Home / Tag Archives: شاعر افغان

Tag Archives: شاعر افغان

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫‫‫بی اتاقم زير اين نيلی رواق‬‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫بی اتاقم زير اين نيلی رواق‬ ‫نی چپن دارم نه برزو نی تياق‬ ‫جان من از خود ستايی در گذر‬ ‫خجلت آرد آخر اين لاف و پتاق‬ ‫زندگانی جهان هرسر غم است‬ ‫جفت و طاق و جفت وطاق ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫‫نه در سفر كشدم دل، نه در وطن بی تو‬‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫نه در سفر كشدم دل، نه در وطن بی تو‬ ‫يكی شده ست به من گلخن و چمن بی تو‬ ‫نمانده صبر و قرارم بيا كه دل تنگم‬ بی تو‫ز غصه هر نفسی ميدرم يخن بيتو‬ ‫نمی شود دل من ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫‫دلكشا را چكنم ای شه خوبان بی تو‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫دلكشا را چكنم ای شه خوبان بی تو‬ ‫خارچشمم شده گلهای گلستان بی تو‬ گر توباشی بمن همراه بدوزخ بروم‬ ‫بخدا پا ننهم جانب رضوان بی تو‬ ‫چكنم من كه بيايد اجل خانه خراب‬ ‫كنده ام ورنه اين زندگی دندان بی تو‬ ‫قصد ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫نه نشاط و نه ماتمی دارم‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫نه نشاط و نه ماتمی دارم‬ ‫نه برات و نه محرمی دارم‬ ‫دل پر داغم اشك میریزد‬ ‫لاله زاری و شبنمی دارم‬ ‫ژنده پوشم فتاده در گلخن‬ ‫كم نبينی كه عالی دارم‬ ‫حاصل زندگی دگر چه بود‬ ‫جانكنيهاست ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : سراسر هوش و گوش من بود هرچند سوی تو

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫سراسر هوش و گوش من بود هرچند سوی تو‬ ‫مگر از بيم رسوايی نمی بينم به روی تو‬ ‫گهی رامی گهی سركش گهی آبی گهی آتش‬ ‫شوم قربانت ای مهوش ندانستم به خوی تو‬ ‫تو در حسن و ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫ياد ايامی كه ديرو كعبه ام روی تو بود

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ياد ايامی كه ديرو كعبه ام روی تو بود‬ ‫سبحه و زنار من از ناز گيسوی تو بود‬ ‫دست وبازوی ترا بدنام بيجا كرده اند‬ ‫در حقيقت قاتل من تيغ ابروی تو بود‬ ‫اين اثرهايی كه در چشم ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : در دلم تمنای كوهسار پنجشیر است

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫ در دلم تمنای  كوهسار پنجشیر است‬ ‫آرزوی من سیر لاله زار پنجشیر است‬ چارهُ  دگر نبود خاطر ملومل را‬ ‫آنچه غم برد از دل آبشار پنجشیر است‬ ‫از هوا و آب آن روح تازه ميگردد‬ ‫بهر دفع رنج و ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : زمستان تیر شد سرما سر آمد ‫بهار ديگر آمد‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫زمستان تیر شد سرما سر آمد ‫بهار ديگر آمد‬‬   ‫لب جو سبزه ها كم كم برآمد‬ ‫بهار ديگر آمد‬ ‫غريبان جهان دلشاد باشيد‬ ‫ز غم آزاد باشيد‬ ‫كه از پارينه كرده خوشتر آمد‬ ‫بهار ديگر آمد‬ ‫بگوش ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : ‫دلم را برده يی ای نور ديده‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫دلم را برده يی ای نور ديده‬ ‫خبر داری نداری‬ ‫ترا تا ديده ام رنگم پريده‬ ‫خبر داری نداری‬ ‫گذر دارم من از پيش دكانت‬ ‫بهر ساعت گل من‬ ‫ز شرم عشق رويت را نديده‬ ‫خبر داری نداری‬ ...

Read More »

سروده ای از محمد قاسم : تبسم از دو لعلت ای شکر گفتار می زیبد

تبسم تبسم از دو لعلت ای شکر گفتار می زیبد نزاکت درکلام نازکت بسیار می زیبد اگرچه زیب دارد چین زلف اندر بناگوشت پریشان چین گیسویت بر رخسار می زیبد رخت گل، عارضت سنبل، لبت چون مل، زبان بلبل به ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : می نوشتم بيت رنگین رنگ اگر ميداشتم

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫می نوشتم بيت رنگین رنگ اگر ميداشتم‬ ‫دامنی را می گرفتم چنگ اگر ميداشتم‬ ‫روش می شد اصطلاحاتی كه در شعر است‬ ‫بر سر ديوان خود فرهنگ اگر ميداشتم‬ ‫قدرتم نبود كه از ميخانه ای ساغر كشم‬ ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : منظور داغ كيست دل بيقرار من‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫ ‫ ‫ ‫منظور داغ كيست دل بيقرار من‬ ‫حیرت زده است ديدهء پر انتظار من‬ ‫ضرب كدام حربهء ابرو رسيده است‬ ‫در خاك و خون كشيده تن بيقرار من‬ ‫مصروف درد و داغ كدامین سهی قد ...

Read More »

سروده ای از واصل کابلی : مريم

مريم ياران، دلی پرورده ام، سرمست عصيان در بغل كس را مباد اين گونه دل،‌آلوده داملان در بغل گه می پرست كفر و كين، گه باده نوش عقل ودين يك روز بت در آستين، يك روز قرآن در بغل بردم ...

Read More »