web stats
Home / Literature / چنین گفت فردوسی پاکزاد : کشتن پدر و بر تخت نشستن ضحاک , چو ابليس پيوسته ديد آن سخن‬ , ‫يکی بند بد را نو افگند بن‬

چنین گفت فردوسی پاکزاد : کشتن پدر و بر تخت نشستن ضحاک , چو ابليس پيوسته ديد آن سخن‬ , ‫يکی بند بد را نو افگند بن‬

poem-book-128

 

چنین گفت فردوسی پاکزاد  – که رحمت بر آن تربت پاک باد

ادامه داستان ضحاک : کشتن مرداس به وسوسه ابلیس و بدست پسرش ضحاک و به تخت نشستن ضحاک . سپس نیرنگ دیگر ابلیس که باجلب اعتماد او و بوسه بر دوش ضحاک زدن موجب رویش دو مار از دوش ضحاک گردید ….

 

‫چو ابليس پيوسته ديد آن سخن‬
‫يکی بند بد را نو افگند بن‬
‫بدو گفت گر سوی من تافتی‬
‫ز گيتی همه کام دل يافتی‬
‫اگر همچنين نيز پيمان کنی‬
‫نپيچی ز گفتار و فرمان کنی‬
‫جهان سربه سر پادشاهی تراست‬
‫دد و مردم و مرغ و ماهی تراست‬
‫چو اين کرده شد ساز ديگر گرفت‬
‫يکی چاره کرد از شگفتی شگفت‬
‫جوانی برآراست از خويشتن‬
‫سخنگوی و بينادل و رايزن‬
‫هميدون به ضحاک بنهاد روی‬
‫نبودش به جز آفرين گفت و گوی‬
‫بدو گفت اگر شاه را در خورم‬
‫يکی نامور پاک خواليگرم‬
‫چو بشنيد ضحاک بنواختش‬
‫ز بهر خورش جايگه ساختش‬
‫کليد خورش خانه ی پادشا‬
‫بدو داد دستور فرمانروا‬
‫فراوان نبود آن زمان پرورش‬
‫که کمتر بد از خوردنيها خورش‬
ز هر گوشت از مرغ و از چارپای‬
‫خورشگر بياورد يک يک به جای‬
‫به خويش بپرورد برسان شير‬
‫بدان تا کند پادشا را دلير‬
‫سخن هر چه گويدش فرمان کند‬
‫به فرمان او دل گروگان کند‬
‫خورش زرده ی خايه دادش نخست‬
‫بدان داشتش يک زمان تندرست‬
‫بخورد و برو آفرين کرد سخت‬
‫مزه يافت خواندش ورا نيکبخت‬
‫چنين گفت ابليس نيرنگساز‬
‫که شادان زی ای شاه گردنفراز‬
‫که فردات ازان گونه سازم خورش‬
‫کزو باشدت سربه سر پرورش‬
‫برفت و همه شب سگالش گرفت‬
‫که فردا ز خوردن چه سازد شگفت‬
‫خورش ها ز کبک و تذرو سپيد‬
‫بسازيد و آمد دلی پراميد‬
‫شه تازيان چون به نان دست برد‬
‫سر کم خرد مهر او را سپرد‬
‫سيم روز خوان را به مرغ و بره‬
‫بياراستش گونه گون يکسره‬
‫به روز چهارم چو بنهاد خوان‬
‫خورش ساخت از پشت گاو جوان‬
‫بدو اندرون زعفران و گلاب‬
‫همان سالخورده می و مشک ناب‬
‫چو ضحاک دست اندر آورد و خورد‬
‫شگفت آمدش زان هشيوار مرد‬
‫بدو گفت بنگر که از آرزوی‬
‫چه خواهی بگو با من ای نيکخوی‬
‫خورشگر بدو گفت کای پادشا‬
‫هميشه بزی شاد و فرمانروا‬
‫مرا دل سراسر پر از مهر تست‬
‫همه توشه ی جانم از چهرتست‬
‫يکی حاجتستم به نزديک شاه‬
‫و گرچه مرا نيست اين پايگاه‬
‫که فرمان دهد تا سر کتف اوی‬
‫ببوسم بدو بر نهم چشم و روی‬
‫چو ضحاک بشنيد گفتار اوی‬
‫نهانی ندانست بازار اوی‬
‫بدو گفت دارم من اين کام تو‬
‫بلندی بگيرد ازين نام تو‬
‫بفرمود تا ديو چون جفت او‬
‫همی بوسه داد از بر سفت او‬
ببوسيد و شد بر زمين ناپديد‬
‫کس اندر جهان اين شگفتی نديد‬
‫دو مار سيه از دو کتفش برست‬
‫عمی گشت و از هر سويی چاره جست‬
‫سرانجام ببريد هر دو ز کفت‬
‫سزد گر بمانی بدين در شگفت‬
‫چو شاخ درخت آن دو مار سياه‬
‫برآمد دگر باره از کتف شاه‬
‫پزشکان فرزانه گرد آمدند‬
‫همه يک به يک داستانها زدند‬
‫ز هر گونه نيرنگها ساختند‬
‫مر آن درد را چاره نشناختند‬
‫بسان پزشکی پس ابليس تفت‬
‫به فرزانگی نزد ضحاک رفت‬
‫بدو گفت کين بودنی کار بود‬
‫بمان تا چه گردد نبايد درود‬
‫خورش ساز و آرامشان ده به خورد‬
‫نبايد جزين چاره ای نيز کرد‬
‫به جز مغز مردم مدهشان خورش‬
‫مگر خود بميرند ازين پرورش‬
‫نگر تا که ابليس ازين گفت وگوی‬
‫چه کردوچه خواست اندرين جستجوی‬
‫مگر تا يکی چاره سازد نهان‬
‫که پردخته گردد ز مردم جهان‬

حکیم ابوالقاسم فردوسی

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*