web stats
Home / Literature / داستان سیاوش : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

داستان سیاوش : داستان های شاهنامه فردوسی به نثر

1362508284_siyavash6659644

 

‫كاووس زني خوبرو داشت كه نژادش به فريدون مـيرسـيد. او از ايـن‬ زن، صاحب پسري شد

كه در زيبايي مانند نداشـت. كـاووس نـام ايـن‬ پسر را “سياوش” گذاشت و از ستاره

شناسان دربـاره بخـت او پرسـيد.‬

ستاره شناسان، ستاره او را آشفته و زنـدگيش را كوتـاه ديدنـد. كـاووس‬ اندوهگين شد و از

خداوند خواست تا نگهدار فرزندش باشد.‬

روزگاري سپري شد تا اينكـه روزي رسـتم بـه نـزد كـاووس آمـد.‬ كاووس از ديدن پهلوان

خشنود شد و فرزند را بـه رسـتم سـپرد تـا در‬ آموزش و تربيت او كمر همت بندد. رستم،

سياوش را به زابلستان بـرد‬ و به او آيين رزم، كشورداري و هنرهاي گوناگون آموخـت، چنـان

كـه‬ سياوش پس از چند سال در جهان مانند نداشت:‬

سياوش چنان شد كه اندر جهان‬

به مانند او كس نبود از مهان‬

رستم كه چنين ديد، وسايل سفر آماده كرد و سياوش را نزد كاووس‬ فرستاد. كاووس از

ديدن فرزند، بسيار شادمان شد. او را نوازش كـرد و‬ در كنار خود بر تخت نشاند. از حال

رستم پرسيد و پس از آن با او بـه‬ گفتگو نشست و از هر دري سخن گفت. كاووس چون

ساعتي بـا پسـر‬ سخن گفت و او را به زيور هنرهاي بسياري آراسته يافت، دلشاد شد و‬

لب به سپاس يزدان پاك گشود. پـس از آن نيـز بـه پـاس ورود فرزنـد‬ جشني بر پا كرد.‬

هفت سال از ماندن سياوش در بارگـاه پـدر سـپري شـده بـود كـه‬ كاووس فرمانروايي

ماوراءالنهر را به او سپرد. سياوش خود را براي سفر‬ آماده ميكرد كه ناگاه مـادرش از دنيـا

رفـت. او از مـرگ مـادر سـخت‬ اندوهگين شد، چنانكه جامه بر تن دريد و خاك بـر سـركرد.

سـياوش‬ روزهاي بسياري را در غم مادر به ناله و زاري گذرانـد و بـا هـيچكـس‬ سخن نگفت.

پهلوانان و بزرگان لشكر كه چنـين ديدنـد، نـزد سـياوش‬ رفتند و زبان به دلداري او گشودند.

گودرز سردار كهنسـال سـپاه ايـران‬ گفت: “اي شاهزاده! بدان كه همه در اين راه گام مي

نهـيم، زيـرا هـر آن‬ كس كه پا بـه ايـن جهـان گذاشـت، روزي هـم خواهـد رفـت. پـس،‬

اندوهگين مباش كه جاي مادرت در بهشت است.” دلداريهاي گـودرز‬ و ديگر سرداران كارگر

افتاد و سياوش آرام گرفت.‬
دل بستن سودابه به سياوش و نيرنگهاي او‬
‫روزي كاووس و سياوش در كنار يكديگر بر تخت نشسـته بودنـد و از‬ هر دري سخن ميگفتند

كه سودابه، شهبانوي كاووس وارد شد. سودابه‬ با ديدن سياوش، سخت دلباخته او شد و

چون ديگر توانايي ايستادن در‬ برابر سياوش و كاووس را در خود نميديـد، بـه تنـدي بازگشـت

و بـه‬ جايگاه خود رفت. او كه آرزوي ديدار دوباره سياوش را داشـت، شـب‬ هنگام، پنهاني

كسي را نزد سياوش فرستاد و پيغام داد: “اگر به شبسـتان‬ شاه گام بگذاري، من از ديدارت

خشنود خواهم شد.” سياوش از شنيدن‬ اين پيام برآشفت و گفت: “من، مرد شبستان

نيستم و با تو و زنان آنجـا‬ كاري ندارم.”‬

پيام سياوش، سودابه را آزرد و به فكر نيرنگي انداخت. او بامداد نزد‬ كــاووس رفــت و پــس از

ســتايش از ســياوش، بــه مهربــاني گفــت:‬

“همانگونه كه شاه جهان ميداند، سياوش خـواهراني در شبسـتان دارد‬ كه از آشنايي با او

شاد خواهند شد. پس، شايسته است كـه شـاه فرمـان‬ دهد تا سياوش گاهي به

شبستان بيايد و با خـواهران خـود بـه گفتگـو‬ بنشيند.”‬

كاووس سخن سودابه را پذيرفت. سودابه خشنود شد و به شبسـتان‬ رفت. كاووس بيدرنگ

سياوش را نـزد خـود خوانـد و بـا او بـه نرمـي‬ گفت: “پسرم! تو چنـان نيكورفتـار و

خـوبگفتـاري كـه همـه آرزوي‬ ديدارت را دارند، از جمله خواهرانت، پـس گـاهي بـه شبسـتان

بـرو و‬ سودابه و خواهرانت را از ديدار خود دلشاد كن!”‬

سياوش با شنيدن گفتار شاه، چهره زيبا را درهـم كشـيد و لحظـاتي‬ خيره به او نگاه كرد.

سپس سر به زير انداخت و سـرگرم انديشـه شـد.‬

سياوش ناخودآگاه به ياد پيام سودابه افتاد و ايـن سـخن را بـا آن پيـام‬ بي ارتباط نديد. اوكه

جواني دانا و هشيار بود، گمان برد كـه پـدر قصـد‬ آزمايش او را دارد. پس بـا چهـره اي

انديشـناك گفـت: “پـدرجان! مـن‬ دوستدار دانشم. از شما ميخواهم كه مـرا نـزد خردمنـدان و

فرزانگـان‬ بفرستيد تا از آنها چيزي بياموزم. از رفتن به شبستان و نشستن در كنـار‬ زنان كه

چيزي نميآموزم.” كاووس لب به خنده گشود و گفـت: “درود‬ بر تو، فرزند! من تاكنون سخني

به اين نيكويي كم شنيده ام. ولي ايـن را‬ نيز بدان كه اگر تو مايل به ديدار اهل شبستان

نيستي، آنان از ديـدار تـو‬ شادمان ميشوند. پس، دل بد مكن و به ديدار خواهرانت و سودابه

كـه‬ همچون مادر توست، بشتاب!”‬

چون كاووس سخن به پايان بـرد، سـياوش چـاره اي جـز پـذيرفتن‬ فرمان پدر نيافت و گفت:

“اكنون كه خواست شاه چنين است مي پـذيرم‬ و بامداد فردا به شبستان ميروم.” سپس

به سراي خود رفت. بامداد روز‬ بعد، با سرزدن خورشيد جهان افروز، سياوش كه به نزد

كـاووس رفـت،‬ زمين ادب بوسيد و منتظـر دسـتور او مانـد. كـاووس نگهبـاني بـه نـام‬

“هيربد” داشت كه مردي نيكوكار و چشم و دل پاك بود. پـس او را بـه‬ نزد خود خواند و دستور

داد تا سـياوش را بـه شبسـتان هـدايت كنـد.‬

سياوش با دلي پرتشويش به شبستان رفت. همه زنان به پيشبازش آمدند‬ و زر و گوهر به

پايش ريختند. در شبستان همه جا غرق زيبـايي و نـور‬ بود و از هر سو بوي مشك و عنبر به

مشام ميرسيد. سـودابه در بـالاي‬ شبستان بر تختي زرين نشسته بود. او كه تاج

جواهرنشان بر سر داشت‬ و چهره خود را آراسته بود، با ديدن سياوش از تخت به زير آمـد و

بـه‬ سوي او خراميد. با شادماني بـه سـياوش خوشـامد گفـت و بـه نشـانه‬ احترام در

برابرش سر خم كرد. سپس، پيشتر رفت و دست او را گرفت‬ و چشم و رويش را بوسيد.

رفتار سودابه چنان بود كه سياوش همان دم‬ دريافت كه اين مهر، مهر ايزدي نيست. پس،

به زودي از سـودابه كنـاره‬ گرفت و نزد خواهران خـود رفـت. خـواهران بـر او درود فرسـتادند و‬

برتخت زرينش نشاندند.‬

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*