند.دیوان را ھمه کشتند و چون روشنی پدیدار شد عمارت
ھای دژ به نظر آمد.کیخسرو و ھمراھان یکسال آنجا ماندند.در آنجا شھر و باغ و میدانی بنا کردند.در کنار آن گنبد و بارگاھی به نام آذر گشسب برپا نمودند.کم کم موبدان، ستاره شناسان و خردمندان گرد آن معبد جمع شدند تا شھر رونق گرفت.سپس کیخسرو با سپاه خود نزد کاوس آمد.

چو کاوس برتخت زرین نشست

گرفت آن زمان دست خسرو بدست

بیاورد و بنشاند بر جای خویش

زگنجور تاج کیان خواست پیش

ببوسید و بنھاد بر سرش تاج

بکرسی شد از نامور تخت عاج

بسی آفرین بر سیاوش بخواند

که خسرو بچھره جز او را نماند

کمی نیست در بخشش دادگر

فزونی بخوردست اندهُ مخور

با شروع فرمانروائی کیخسرو خوشبختی در ایران زمین گسترده شد.

به ھر جای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

زمین چون بھشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

چو جم و فریدون بیاراست گاه

ز داد و ز بخشش نیاسود شاه

سالی دیگر کیخسرو برای نیایش خداوند به آذرگشسب رفت و در بازگشت با رستم
دستان و کاوس ملاقات کرد.برای یاری مردم، دور کشور خود گردش کرد و با کاوس و دیگر سرداران پیمان بست تا خون سیاوش را از تورانیان بخواھد.ھمه در اندیشه بودند که چگونه جنگ را آغاز کنند.رستم گفت در زابلستان شھری است که تورانیان از ایران گرفته بودند. منوچھرشاه تورانیان را از آنجا بیرون راند.در دوران کاوس آن شھر را پس گرفته و مردم آنجا به افراسیاب خراج میدھند. اگر سپاه ایران آن شھر را بگیرد شکست بزرگی برای افراسیاب خواھد بود.کیخسرو دستور داد فرامرز فرزند رستم آن سرزمین را مسخر شود و قرار شد خاک ایران را تا مرز ھندوستان از دست تورانیان رھا نماید و اورا نصیحت کرد که با مردم مھربان باشد و ھرگز بیھوده کارزار نکند و شاھی آن قسمت از کشمیر و سند تا مرز ھندوستان را به او داد.تھمتن فرزندش را دوفرسنگ بدرقه کرد، باھم خیلی صحبت کردند و بیاموختش بزم و رزم و خرد. رستم بعد از خداحافظی با فرامرز به پرده سرای خود بازگشت با سری پر زباد و دلی پر ز رای.

چو رستم بیامد بیاورد می

بجام بزرگ اندر افگند پی

ھمی گفت شادی ترا مایه بس

بفردا نگوید خردمند کس

کجا سلم وتوروفریدون کجاست

ھمه ناپدیدند با خاک راست

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم

بدل بر ھمی آرزو بشکنیم

سرانجام زو بھره خاکست و بس

رھائی نیابد ازو ھیچ کس

شب تیره سازیم با جام می

چو روشن شود بشمرد روز پی

ببینیم تا دست گردان سپھر

بدین جنگ سوی که یازد بمھر

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچ بایست بود
از آنطرف طوس با درفش کاویان، زرینه کفش سپھبدی بپا، ھمراه پھلوانان خاندان نوذرو سایر بزرگان لشکربه دیدار کیخسرو رفتند

چو لشکر ھمه نزد شاه آمدند

دمان با درفش و کلاه آمدند

بدیشان چنین گفت شاه بیدار

که طوس سپھبد به پیش سپاه

بفرمان او بود باید ھمه

کجا بند ھا زو گشاید ھمه

بدو گفت مگذر ز پیمان من

نگه دار آئین و فرمان من

کیخسرو به طوس گفت اکنون نوبت تو است که به خون خواھی سیاوش به توران بروی. در راه جنگ با افراسیاب نباید به کسی که جنگ نمیکند مثل کشاورزان و پیشه وران آزاری برسد.چون این آئین سلطنت من است.
در راه توران از مسیر کوھستانی کلات عبور نکن بلکه راه دشوار تر بیابان را انتخاب کن.در کلات فرزند سیاوش، برادر من فرود با مادرش، جھانجوی با فرّ و با لشکرست.

چنین گفت پس طوس با شھریار

که از رای تو نگذرد روزگار

براھی روم کم تو فرمان دھی

نیابد ز فرمان تو جز بھی

ولی چون سپاه ایران به دوراھی کوھستان و بیابان رسید با وجود اصرار گودز و یادآوری فرمان کیخسرو، طوس راه کلات را انتخاب کرد.طوس در راه ھر آنچه را که دید از میان برد تا سپاه نزدیک دژ فرود رسید.چون فرود دانست که آن سپاه فرستاده برادرش به کین خواھی پدرش روانه ھستند، گفت من نیز با آنھا ھمراه خواھم شد و با تخوار به بالای کوه رفت که سپاه را ببیند.تخوار یک یک پھلوانان را از روی درفششان به فرود معرفی کرد.طوس آنھا را بالای کوه دید و گمان کرد که جاسوسند.خشمگین شد و به پھلوانان بانگ زد، کسی برود و آن دو نفر را بیاورد و اگر نیامدند آنھا راھلاک کند.بھرام فرزند گودرز بر اسب زد و بالای کوه رفت. بھرام به تندی سخن آغاز کرد ولی وقتی نشان سیاوش، خال سیاه را به روی بازوی فرود دید او را شناخت واز اسب به زیر آمد و در برابرش سربر خاک نھاد.فرود نیزازاسب به زیر آمد و به بھرام گفت:

دوچشم من ار زنده دیدی پدر

ھمانا نگشتی از این شا دتر

بھرام به فرود گفت:ای شھریار، طوس انسان خردمندی نیست و با خاندان شما سر یاری ندارد و خود درھوای شاھی بود. این را بدان ھرکس بغیر از من به سوی تو آمد بر آنھا ایمن باش.در دژ را ببند و مواظب باش.وقتی بھرام سوار اسب شد که برود،
یکی گرز پیروزه دسته بزر

فرود آن زمان برکشید از کمر

و به بھرام بعنوان یادگار داد. چون بھرام نزد طوس بازگشت به او گفت آن شخص فرود است و کیخسرو گفته بود کسی مزاحم برادرش نشود.ولی طوس ستمکاره چنین پاسخ داد:

ترا گفتم او را بنزد من آر

سخن ھیچ گونه مکن خواستار

یکی ترک زاده چو زاغ سیاه

برین گونه بگرفت راه سپاه

پس رو به پھلوانان کرد و گفت یکی را می خواھم به سوی آن ترک روی رفته سرش را با خنجر بریده پیش من آورد.بھرام گفت از خداوند خورشید وماه دلت شرم آورد که

بدان کوه سر خویش کیخسرو است

که یک موی او به صد پھلوست

ھران کس که روی سیاوش بدید

نیارد ز دیدار  او  آرمید

طوس تھی مغز فرمان داد تا داماد خودش ریونیز روانه کوه بشود.فرود با یک تیر سر و کلاه ریونیز را بھم دوخت و پھلوان از اسب فرو افتاد و اسبش شتابان به اردوگاه بازگشت.طوس فرزند خود زرسپ را روانه کرد و اینبار، فرود دلاور اسبش را برانگیخت و یکی تیر زد برمیان زرسپ.

که با کوھه زین تنش را بدوخت

روانش ز پیکان او برفروخت

خروش از سپاه ایران برخاست، طوس با دلی پرخون و چشمانی گریان زره پوشید و روانه کارزار شد.دوباره فرود اسب طوس را نشانه رفت و سپھبد را از اسب سرنگون کرد.طوس در حالیکه زنان فرود از بالای دیوار دژ به او می خندیدند پیاده، سپر بر گردن روانه اردوگاه شد. گیو از کار فرود درخشم شد جامه نبرد پوشید بر اسب نشست و بر کوه بالارفت.
تخوار از گیو و نجات کیخسرو برایش تعریف کرد.فرود که نمیخواست آسیبی به گیو برسد اسب اورا نشانه رفت و گیو را مجبور کرد پیاده به اردوگاه برگردد.
بیژن چون رنج پدر را دید گفت زین از پشت اسب برندارم تا مگر کشته شوم یا فرود را بکشم.گیو زره و کلاھخود سیاوش را به او داد.اینبار فرود اسب بیژن را کشت و بیژن پیاده به دنبال فرود رفت و اسبش را به خاک افکند.فرود به سوی دژ برگشت و به درون دژ رفت و درھا را بستند.طوس لشکر به کوه راند

چو خورشید تابنده شد ناپدید

شب تیره بر چرخ لشکر کشید

جریره آنشب با درد وغم بخفت و در خواب آتشی بلند در دژ دید که ھمه در آن
سوختند. بربالین فرود آمد

بدو گفت بیدار گرد ای پسر

که مارا بد آمد زاختر بسر

بمادر چنین گفت جنگی فرود

که از غم چه داری دلت پرزدود

بروز جوانی پدر کشته شد

مرا روز چون روز او گشته شد

فرود زره پوشید.تمام سپاه را اسلحه داد چون از دژ پا بیرون نھاد، سپھدار طوس فرمان داد تا کوس جنگی فرو کوفتند.روز به نیمه رسیده بود که نیمی از سپاه فرود کشته شده بودند. کم کم دیگر سواران از گرد فرود رفتند و آن پھلوان تنھا کارزار می کرد. آنقدر جنگید تا بازویش سست شد.پس به سوی دژ شتاب کرد.
بیژن ھمراه رھام به سوی فرود تاختند.پھلوان کلاه بیژن را شناخت.دست بر گرز برد.به بیژن در آمد چو شیر دژم. برسر بیژن کوبید و اورا بی تاب کرد.
رھام تیغ ھندی برمشت، از پشت فرود پیش آمد و تیغ بر کتف او کوفت.فرود ھمچنان اسب می تاخت و چون به در دژ رسید بیژن به او رسید با تیغی پای اسب او را قلم کرد.فرود به درون دژ رفت و در را پشت او بستند.فرود لحظه به لحظه به مرگ نزدیک می شد.چون لب از لب برداشت گفت:جان پاک من در دست خداوند است.

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

برآمد روانش بتیمار و درد

زنان و کودکان بر بلندی دژ شدند و از آنجا خویشتن را بر زمین افکندند.جریره آتشی بزرگ برپا کرد و ھمه گنجھا را به آتش سپرد، پس به سرای اسبان رفت تیغی به دست گرفت و شکمشان را بدرید.خون و عرق بر چھره اش می دوید، پس به بالین فرود آمد دشنه ای بر جامه او بود، آنرا برکشید، صورت خود را بر صورت تنھا فرزند خود نھاد و دشنه را بر شکم خود فرو برد و جان بداد.دیری نگذشت که ایرانیان در دژ را گشادند.بھرام خود را به نزدیک جایگاه فرود رسانید و در کنار پیکر او زانو زد وبه تن او جامه پھلوی (شھری)کرد.سپس رو
به ایرانیان کرد و گفت بنگرید او از پدرش بسی خوارتر مرد و ھم زارتر.
سیاوش را بندگانش نکشتند.پس فریاد زد.

بایرانیان گفت کز کردگار

بترسید وز گردش روزگار

ببد بس درازست دست سپھر

به بیدادگر بر نگردد به مھر

اینک چگونه در روی کیخسرو نگاه خواھیم کرد، شما به کین سیاوش کمر بستید اما در آغاز راه پسر سیاوش را کشتید.پھلوانان ھمه گرد تخت جمع شدند و طوس ھم اشک بر رخسارش دوید از درد فرود و از درد پسر.

چنین گفت گودرز با طوس و گیو

ھمان نامداران و گردان نیو

که تندی نه کار سپھبد بود

سپھبد که تندی کند بد بود

که تندی پشیمانی آردت بار

تو در بوستان تخم تندی مکار

پس دخمه ای شاھوار در آن کوھسار بنا کردند، تن و بدن فرود را بیاراستند و زرسپ و ریونیز را در کنار فرود به دخمه سپردند.طوس در آنجا سه روز درنگ کرد، روز چھارم فرمان حرکت داد و گفت ھر تورانی را که در راه دیدید بکشید و ھمچنان رفت تا به کاسه رود رسید.افراسیاب سردار خود پلاشان را به جاسوسی فرستاد.ولی بیژن اورا شناخت و با یک ضربه از زندگی ناامیدش کرد.
چون خبر به افراسیاب رسید سپاھی روانه کاسه رود کرد.سپاه ایران در برف و سرما گرفتار شدند ولی با سوزاندن کوھی از ھیزم رھائی یافتند. تژاو مرزبان تورانیان در جنگی با بھرام شکست خورده ودر حالیکه بیژن او را تا درگاه دژ اسپنوبه دنبال میکرد فرار کرد و از آنجا ھمراه اسپنوبه نزد افراسیاب رفتند.
ایرانیان دژ را ویران کرده و گله ھائی را که در دشت بودند گرفتند و چون سپاھی را در مقابل خود ندیدند به خوشی و میگساری پرداختند. افراسیاب پیران را با سی ھزار سپاه روانه اردوی ایرانیان کرد.در محلی میان سرخس نزدیک طوس به پیران خبر آوردند سپاه ایران،

که ایشان ھمه میگسارند و مست

شب و روز با جام پر می بدست

پیران چون اینرا بدید به یلان خود گفت این بھترین موقعیت برای شبیخون زدن است.از تمامی لشکر ایران،

بخیمه درون گیو بیدار بود

سپھدار گودرز ھشیار بود

گیو که صدای دشمن را شنید زره سیاوش را پوشید به سراپرده سپھبد رفت و فریاد زد تمامی دلیران در خوابند و بعد به نزد پدر رفت و از آنجا نزد پھلوانان دیگر و ھرکه را یافت بیدار کرد.جنگ سختی در گرفت چون سپیده زد ھمه دشت پر از ایرانیان کشته شده بود.طوس به دنبال پھلوانان میگشت ولی بغیر از چندین سوار و گیو و گودرز ھیچ کس نبود. ایرانیان ھرچه داشتند گذاشتند و بسوی کاسه رود گریختند و تورانیان به دنبال آنھا.از آنجا به کوه رفتند.چون خبر به کیخسرو رسید از مرگ فرود گریان شد، نامه ای به فریبرز کاوس نوشت که طوس را با درفش کاویان و چھل سپھبد زرینه کفش به توران فرستادم، نخست برادرم را
کشت و در جنگ چنین کرد.فریبرز، طوس و یلان دیگر را پیش خواند و نامه کیخسرورا برایشان خواند.طوس درفش کیانی و زرینه کفش پھلوانی را به فریبرز سپرد و بی درنگ به راه افتاد چون نزدیک خسرو رسید زمین بوسید. کیخسرو در او نگاه نکرد.

بدشنام بگشاد لب شھریار

بران انجمن طوس را کرد خوار

تو، دیوانه سزاوار زنجیر و بند ھستی، ایکاش تخوار بجای اسب تن تو را نشانه رفته بود تا جھان از آشوب طوس رھا شده بود.اگر ریش سفید تو و نژاد منوچھر شاه در میان نبود سرت را از بدن جدا می کردم.

برو جاودان خانه زندان توست

ھمان گوھر بد نگھبان توست

فریبرز رھام را نزد پیران فرستاد و پیران حیله گر رھام را خلعت داد و درحالیکه موافقت نمود تا یکماه در جنگ درنگ کند ولی از افراسیاب تقاضای نیروی کمکی کرد.

چو آمد سر ماه ھنگام جنگ

زپیمان بگشتند و از نام و ننگ

چوشد رزم گودرز و پیران درشت

چو نھصد تن از تخم پیران بکشت

ولی جنگ به نفع تورانیان تمام شد.

یکایک بدشمن سپردند جای

ز گردان ایران نبد کس بپای

چو دشمن زھر سو بانبوه شد

فریبرز بر دامن کوه شد

در این میان بھرام نزد پدرش رفت و گفت تازیانه ایکه نامش برآن حک شده در میدان جنگ افتاده و برایش ننگ خواھد بود اگر این تازیانه بدست پیران بیافتد.
بنابراین باید برود و تازیانه را پیدا کند.

بدو گفت گودرز پیر ای پسر

ھمی بخت خویش آری بسر

بدو گفت گیو ای برادر مشو

فراوان مرا تازیانه ست نو

ھرچقدر پھلوانان اصرار کردند بھرام زیر بار نرفت و چون در میدان جنگ در میان اجساد تازیانه را یافت، پیران تژاو را با لشکری به دنبال او فرستاد ولی بھرام که اسبش را ازدست داده بود پیاده در زیربارا ن تیر جنگید تا عاقبت تژاو از پشت،

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی

که شیر اندر آمد زبالا بروی

گیو و بیژن که از تاخیر بھرام نگران شده بودند به میدان آمدند.چون بھرام را زخمی روی زمین دیدند، گیو کمندی بسوی تژاو انداخت و او را گرفت و با تازیانه دویست بار به او زد و او را تا کنار بدن نیمه جان بھرام کشید و سر از بدنش جدا کرد در حالیکه بھرام ھم جان به جھان آفرین داد.بھرام را بر آئین شاھان دور از جایگاه نبرد دخمه کردند.وقتی پیران نزد افراسیاب بازگشت دوھفته جشن گرفتند و بعد از گرفتن خلعت بسوی ختن روان شد.
دلیران ایران زار و آزرده نزد رستم رفتند.او به پوزش خواھی نزد کیخسرو آمد و گفت اگر چه از طوس و لشکر او آزرده ای ولی آنھا را بمن ببخشای.

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*