Home / Tag Archives: دیوان اشعار (page 30)

Tag Archives: دیوان اشعار

سروده ای از صوفی عشقری : هركرا داغ در جگر نبود‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫هركرا داغ در جگر نبود‬ ‫از رهء عاشقی خبر نبود‬ ‫ حال مرغ دلم چه ميپرسی‬ ‫در كفم غیر مشت پر نبود‬ ‫ ندهم جان به جان ستان هرگز‬ ‫تا سرم يار نوحه گر نبود‬ ‫ چون ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : آه نوميد بی ثمر نبود‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫آه نوميد بی ثمر نبود‬ ‫مزرع ياس بی ثمر نبود‬ ‫ مكن از من سراغ اهل جهان‬ ‫خانهء من درين گذر نبود‬ ‫ خوانده باشی اگر تو ابجد عشق‬ ‫حاجت كنز و مختصر نبود‬ ‫ ننگ دارد ...

Read More »

سروده ای از سهراب سپهری : تا

تا *   بالارو ، بالارو. بند نگه بشکن، و هم سیه بشکن. – آمده ام ، آمده ام، بوی دگر می شنوم، باد دگر می گذرد. روی سرم بید دگر، خورشید دگر. – شهر تونی ، شهر تونی ، ...

Read More »

سروده ای ازشیخ فریدالدین عطار نیشابوری : به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار

به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار فصاحت می‌فروشی بی ملاحت ملاحت باید آنگه بس فصاحت تو را گر طبع زیرک یار دیدند به قهر از صحبت یاران بریدند چو استاد سخن بگشاد چشمت بروی ...

Read More »

سروده ای از محتشم کاشانی : ای نثار شام گیسویت خراج مصر و شام

  ای نثار شام گیسویت خراج مصر و شام هندوی خال تو را صد یوسف مصری غلام چهره‌ات افروخته ماه درخشان را عذار جلوه‌ات آموخته کبک خرامان را خرام کاکلت بر آفتاب از ساحری افکنده ظل سنبلت بر روی آب ...

Read More »

سروده ای از صوفی عشقری : بسته ای زنهار ايدل اهل ایمانی هنوز‬

‫‫‫‫‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫‫ ‫ ‫‫‫‫‫‫‫‫بسته ای زنهار ايدل اهل ایمانی هنوز‬ ‫با وجود بت پرستی هامسلمانی هنوز‬ ‫ خط مشكينت دميده ای لب رنگین يار‬ ‫در تلون رشك صد ياقوت رمانی هنوز‬ ‫ نيست بر حال خراب من ترا هرگز نظر‬ ...

Read More »