Home / Love / The Grocery List لیست مواد غذایی

The Grocery List لیست مواد غذایی

Priceless Expression

Louise Redden, a poorly dressed lady with a look of defeat on her face, walked into a grocery store …

خانم لوئیس ردن ، بانوئی که لباس فقیرانه ای پوشیده و غبار شکست برچهره داشت وارد فروشگاه مواد غذایی شد .

او با شیوه فروتنانه ای به صاحب فروشگاه نزدیک شد و پرسید که آیا به او اجازه میدهد مقداری مواد غذایی بردارد .

او به نرمی توضیح داد که شوهرش بسیار بیمار است ونمی تواند کار کند و آنها دارای هفت فرزند هستند و نیاز به مواد غذایی دارند .

جان لانگ هاوس صاحب مغازه با تمسخر به او نگاه کرد و گفت بلافاصله مغازه را ترک کند .

با تجسم نیازهای خانواده ، او گفت آقا خواهش می کنم ، من پول را خیلی زود برایتان می آورم .

جان به او گفت که نمی تواند به او اعتبار بدهد برای اینکه او ( آن خانم )در مغازه حساب اعتباری ندارد .

کنار پیشخوان مشتری ای که ایستاده بود گفتگوی مابین آندو نفر را شنید و جلو رفته و گفت : هزینه مواد غذایی را  که او برای خانواده اش نیاز دارد را تقبل میکند .

مغازه دار با لحن بی میلی گفت : شما لیست مواد غذایی دارید ؟

  لوئیس جواب داد بله قربان ، مغازه دار گفت : خیلی خوب ، لیست مواد غذایی تان را روی ترازو بگذارید و به اندازه وزن لیست شما من بشما مواد غذایی خواهم داد .

لوئیس اندکی مکث کرد و سپس از داخل کیف پولش با سری متمایل به پایین  یک تکه کاغذ برداشت و چیزی روی آن نوشت و همانطوریکه سرش رو به پایین بود با احتیاط کاغذ را بر روی کفه

ترازو گذاشت  .

چشمان هردو نفر مغازه دار و مشتری از تعجب وا ماند وقتی دیدند کفه ترازو یایین رفت و پایین بافی ماند ( چسبید پایین ) .

مغازه دار به عقربه ترازو خیره شده و به آرامی بطرف مشتری برگشت و با حسرت گفت “نمی توانم باور کنم ” .

مشتری لبخند زد و صاحب مغازه شروع کرد به گذاشتن مواد غذایی در کفه دیگر ترازو ، عقربه تکان نخورد ، بنابراین او به گذاشتن مواد غذایی در کفه ترازو ادامه داد تا جایی که دیگر جایی برای

گذاشتن مواد غذایی باقی نماند .

مغازه دار با کمال تنفر ایستاد و در نهایت کاغذ را از کفه ترازو برداشت و با تعجب بیشتری به آن نگاه کرد .

آن یک لیست مواد غذایی نبود بلکه یک دعا بود که می گفت :

خدای عزیز ، تو از احتیاجات من خبر داری و من اینو بدستان تو واگذار میکنم .

مغازه دار مواد غذایی را که جمع آوری کرده بود را به او ( آن خانم ) داد و حیرت زده در سکوت ایستاد .

لوئیس از او تشکر کرد و مغازه را ترک کرد ، مشتری دیگر  صد دلار به مغازه دار داد و گفت هر پنی آن می ارزد ، فقط خدا میداند که یک دعا چقدر وزن دارد .

خدایا بیماران را شفا بده ، به گرسنگان غذا عطا کن ، لباس و سرپناه به کسانی که به اندازه ما ندارند مرحمت بفرما ،  آمین  و  آمین

دعا یکی از بهترین هدایایی که ما دریافت می کنیم .

بدون هزینه بوده ولی پاداش فراوان دارند .

فرشتگان خدا همیشه با شما باشند .

خدا خیرتان دهد

دعای امروز :

چشمانی که این دعا را میبینند انشاالله بد نبینند ، دستانی که بسمت خدا دراز میشوند

بکار بیهوده نپردازند ، دهانی که به این دعا آمین میگوید همیشه خندان یاشد ، در عشق

خدا باشید ، سفر زندگی زیبایی داشته باشید ، با تمام قلبتان به خدا ایمان داشته باشید

و او هیچوقت مایوس تان نمی کند چونکه او بی همانند است .

Priceless Expression

The GROCERY LIST

Louise Redden, a poorly dressed lady with a look of defeat on her face, walked into a grocery store.

She approached the owner of the store in a most humble manner and asked if he would let her charge a few groceries.

She softly explained that her husband was very ill and unable to work, they had seven children and they needed food.

John Longhouse, the grocer, scoffed at her and requested that she leave his store at once.

Visualizing the family needs, she said: ‘Please, sir! I will bring you the money just as soon as I can.’

John told her he could not give her credit, since she did not have a charge account at his store.

Standing beside the counter was a customer who overheard the conversation between the two The customer walked forward and told the

grocer that he would stand good for whatever she needed for her family. The grocer said in a very reluctant voice, ‘Do you have a grocery list?’

Louise replied, ‘Yes sir.’ ‘O.K’ he said, ‘put your grocery list on the scales and whatever your grocery list weighs, I will give you that amount in

groceries.’

Louise hesitated a moment with a bowed head, then she reached into her purse and took out a piece of paper and scribbled something on it.

She then laid the piece of paper on the scale carefully with her head still bowed.

The eyes of the grocer and the customer showed amazement when the scales went down and stayed down..

The grocer, staring at the scales, turned slowly to the customer and said begrudgingly, ‘I can’t believe it.’

The customer smiled and the grocer started putting the groceries on the other side of the scales. The scale did not balance so he continued to

put more and more groceries on them until the scales would hold no more.

The grocer stood there in utter disgust. Finally, he grabbed the piece of paper from the scales and looked at it with greater amazement.

It was not a grocery list, it was a prayer, which said:

‘Dear God , you know my needs and I am leaving this in your hands.’

The grocer gave her the groceries that he had gathered and stood in stunned silence.

Louise thanked him and left the store. The other customer handed a hundred-dollar bill to the grocer and said; ‘It was worth every penny of

it. Only God Knows how much a prayer weighs.’

When you read this, say a prayer. That’s all you have to do.

Just stop right now, and say a prayer of thanks for your own good fortune…

So dear heart, trust God to heal the sick, provide food for the hungry, clothes and shelter for those that don’t have as we do. Amen & Amen

Prayer is one of the best free gifts we receive.

There is no cost but a lot of rewards.

May you always walk with Angels

God Bless!

My prayer for you today:

The eyes beholding this prayer shall not behold evil, the hands that will rise to the God shall not labor in vain, the mouth saying Amen to this

prayer shall laugh forever. Remain in God’s love as you . Have a lovely journey of life! Trust in the God with all your heart and He will never

fail you because He is Awesome!

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

One comment

  1. Giti Mirzaei

    سلام…خسته نباشید….وای این مطلب خواربار …چه زیبا بود………و دنیا و دل آن خانوم چه بی ریا و پاک ..که خداوند روزی رو به او رسوند…خدا به همه ما یاری دهد و گره از کار همه باز کند..

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*