Home / Literature / شعرای افغانی / سروده ای از رازق فانی : خدا گر پرده بردارد ز روی كار آدم ‌ها

سروده ای از رازق فانی : خدا گر پرده بردارد ز روی كار آدم ‌ها

 

خدا گر پرده بردارد ز روی كار آدم ‌ها
چه شاديها خورد بر هم چه بازيها شو د رسوا

يکی خندد ز آبادی ، يکی گريد ز بر بادی
يکی از جان کــند شادی، يکی از دل کـند غوغا

چه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود مولا

چه زشتی ها شود رنگين چه تلخی ها شود شيرين
چه بالا ها رود پائين، چه سفلی ها شود عليا

عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد
و گر نه بر زمين افتد ز جـيـب محتسب مـــينا

شبی در کنج تنهائی ميان گريه خوابم بـــــرد
به بـزم قـدســــيان رفتم ولی در عـالم رؤيــا

درخشان محفلی ديدم چو بزم اختران روشن
محمد (ص ) همچو خورشيدی نشسته اندران بالا

روان انبياء با او، علی شير خدا با او
تــمام اولياء با او هــمه پاک و هـــمه والا

ز خود رفتم در آن محفل تپيدم چون تن بسمل
کَشيدم ناله ای از دل زدم فـرياد واويــــــلا

که ای فخر رسل احمد برون شد رنج ما از حد
دلم ديگر به تنگ آمد ز بازی های اين دنيا

زند غم بر دلم نشتر ندارم صبر تا محشر
بگو با عادل داور بگو با خالق يکتا

چسان بينم که نمرودی بسوزاند خليلی را
چسان بينم که فرعونی بپوشاند يد بيضا

چسان بينم که نا مردی چراغ انجمن باشد
چسان بينم جوانمردی بماند بيکس و تنها

چسان بينم بد انديشی کند تقليد درويشان
چسان بينم که ابليسی بپوشد خرقه ی تقوا

چسان بينم که شهبازی بدام عنکبوت افتد
چسان بينم که خفاشی کند خورشيد را اغوا

چسان بينم که نا پاکی فريبد پاکبازان را
چسان بينم که انسانی بخواند خوک را مولا

غريب و خانه ويرانم فدايت اين تن و جانم
مبادا نقد ايمانم رود از کف در اين سودا

چه شد تاثير قرآنی   چه شد رسم مسلمانی
کجا شد سوره ی ياسين کجا شد آيه ی طه؟

به شکوه چون لبم وا شد حکيم غزنه پيدا شد
بگفتا بسته کن ديگر دهان از شکوه ی بيجا

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازد
که دار الملک ايمان را مجرد بيند از غوغا

به اين آلوده دامانی به اين آشفته سامانی
مزن لاف مسلمانی مکن بيهوده اين دعوا

مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد
مسلمان خون مسلم را نريزد در شب يلدا

سفر در کشور جان کن که بينی جلوه ی معنا
برو خود را مسلمان کن و زآن پس فکر قرآن کن

خـيال از اوج پايان شـد فـرو افتادم از بالا
سنايی رفت و پنهان شد مرا رويا پريشان شد

ز ابر ديده ام بـاران، فـــرو باريد بی پروا
نه محفل بود، نی ياران نه غمخوا ر گنهکاران

گشودم گنج حافظ را که يــابم گوهر يکتا
اطاقم نيمه روشن بود کتانی چند با من بود

که در تفسير احوالم بگـفت آن شاعر دانا
يقينم شد که حالم را لسان الغيب ميداند

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
الا يا ايهـا الـــسّاقی ادر کـــا ساً و ناولـها

کجا دانـند حال ما سبکــــساران ساحلها
شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل

که ما در گوشهء غـربت ازو دوريم منزلها
بگفتا حافظا اکنون کمی از حال ميهن گوی

به توفان مانده کشتی ها به آتش رفته حاصلها
بگفتا خامه خون گريد گر آن احوال بنويسم

فتاده هر طرف سرها شکسته هر طرف دلها
ز تيغ نا مسلمانان ز سنگِ نا جوانمردان

بگفتم چون کنند مردم، بگفتا خود نميدانی؟
جرس فرياد می دارد که بر بنديد محملها

 

رازق فانی

رازق فانی ۱۳۲۲ خورشیدی – گذر بارانه‌ کابل

کالیفرنیا ۱۳۸۳

Telegram Channel

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*