Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : بود بقالى و وى را طوطيى , ‬ ‫خوش نوايى سبز و گويا طوطيى

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : بود بقالى و وى را طوطيى , ‬ ‫خوش نوايى سبز و گويا طوطيى

حكايت بقال و طوطى و روغن ريختن طوطى در دکان‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

بود بقالى و وى را طوطيى

‬ ‫خوش نوايى سبز و گويا طوطيى‬

بر دکان بودى نگهبان دکان

‬ ‫نكته گفتى با همه سوداگران‬

در خطاب آدمى ناطق بدى‬

‫در نواى طوطيان حاذق بدى‬

جست از سوى دکان سويى گريخت

‬ ‫شيشه هاى روغن گل را بريخت‬

از سوى خانه بيامد خواجه اش

‬ ‫بر دکان بنشست فارغ خواجه وش‬

ديد پر روغن دکان و جامه چرب

‬ ‫بر سرش زد گشت طوطى کل ز ضرب‬

روزکى چندى سخن کوتاه کرد

‬ ‫مرد بقال از ندامت آه کرد‬

ريش بر مى کند و مى گفت اى دريغ‬

کافتاب نعمتم شد زير ميغ‬

دست من بشكسته بودى آن زمان

‬ ‫که زدم من بر سر آن خوش زبان‬

هديه ها مىداد هر درويش را‬

‫تا بيابد نطق مرغ خويش را‬

بعد سه روز و سه شب حيران و زار‬

‫بر دکان بنشسته بد نوميد وار‬
‫‪
‫مى نمود آن مرغ را هر گون شگفت

‬ ‫تا که باشد کاندر آيد او بگفت‬

جولقيى سر برهنه مى گذشت

‬ ‫با سر بى مو چو پشت طاس و طشت‬

طوطى اندر گفت آمد در زمان‬

‫بانگ بر درويش زد که هى فلان‬

از چه اى کل با کلان آميختى

‬ ‫تو مگر از شيشه روغن ريختى‬

از قياسش خنده آمد خلق را

‬ ‫کو چو خود پنداشت صاحب دلق را‬

کار پاکان را قياس از خود مگير

‬ ‫گر چه ماند در نبشتن شير و شير‬

جمله عالم زين سبب گمراه شد‬

‫کم کسى ز ابدال حق آگاه شد‬

همسرى با انبيا برداشتند

‬ ‫اوليا را همچو خود پنداشتند‬

گفته اينك ما بشر ايشان بشر‬

‫ما و ايشان بسته ى خوابيم و خور‬

اين ندانستند ايشان از عمى

‬ ‫هست فرقى در ميان بى منتها‬

هر دو گون زنبور خوردند از محل

‬ ‫ليك شد ز ان نيش و زين ديگر عسل‬

هر دو گون آهو گيا خوردند و آب‬

‫زين يكى سرگين شد و ز ان مشك ناب‬

هر دو نى خوردند از يك آب خور

‬ ‫اين يكى خالى و آن پر از شكر‬

صد هزاران اين چنين اشباه بين‬

‫فرقشان هفتاد ساله راه بين‬

اين خورد گردد پليدى زو جدا‬

‫آن خورد گردد همه نور خدا‬

اين خورد زايد همه بخل و حسد‬

‫و آن خورد زايد همه نور احد‬

اين زمين پاك و ان شوره ست و بد

‬ ‫اين فرشته ى پاك و ان ديو است و دد‬

هر دو صورت گر بهم ماند رواست

‬ ‫آب تلخ و آب شيرين را صفاست‬

جز که صاحب ذوق کى شناسد بياب

‬ ‫او شناسد آب خوش از شوره آب‬

سحر را با معجزه کرده قياس

‬ ‫هر دو را بر مكر پندارد اساس‬

ساحران موسى از استيزه را‬

‫بر گرفته چون عصاى او عصا‬

زين عصا تا آن عصا فرقى است ژرف

‬ ‫زين عمل تا آن عمل راهى شگرف‬

لعنة الله اين عمل را در قفا‬

‫رحمه الله آن عمل را در وفا‬

‫کافران اندر مرى بوزينه طبع

‬ ‫آفتى آمد درون سينه طبع‬

هر چه مردم مى کند بوزينه هم

‬ ‫آن کند کز مرد بيند دم به دم‬
‫‪
‫او گمان برده که من کژدم چو او‬

‫فرق را کى داند آن استيزه رو‬

اين کند از امر و او بهر ستيز

‬ ‫بر سر استيزه رويان خاك ريز‬

آن منافق با موافق در نماز‬

‫از پى استيزه آيد نى نياز‬

در نماز و روزه و حج و زکات‬

‫با منافق مومنان در برد و مات‬

مومنان را برد باشد عاقبت‬

‫بر منافق مات اندر آخرت‬

گر چه هر دو بر سر يك بازى اند

‬ ‫هر دو با هم مروزى و رازى اند‬

هر يكى سوى مقام خود رود

‬ ‫هر يكى بر وفق نام خود رود‬

مومنش خوانند جانش خوش شود

‬ ‫ور منافق تيز و پر آتش شود‬

نام او محبوب از ذات وى است

‬ ‫نام اين مبغوض از آفات وى است‬

ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست

‬ ‫لفظ مومن جز پى تعريف نيست‬

گر منافق خوانى اش اين نام دون

‬ ‫همچو کژدم مى خلد در اندرون‬

گرنه اين نام اشتقاق دوزخ است

‬ ‫پس چرا در وى مذاق دوزخ است‬

زشتى آن نام بد از حرف نيست

‬ ‫تلخى آن آب بحر از ظرف نيست‬

حرف ظرف آمد در او معنى چو آب

‬ ‫بحر معنى عنده أ م الكتاب‬

‫بحر تلخ و بحر شيرين در جهان

‬ ‫در ميانشان برزخ لا يبغيان‬

‫وانگه اين هر دو ز يك اصلى روان‬

‫بر گذر زين هر دو رو تا اصل آن‬

زر قلب و زر نيكو در عيار‬

‫بى محك هرگز ندانى ز اعتبار‬

هر که را در جان خدا بنهد محك

‬ ‫هر يقين را باز داند او ز شك‬

در دهان زنده خاشاکى جهد‬

‫آن گه آرامد که بيرونش نهد‬

در هزاران لقمه يك خاشاك خرد‬

‫چون در آمد حس زنده پى ببرد‬

حس دنيا نردبان اين جهان‬

‫حس دينى نردبان آسمان‬

صحت اين حس بجوييد از طبيب

‬ ‫صحت آن حس بخواهيد از حبيب‬

صحت اين حس ز معمورى تن

‬ ‫صحت آن حس ز تخريب بدن‬

راه جان مر جسم را ويران کند

‬ ‫بعد از آن ويرانى آبادان کند‬

کرد ويران خانه بهر گنج زر

‬ ‫وز همان گنجش کند معمورتر‬
‫‪
‫آب را ببريد و جو را پاك کرد

‬ ‫بعد از آن در جو روان کرد آب خورد‬

پوست را بشكافت و پيكان را کشيد

‬ ‫پوست تازه بعد از آتش بردميد‬

قلعه ويران کرد و از کافر ستد

‬ ‫بعد از آن بر ساختش صد برج و سد‬

کار بى چون را که کيفيت نهد‬

‫اين که گفتم هم ضرورت مى دهد‬

گه چنين بنمايد و گه ضد اين

‬ ‫جز که حيرانى نباشد کار دين‬

نى چنان حيران که پشتش سوى اوست

‬ ‫بل چنين حيران و غرق و مست دوست‬

آن يكى را روى او شد سوى دوست

‬ ‫و آن يكى را روى او خود روى دوست‬

روى هر يك مى نگر مى دار پاس

‬ ‫بو که گردى تو ز خدمت رو شناس‬

چون بسى ابليس آدم روى هست

‬ ‫پس به هر دستى نشايد داد دست‬

ز انكه صياد آورد بانگ صفير

‬ ‫تا فريبد مرغ را آن مرغ گير‬

بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش

‬ ‫از هوا آيد بيابد دام و نيش‬

حرف درويشان بدزدد مرد دون

‬ ‫تا بخواند بر سليمى ز ان فسون‬

کار مردان روشنى و گرمى است

‬ کار دونان حيله و بى شرمى است‬

شير پشمين از براى کد کنند

‬ ‫بو مسيلم را لقب احمد کنند‬

بو مسيلم را لقب کذاب ماند‬

‫مر محمد را اولو الالباب ماند‬

آن شراب حق ختامش مشك ناب

‬ ‫باده را ختمش بود گند و عذاب‬

مولانا جلال الدین بلخی – مولوی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*