Home / Literature / سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون گذشت آن مجلس و خوان کرم‬ , ‫دست او بگرفت و برد اندر حرم

سروده ای از مولانا جلال الدین محمد بلخی (مولوی) : چون گذشت آن مجلس و خوان کرم‬ , ‫دست او بگرفت و برد اندر حرم

 ‫بردن پادشاه آن طبيب را بر سر بيمار تا حال او را ببيند‬


چون گذشت آن مجلس و خوان کرم‬

‫دست او بگرفت و برد اندر حرم‬

قصه ى رنجور و رنجورى بخواند

‬ ‫بعد از آن در پيش رنجورش نشاند‬
‫‪
‫رنگ رو و نبض و قاروره بديد

‬ ‫هم علاماتش هم اسبابش شنيد‬

گفت هر دارو که ايشان کرده اند

‬ ‫آن عمارت نيست ويران کرده اند‬

بىخبر بودند از حال درون

‬ ‫أستعيذ الله مما يفترون‬

‫ديد رنج و کشف شد بر وى نهفت‬

‫ليك پنهان کرد و با سلطان نگفت‬

رنجش از صفرا و از سودا نبود

‬ ‫بوى هر هيزم پديد آيد ز دود‬

ديد از زاريش آو زار دل است

‬ ‫تن خوش است و او گرفتار دل است‬

عاشقى پيداست از زارى دل

‬ ‫نيست بيمارى چو بيمارى دل‬

علت عاشق ز علتها جداست

‬ ‫عشق اصطرلاب اسرار خداست‬

عاشقى گر زين سر و گر ز ان سر است‬

‫عاقبت ما را بدان سر رهبر است‬

هر چه گويم عشق را شرح و بيان

‬ ‫چون به عشق آيم خجل گردم از آن‬

گر چه تفسير زبان روشنگر است

‬ ‫ليك عشق بى زبان روشنتر است‬

چون قلم اندر نوشتن مى شتافت‬

‫چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت‬

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

‬ ‫شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت‬

آفتاب آمد دليل آفتاب‬

‫گر دليلت بايد از وى رو متاب‬

از وى ار سايه نشانى مى دهد

‬ ‫شمس هر دم نور جانى مى دهد‬

سايه خواب آرد ترا همچون سمر‬

‫چون بر آيد شمس انشق القمر‬
‫َْ َّ‬
‫خود غريبى در جهان چون شمس نيست

‬ ‫شمس جان باقيى کش امس نيست‬

شمس در خارج اگر چه هست فرد

‬ ‫مى توان هم مثل او تصوير آرد‬

شمس جان کاو خارج آمد از اثير

‬ ‫نبودش در ذهن و در خارج نظير‬

در تصور ذات او را گنج کو

‬ ‫تا در آيد در تصور مثل او‬

چون حديث روى شمس الدين رسيد‬

‫شمس چارم آسمان سر در کشيد‬

واجب آيد چون که آمد نام او‬

‫شرح کردن رمزى از انعام او‬

اين نفس جان دامنم بر تافته ست

‬ ‫بوى پيراهان يوسف يافته ست‬

از براى حق صحبت سالها

‬ ‫باز گو حالى از آن خوش حالها‬

تا زمين و آسمان خندان شود

‬ ‫عقل و روح و ديده صد چندان شود‬
‫‪
‫لا تكلفني فإنى في الفنا

‬ کلت أفهامي فلا أحصي ثنا‬

کل شىء قاله غير المفيق‬

‫إن تكلف أو تصلف لا يليق‬

من چه گويم يك رگم هشيار نيست

‬ ‫شرح آن يارى که او را يار نيست‬

شرح اين هجران و اين خون جگر‬

‫اين زمان بگذار تا وقت دگر‬

قال أطعمني فإني جائع

‬ ‫و اعتجل فالوقت سيف قاطع‬

صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق

‬ ‫نيست فردا گفتن از شرط طريق‬

تو مگر خود مرد صوفى نيستى

‬ ‫هست را از نسيه خيزد نيستى‬

گفتمش پوشيده خوشتر سر يار

‬ ‫خود تو در ضمن حكايت گوش دار‬

خوشتر آن باشد که سر دلبران

‬ ‫گفته آيد در حديث ديگران‬

گفت مكشوف و برهنه گوى اين

‬ ‫آشكارا به که پنهان ذکر دين‬

پرده بردار و برهنه گو که من

‬ ‫مى نخسبم با صنم با پيرهن‬

گفتم ار عريان شود او در عيان‬

‫نى تو مانى نى کنارت نى ميان‬

آرزو مى خواه ليك اندازه خواه

‬ ‫بر نتابد کوه را يك برگ کاه‬

آفتابى کز وى اين عالم فروخت

‬ ‫اندکى گر پيش آيد جمله سوخت‬

فتنه و آشوب و خونريزى مجوى

‬ ‫بيش از اين از شمس تبريزى مگوى‬

اين ندارد آخر از آغاز گوى

‬ ‫رو تمام اين حكايت باز گوى‬

DSC_0003 (Small)45 (Medium)

 مولانا جلال الدین محمد بلخی – مولوی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*