Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت اى شه خلوتى کن خانه را‬ , ‫دور کن هم خويش و هم بيگانه را

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : گفت اى شه خلوتى کن خانه را‬ , ‫دور کن هم خويش و هم بيگانه را

خلوت طلبيدن آن ولى از پادشاه جهت دريافتن رنج کنيزك‬

گفت اى شه خلوتى کن خانه را‬

‫دور کن هم خويش و هم بيگانه را‬

کس ندارد گوش در دهليزها

‬ ‫تا بپرسم زين کنيزك چيزها‬

خانه خالى ماند و يك ديار نى

‬ ‫جز طبيب و جز همان بيمار نى‬

نرم نرمك گفت شهر تو کجاست

‬ که علاج اهل هر شهرى جداست‬

و اندر آن شهر از قرابت کيستت

‬ ‫خويشى و پيوستگى با چيستت‬

دست بر نبضش نهاد و يك به يك

‬ ‫باز مىپرسيد از جور فلك‬

چون کسى را خار در پايش جهد

‬ ‫پاى خود را بر سر زانو نهد‬

وز سر سوزن همى جويد سرش

‬ ‫ور نيابد مى کند با لب ترش‬

خار در پا شد چنين دشوار ياب‬

‫خار در دل چون بود واده جواب‬

خار در دل گر بديدى هر خسى‬

‫دست کى بودى غمان را بر کسى‬

کس به زير دم خر خارى نهد

‬ ‫خر نداند دفع آن بر مى جهد‬

بر جهد و ان خار محكمتر زند

‬ ‫عاقلى بايد که خارى بر کند‬

خر ز بهر دفع خار از سوز و درد‬

‫جفته مى انداخت صد جا زخم کرد‬

آن حكيم خارچين استاد بود

‬ ‫دست مىزد جا به جا مى آزمود‬

ز ان کنيزك بر طريق داستان‬

‫باز مى پرسيد حال دوستان‬

با حكيم او قصه ها مىگفت فاش

‬ ‫از مقام و خاجگان و شهر تاش‬

سوى قصه گفتنش مى داشت گوش‬

‫سوى نبض و جستنش مى داشت هوش‬

تا که نبض از نام کى گردد جهان

‬ ‫او بود مقصود جانش در جهان ا ن‬

دوستان شهر او را بر شمرد‬

‫بعد از آن شهرى دگر را نام برد‬

گفت چون بيرون شدى از شهر خويش

‬ ‫در کدامين شهر بوده ستى تو بيش‬

نام شهرى گفت وز آن هم در گذشت

‬ ‫رنگ روى و نبض او ديگر نگشت‬

خواجگان و شهرها را يك به يك‬

‫باز گفت از جاى و از نان و نمك‬

شهر شهر و خانه خانه قصه کرد‬

‫نى رگش جنبيد و نى رخ گشت زرد‬

نبض او بر حال خود بد بى گزند

‬ ‫تا بپرسيد از سمرقند چو قند‬

نبض جست و روى سرخ و زرد شد

‬ کز سمرقندى زرگر فرد شد‬

چون ز رنجور آن حكيم اين راز يافت

‬ ‫اصل آن درد و بلا را باز يافت‬

گفت کوى او کدام است در گذر

‬ ‫او سر پل گفت و کوى غاتفر‬

گفت دانستم که رنجت چيست زود‬

‫در خلاصت سحرها خواهم نمود‬

شاد باش و فارغ و ايمن که من‬

‫آن کنم با تو که باران با چمن‬

من غم تو مى خورم تو غم مخور

‬ ‫بر تو من مشفقترم از صد پدر‬

‫هان و هان اين راز را با کس مگو‬

‫گر چه از تو شه کند بس جستجو‬

چون که اسرارت نهان در دل شود‬

‫آن مرادت زودتر حاصل شود‬

گفت پيغمبر که هر که سر نهفت

‬ ‫زود گردد با مراد خويش جفت‬

دانه چون اندر زمين پنهان شود

‬ ‫سر آن سر سبزى بستان شود‬

زر و نقره گر نبودندى نهان

‬ ‫پرورش کى يافتندى زير کان‬

وعده ها و لطفهاى آن حكيم‬

کرد آن رنجور را ايمن ز بيم‬

وعده ها باشد حقيقى دل پذير

‬ ‫وعده ها باشد مجازى تاسه گير‬

وعده ى اهل کرم گنج روان

‬‫وعده ى نااهل شد رنج روان

مولانا جلال الدین محمد بلخی – مولوی

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*