Home / Literature / قصه ای کوتاه و پر از عشق و علاقه ای واقعی ….. با برگردانی از انگلیسی به فارسی

قصه ای کوتاه و پر از عشق و علاقه ای واقعی ….. با برگردانی از انگلیسی به فارسی

قصه ای پر از احساس و عشق. هر چند سوزناک   ولی  زیباست . داستان زیبایی بود و تاثیر گذار

این قصه پر غصه  از عشق بی شائبه را بفارسی برگردانیدم تا شاید مورد پسند واقع شود …..

NEVER NEVER GIVE UP
هیچوقت هیچوقت  تسلیم نشو ( امیدت را از دست نده )
I was walking around in a Big Bazar store making shopping, when I saw
من داخل یک مجتمع فروشگاهی بزرگ قدم میزدم و مشغول خرید بودم که دیدم
a Cashier talking to a boy couldn’t have been more than 5 or 6 years
صندوقدار مشغول صحبت با پسر بچه ای  است که نمیتوانست بیش از 5 الی 6 ساله
old..
باشد
The Cashier said, ‘I’m sorry, but you don’t have enough money to buy
فروشنده گفت : متاسفم ولی شما پول کافی برای خرید این
this doll. Then the little boy turned to me and asked: ”Uncle, are
عروسک ندارید . بعدش پسرک بطرف من برگشت و پرسید : عمو آیا
you sure I don’t have enough money?”
شما مطمئن هستید که من پول کافی ندارم ؟
I counted his cash and replied: ”You know that you don’t have enough
من پولش را شمردم و جواب دادم : شما میدانید که پول کافی جهت خرید
money to buy the doll, my dear.” The little boy was still holding the
  عروسک ندارید . پسرک هنوز  عروسک را
doll in his hand.
در میان دستهایش نگه داشته بود
Finally, I walked toward him and I asked him who he wished to give
بالا خره من بطرفش رفته و ازش پرسیدم که این عروسک را دوست دارد
this doll to. ‘It’s the doll that my sister loved most and wanted so
به چه کسی بدهد؟ این عروسکی است که خواهرم خیلی عاشقش بود و خیلی
much . I wanted to Gift her for her BIRTHDAY.
میخواستش . من میخواستم آنرا بعنوان هدیه تولدش بهش بدهم
I have to give the doll to my mommy so that she can give it to my
من باید عروسک را به مادرم بدهم تا اون بتونه وقتی اونجا میره
sister when she goes there.’ His eyes were so sad while saying this.
اونو ( عروسک را ) به خواهرم بدهد. وقتی این مطلب را میگفت چشمهایش خیلی غمگین بودند
‘My Sister has gone to be with God.. Daddy says that Mommy is going to
خواهرم رفته تا پیش خدا باشد … بابام میگه مامان هم بزودی
see God very soon too, so I thought that she could take the doll with
بدیدن خدا میرود . بنا براین بفکرم رسید که : او ( مامان) میتونه عروسک را با خودش ببرد و
her to give it to my sister…”
بدهدش به خواهرم
My heart nearly stopped. The little boy looked up at me and said: ‘I
قلبم تقریبا از حرکت ایستاد . پسر کوچولو نگاهی بمن کرد و گفت : من
told daddy to tell mommy not to go yet. I need her to wait until I
به بابام گفتم فعلا نگذارد مامان بره . من احتیاج دارم که اون صبر کند تا من از
come back from the mall.’ Then he showed me a very nice photo of him
فروشگاه برگردم . سپس عکس خیلی زیبایی از خودش را نشانم داد که
where he was laughing. He then told me ‘I want mommy to take my
داشت میخندید . بعدش بمن گفت : میخواهم که مامان عکس منو با خودش
picture with her so my sister won’t forget me.’ ‘I love my mommy and I
ببره تا خواهرم منو فراموش نکند . من مامانم را دوست دارم و آرزو میکنم
wish she doesn’t have to leave me, but daddy says that she has to go
که اون مجور نباشد که منو ترک کند . ولی بابام میگه که او باید بره
to be with my little sister.’ Then he looked again at the doll with
تا  با خواهر کوچکم باشد . سپس او مجددا به آرامی با
sad eyes, very quietly.
چشمان غمگین به عروسک نگاه کرد
I quickly reached for my wallet and said to the boy. ‘Suppose we check
من سریعا کیف پولم را برداشتم و به پسرک گفتم : بیا تا یکبار دیگر
again, just in case you do have enough money for the doll?”
بررسی کنیم . شاید یکدفعه ای پول کافی برای عروسک داشتی
‘OK’ he said, ‘I hope I do have enough.’ I added some of my money to
گفتش خیلی خوب امیدوارم پول کافی داشته باشم . من بدون اینکه او متوجه بشه
his with out him seeing and we started to count it. There was enough
مقداری پول خودم را به پولش اضافه کردم و شروع کردم بشمارش اون . حتی مقداری هم
for the doll and even some spare money.
بیشتر از پول عروسک بود
The little boy said: ‘Thank you God for giving me enough money!’
پسر کوچولو گفت : خدایا بخاطر پول کافی که بمن دادی ازت ممنونم
Then he looked at me and added, ‘I asked last night before I went to
سپس بمن نگاه کرد و اضافه کرد : دیشب قبل از اینکه بخواب بروم از خدا
sleep for God to make sure I had enough money to buy this doll, so
خواستم که مطمئن بشه که من برای خرید این عروسک پول کافی داشته باشم تا اینکه
that mommy could give It to my sister. He heard me!” ‘I also wanted
مامان بتونه اونو به خواهرم بدهداو شنید که ( خدا شنید ) در ضمن من برای خرید
to have enough money to buy a white rose for my mommy, but I didn’t
یک رز سفید برای مادرم هم پول کافی میخواستم ولی جرات نکردم
dare to ask God for too much. But He gave me enough to buy the doll
از خدا درخواست زیادی بکنم . اما او برای خرید عروسک و رز سفید
and a white rose. My mommy loves white roses.’
بمن پول کافی داد. مامانم عاشق رز سفیده
I finished my shopping in a totally different state from when I
من خریدم را با حال و هوای کاملا متفاوتی نسبت به شروعش
started. I couldn’t get the little boy out of my mind. Then I
تمام کردم .   نتونستم پسر کوچولو را از فکرم خارج کنم سپس
remembered a local
موضوعی را در
news paper article two days ago, which mentioned a drunk man in a
یک روزنامه محلی 2 روز قبل بیاد آوردم که اشاره داشت به یک راننده مست کامیون
truck, who hit a car occupied by a young woman and a little girl. The
که به اتومبیلی به سرنشینی یک زن جوان و دختر کوچکی زده بود
little girl died right away, and the mother was left in a critical
دختر کوچک بلافاصله مرده بود و مادره در شرایط
state. The family had to decide whether to pull the plug on the
بحرانی بود . خانواده باید در مورد قطع دستگاه هایی که اونو زنده نگه داشته بودند تصمیم میگرفتند
life-sustaining machine, because the young woman would not be able to
چون که زن جوان قادر نبود از کما
recover from the coma. Was this the family of the little boy?
بیرون بیاد . آیا اینها خانواده همان پسر کوچولو بودند ؟
Two days after this encounter with the little boy, I read in the news
دو روز پس از این برخورد با پسر کوچولو . توی روزنامه ها
paper that the young woman had passed away.. I couldn’t stop myself as
خواندم که زن جوان فوت کرد… من نتونستم جلوی خودم را بگیرم و
I bought a bunch of white roses and I went to the funeral home where
تعدادی رز سفید خریده و رفتم به محل مراسم خاک سپاری   جایی که
the body of the young woman was exposed for people to see and make
بدن زن جوان  جهت آخرین دیدار (مردم)با او و آخرین
last wishes before her burial. She was there, in her coffin, holding a
دعا ها و آرزوها قبل از دفن شدن قرار گرفته بود . او آنجا داخل تابوت یک رز سفید زیبا
beautiful white rose in her hand with the photo of the little boy and
را با عکس پسر کوچولو در دستش گرفته بود
the doll placed over her chest. I left the place, teary-eyed, feeling
و عروسک هم روی سینه اش قرار گرفته بود . با چشمان گریان محل را ترک کردم
that my life had been changed for ever…
احساس میکردم که زندگیم برای همیشه عوض شده بود
The love that the little boy had for his mother and his sister is
عشقی که اون پسر کوچک به مادر و خواهرش داشت
still, to this day, hard to imagine. And in a fraction of a second, a
تا به امروز هنوز باورش خیلی سخت هست . و در جزیی از ثانیه
drunk driver had taken all this away from him.
یک راننده مست تمام اینها را ازش گرفته بود

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

2 comments

  1. Giti Mirzaei

    besyar dard nak bood..kash adam ha zendegi ro az ham saghet nakonan..che jesmi ,va che roohi..
    zendegi ,yani eshgh varzidan..va beodne oon hich manaei nadare..
    manoon az gozashtan matane zibayetan.

    • از یک نظر دردناک هست ولی زندگی ما انسان ها از این گونه اتفاقات کم ندارد
      با امید به آنکه آگاهانه تلاش کنیم تا خودمان یکی از ایجاد کنندگان چنین وقایع تلخی نباشیم و دیگرن را هم به عاقبت دردناک و تلخ چنین حوادثی آگاه نماییم

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*