Home / Literature / رهی معیری

رهی معیری

سروده ای از رهی معیری : نیلوفر‬

‫‫ نیلوفر‬ * ‫ ‫ ‫نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام‬ ‫ گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام‬ ‫ می دهم ...

Read More »

سروده ای از رهی معیری : این سوز سینه شمع شبستان نداشته است

‫‫طوفان حادثات‬‬‬ * ‫ ‫ ‫ ‫این سوز سینه شمع شبستان نداشته است وین موج گریه سیل خروشان نداشته است‬ ‫ آگه ز روزگار پریشان ما نبود هر دل که روزگار پریشان نداشته است‬ ‫ از نوشخند گرم تو آفاق ...

Read More »

سروده ای از رهی معیری : خنده مستانه‬

‫‫نای خروشان‬ * ‫با عزیزان درنیامیزد دل دیوانه ام در میان آشنایانم ولی بیگانه ام‬ ‫ از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار در سرای اهل ماتم خنده مستانه ام‬ ‫ نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی گر چه ...

Read More »

سروده ای از رهی معیری : چشمه نور‬

‫‫چشمه نور‬ * ‫ ‬‫ ‫هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم‬ ‫ خاریم و طربناك تر از باد بهاریم خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم‬ ‫ از نعره مستانه ما ...

Read More »

سروده ای از رهی معیری : بهشت آرزو‬

‫‫بهشت آرزو‬ * ‫ ‬ ‫‫‫بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم در سرای دل بهشت آرزویی یافتم‬ ‫ عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم‬ ‫ خاطر از آیینه ...

Read More »