Home / Short Stories / فرانتس کافکا – Franz Kafka

فرانتس کافکا – Franz Kafka

داستان کوتاه : دهکده بعدی اثر فرانتس کافکا

  دهکده بعدی * پدربزرگم همیشه می‌گفت : «زندگی جور گیج‌کننده‌ای کوتاه است . به گذشته که نگاه می‌کنم، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می‌آید که به زحمت می‌توانم بفهمم، چطور ممکن است، مرد جوانی- برای مثال می‌گویم- تصمیم بگیرد ...

Read More »

داستان کوتاه : گراکوس شکارگر اثر فرانتس کافکا

  گراکوس شکارگر * دو پسر روی دیوار بندرگاه نشسته بودند و تاس بازی می‌کردند . مردی روی پله‌های یادمان روزنامه می‌خواند، بر آسوده در سایه‌ی پهلوانی که شمشیرش را در هوا جولان می‌داد . دخترش سطلش را دم چشمه ...

Read More »

داستان کوتاه : لانه اثر فرانتس کافکا

  لانه * ساختمان لانه‌ام را به پایان رسانده‌ام و به نظر می‌رسد که کارم با موفقیت توأم بوده است . از بیرون فقط سوراخ بزرگی دیده می‌شود، اما این سوراخ به هیچ جا نمی‌رسد برای این‌که وقتی چند گامی ...

Read More »

داستان کوتاه : پوسئیدون‌ اثر فرانتس کافکا

  پوسئیدون‌ * پوسئیدون پشت میز کار خود نشسته بود و به حساب‌ها رسیدگی می‌کرد . اداره‌ی آب‌های جهان کاری بود پرمشغله . این امکان وجود داشت که نیروی کمکی بگیرد، هر تعداد که می‌خواست؛ البته نیروی کمکی زیادی هم ...

Read More »

داستان کوتاه : پیام امپراتوری اثر فرانتس کافکا

  پیام امپراتوری * گویا امپراتور از بستر مرگ برای تو، توی منفرد، رعیت ناچیز، تویی که در برابر خورشید امپراتور سایه‌ای خُرد به حساب می‌آیی و به دورترین دورها پناه برده‌ای، آری برای تو، پیامی فرستاده است . امپراتور ...

Read More »

داستان کوتاه : اسباب‌بازی اثر فرانتس کافکا

  اسباب‌بازی * آن‌وقت‌ها اسباب‌بازی ساده و ارزانی بود، نه چندان بزرگ‌تر از ساعت جیبی و بدون دنگ‌ وفنگ‌های شگفت‌انگیز . بر سطح چوبی آن که به رنگ قهوه‌ای مایل به سرخ رنگ‌آمیزی شده بود، راه‌های پرپیچ و خم آبی‌رنگی ...

Read More »

داستان کوتاه : لاشخور اثر فرانتس کافکا

  لاشخور * لاشخور به پاهایم نوک می‌زد . پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره کرده بود و به خود پاهایم نوک می‌زد . یکسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به کارش ادامه می‌داد ...

Read More »