Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : شه فرستاد آن طرف يك دو رسول‬ , ‫حاذقان و کافيان بس عدول

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : شه فرستاد آن طرف يك دو رسول‬ , ‫حاذقان و کافيان بس عدول

فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر‬

شه فرستاد آن طرف يك دو رسول‬

‫حاذقان و کافيان بس عدول‬

تا سمرقند آمدند آن دو امير

‬ ‫پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير‬

کاى لطيف استاد کامل معرفت

‬ ‫فاش اندر شهرها از تو صفت‬

نك فلان شه از براى زرگرى

‬ ‫اختيارت کرد زيرا مهترى‬

اينك اين خلعت بگير و زر و سيم

‬ ‫چون بيايى خاص باشى و نديم‬

مرد مال و خلعت بسيار ديد

‬ ‫غره شد از شهر و فرزندان بريد‬

‫اندر آمد شادمان در راه مرد

‬ ‫بى خبر کان شاه قصد جانش آرد‬

اسب تازى بر نشست و شاد تاخت

‬ ‫خونبهاى خويش را خلعت شناخت‬

اى شده اندر سفر با صد رضا

‬ ‫خود به پاى خويش تا سوء القضا‬

در خيالش ملك و عز و مهترى

‬ ‫گفت عزرائيل رو آرى برى‬

چون رسيد از راه آن مرد غريب

‬ ‫اندر آوردش به پيش شه طبيب‬

سوى شاهنشاه بردندش به ناز

‬ ‫تا بسوزد بر سر شمع طراز‬

شاه ديد او را بسى تعظيم کرد‬

‫مخزن زر را بدو تسليم کرد‬

پس حكيمش گفت کاى سلطان مه

‬ ‫آن کنيزك را بدين خواجه بده‬

تا کنيزك در وصالش خوش شود‬

‫آب وصلش دفع آن آتش شود‬

شه بدو بخشيد آن مه روى را

‬ ‫جفت کرد آن هر دو صحبت جوى را‬

مدت شش ماه مى راندند کام‬

‫تا به صحت آمد آن دختر تمام‬

بعد از آن از بهر او شربت بساخت

‬ ‫تا بخورد و پيش دختر مى گداخت‬

چون ز رنجورى جمال او نماند

‬ ‫جان دختر در وبال او نماند‬

چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد

‬ ‫اندك اندك در دل او سرد شد‬

عشقهايى کز پى رنگى بود

‬ ‫عشق نبود عاقبت ننگى بود‬

کاش کان هم ننگ بودى يك سرى‬

‫تا نرفتى بر وى آن بد داورى‬

خون دويد از چشم همچون جوى او‬

‫دشمن جان وى آمد روى او‬

دشمن طاوس آمد پر او‬

‫اى بسى شه را بكشته فر او‬

گفت من آن آهوم کز ناف من

‬ ‫ريخت اين صياد خون صاف من‬

اى من آن روباه صحرا کز کمين‬

‫سر بريدندش براى پوستين‬

اى من آن پيلى که زخم پيل بان

‬ ‫ريخت خونم از براى استخوان‬

آن که کشتستم پى مادون من

‬ ‫مى نداند که نخسبد خون من‬

بر من است امروز و فردا بر وى است

‬ ‫خون چون من کس چنين ضايع کى است‬

گر چه ديوار افكند سايه ى دراز‬

‫باز گردد سوى او آن سايه باز‬

اين جهان کوه است و فعل ما ندا

‬ ‫سوى ما آيد نداها را صدا‬

‫اين بگفت و رفت در دم زير خاك‬

‫آن کنيزك شد ز عشق و رنج پاك‬

ز انكه عشق مردگان پاينده نيست

‬ ‫ز انكه مرده سوى ما آينده نيست‬

عشق زنده در روان و در بصر

‬ ‫هر دمى باشد ز غنچه تازه تر‬

عشق آن زنده گزين کاو باقى است

‬ ‫کز شراب جان فزايت ساقى است‬

عشق آن بگزين که جمله انبيا‬

‫يافتند از عشق او کار و کيا‬

تو مگو ما را بدان شه بار نيست

‬‫با کريمان کارها دشوار نيست‬

مولانا جلال الدین محمد بلخی – مولوی

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*