Home / Literature / شعرای افغانی / نورالله وثوق

نورالله وثوق

سروده ای از نورالله وثوق : سر خط اخبار

سر خط اخبار . نــاز تــوگشتـه سـر خـط اخبـار نازنـين چنــديــن هــزار بــار نـه يك بار نازنين وز هــرم شعـلــه‌هـــای تنــور نگاه تـو آتــش گرفتــه كـوچـــه و بـازار نـازنين بـر يـاد خـاك گلشـن خود می كشـم به سر بــر خــاك ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : از تبار آهن

از تبار آهن . عشــق هــر ســو نـگاه عـريـان را هـمـه شـب چـون هميـشه می دوزد همــه دنيــا تهی ز احساس اسـت او بـيــاد گذشـتـــه می سـوزد عشــق بـــا شــوكت بهـاری خـود بــاز مــردانه دســت و دلبـاز اسـت روی بــر ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : سرگذشت

سرگذشت .   امـروز روز مـا بـه هـزاران خطر گذشـت شكر خدا كـه دلبـر مـا بيخبـر گذشـت از سرگذشت خـويش بگـويم حكـايتـی در بحر بيكران غم آبـم ز سـر گـذشـت عشقت به جای دادن سـودم زيان رسـاند سودا كنون ز ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : بوی دروغ

بوی دروغ .   گـر چـه از آشتـی خبـــر دادند جنگ را چون هميشــه در دادند تا سحر ، رقص رقص آتــش بـود همـــه‌ی راويـان خـبــر دادند نازنينــان ميـان شعلـه‌‌ی خـون همچنـان دسـت و پا و سر دادند و هميـن ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : مروه‌ی خونين

مروه‌ی خونين . آوارگان بيــاد شمــا گريــــه می كنــم در نيمــه‌هـای شب به خدا گريه می كنــم هــرگز دگر بــه خنــده نيابــی لب مـرا زان محشــری كـه گشته به پا گريه می كنم رنگيــن بــه خون دل شده ياران غذای ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : نقش يار

نقش يار . سكـوت بـر سر صـبـح بهـار می كوبـد نگاه غـم به رخ بـرگ و بـار ، می كوبـد كتـاب بستـه‌ای احسـاس را ورق مـزنيد كه مشـت خاطـره بـر اين ديار می كوبد بـه آستانـه‌ی ايمـان خستـه پـا ننهيـد ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : پژواك پامیر

پژواك پامیر . گفتی كـه باز ، بسته‌ی زنجير می شويم بازيگـر نمـايـش تحقـيــر می شويم زين رنگهای خيره كه اينجا شكفته است با رنگ و بوی وسوسه ، تفسير می شويم درگيـر و دار رويـش جـادوگران شـب پـامـال جابجايی ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : خط مقدم

خط مقدم .   كسی كـه قصه‌ی ما را بروزگار نـوشت بـه صبـح مشـرق آئينه از غبار نـوشت دو چشـم خاطـره بـا رسم خط مرواريد هميشـه مشـق شگفتـن بيادگار نوشت ز بـس نـويـد تبسـم بـه بـاغ ميدادم نـگاه مـن همـه ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : راه و راهبر

راه و راهبر . به لاله‌های پرپر شده دانشگاه كابل: ای بهــار شكستـه پـر بگريــز نارسيده بديــن گـذر بگـريــز از بــر ايـن سفــر بيـا بــگذر مـرد مـردانه همسفـر بـگريــز مثــل پـارو پرار و چندين سـال خـاك بـر ســرو در بدر ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : بـورس بازار

بـورس بازار . و كسی گوشه را غلـط مــانـــده عشــق آواره پشـت خــط مـانـــده بـــاز همســايــه‌ی ســراب شــده گرچـــه از تشنــگی كبـاب شــده همــه از رنــگ عشـــق بيــزارنــد و بـه يــك قطــره‌ی هــوس زارنــد و دو رنــگی كــه بــورس بازار ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : صدای سپيده

صدای سپيده * ای كاروان شب زده برخيز از ما سلام گوی بر عابران خسته زپائيز برگوی كی تبار بهاران ای جامتان ز حادثه لبريز اينك حماسه‌ها از راه می رسند احساس را دوباره ببوئيد ای ساكنان شهرك فرياد ای ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : مزرع احساس

مزرع احساس * بـيــا مــواظـب نـاز شكـوفه‌هـا باشيـم بــه داغ سينـه‌ی اين بـاغ آشنـا بـاشيـم دوبــاره مـزرع احساس را لـگد نكـنـيـم ز تنــد بــاد غــرور هـوس رهـا باشيـم و سـنـگ كينه‌‌ی خـود را كنـار بگذاريــم بـه لـحـن آبـی آئـينـه همصــدا ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : داستان وسوسه

داستان وسوسه *   ديــگر بــه حـرف آئينه باور نمی شـود چشــم بــه ره كشيـده منور نمی شـود رو از زبــان بــاغ بديــن باغبان بگـوی جــز آبــرو بـه دسـت تو پرپر نمی شود ديريسـت خــورده‌ايـم فريـب سراب را ايــن داستــان ...

Read More »

سروده ای از نورالله وثوق : سيه‌باوران

سيه‌باوران * كـوهساران چگونه غمـرنگنـد و عقـابـان نشستـه دلتنگـنـد روح احسـاس را مـگر كشتنـد دشـتهـای نـگـاه ، گـل رنگند وا دريـغــا ستـاره‌هـای سـحر من نــدانم كه در چـه آهنگنـد مگر ای همنفـس در اين پـرواز جای دل ، سينه‌هـا همه ...

Read More »