Home / Literature / شعرای افغانی / سروده ای از رازق فانی : حکایت

سروده ای از رازق فانی : حکایت

 

حکایت

.

این حکایت از من حیران شنو
قصه ی ما از دل گریان شنو

قصه ی صحرای این سوزان جان
بر تو گویم ای ضمیر نکته دان

قصه ی شرح وصال و فرقتی
قصه ی خندیدنی و عزلتی

قصه ی روئیدن و آرامشی
قصه ی افسردنی و کاهشی

محنت دل از سر نالان کنم
همنشینی سوی بد حالان کنم

صحبت دل بهر زندانی برم
مرغ دل را سوی زندانی برم

هر دمی از یار دل سوزان شدم
خون دل را دیده ی گریان شدم

ساغر غم بر تن حیران زدم
خواب و خور را بر سر پیمان زدم

شر فکندم بهر سوزان دلم
دشمنی کردم بر این آب و گلم

گفتمش ای دل چرا دلداده ای
هان مگر از اصل خود افتاده ای

دشمن جان تو یارانت شدند
زخمه بر این تار گریانت شدند

هم غم هجران به رویت بر نشست
هم در نیکی برویت بسته است

هر که گفتم یارم و همراز نیست
با دل سوزان ما دمساز نیست

خود سفیر رنج و حیرانی بشد
بانی سیمای نالانی بشد

صد خدو بر روی آن دیوانه ای
تا کند با همچو یاری خانه ای

او نباشد یار و خصم جان شود
لرزشی بر عهد و بر پیمان شود

تا که دهری و فلک گردان بود
صحبت ما با همه مردان بود

هر که گوید یار خوبی و بدم
شر زنیدش تا بگردد بر عدم

این سخن ها یاوه و بیهوده است
جان ما از این سخن آ سوده است

این سخن ها از سر بیهودگیست
آتشی بر تار و پود زندگیست

راز خود را با دل زاران کنید
دوری رندان و این یاران کنید

 

رازق فانی

About Mohammad Daeizadeh

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*