Home / Short Stories / داستان کوتاه : پایان ها اثر گارث نیکس

داستان کوتاه : پایان ها اثر گارث نیکس

Garth Nix-2

 

پایان ها

من دو شمشیر دارم . یکی غم نام دارد و دیگری شادی . این‌ها نام‌های واقعی آن‌ها نیست . فکر نمی‌کنم آدمی در قید حیات باشد که حتی حروف حک شده بر روی این تیغه‌های کبود را بشناسد .

من این حروف را می‌شناسم، اما مسأله این است که من زنده نیستم . حتی هنوز مرده هم به حساب نمی‌آیم . چیزی این وسط هستم، که در تاریک و روشن می‌پلکد، مابین خواب و بیداری، درست لب مرز، میخ شده به دیوار، ناتوان از پس رفتن، ناتوان از پیش رفتن .

استراحت می‌کنم اما، این بسان خوابیدن نیست و من هم رؤیا نمی‌بینم . فقط به یاد می‌آورم . خاطراتی که پشت سر هم مدام در جست و خیزند، در هم می‌آمیزند، در هم می‌روند و به هم می‌آیند و مخلوط می‌شوند تا جایی که من هرگز نمی‌دانم چه وقت، کجا، چگونه و یا حتی چرا و تمام این‌ها شب هنگام غیر قابل تحمل است . رنجور از تخت بر می‌خیزم تا رو به ماه ناله کنم و یا در راهروها قدم زنم… و یا به زیرسایه‌ی شمشیرها بر روی صندلی حصیری قدیمیم در انتظار بنشینم . در انتظار فرصت داشتن یک ملاقات‌کننده، در انتظار فرصتی برای دگرگونی، فرصتی برای…

من دو دختر دارم . یکی غم نام دارد و دیگری شادی . این‌ها نام‌های واقعی آن‌ها نیست . فکر نمی‌کنم حتی آن‌ها به یاد آورند که در روزهای خیلی دور جوانی‌شان چه نامیده می‌شده‌اند.. نه آن‌ها و نه من نام مادرشان را به یاد نداریم . با این حال بعضی اوقات در رؤیاهای روزانه‌ام برای لحظه‌ای صورتش را می‌بینم، تماس پوستش را احساس می‌کنم، طعم بوسه‌اش را می‌چشم و خش‌خش لباسش را به هنگام ترک کردن اتاق و ذهنم می‌شنوم .

آن‌ها گرسنه‌تر از من هستند، دخترانم را می‌گویم و هنوز تشنه‌ی خون . این داستان دو پایان دارد . یکی غم نام دارد و دیگری شادی .

این پایان اول است :

به هنگام غروب آفتاب، قهرمانی پرآوازه بدون احتیاط وارد خانه‌ام می‌شود . او در اوج زندگانی است . قد بلند، قوی و مغرور . او در باغ دخترانم را به زیر سایه‌ی درخت بلوط می‌بیند . دو قدم مانده به غروب آفتاب و او به اندازه‌ی کافی قوی و باهوش است که از این فرصت استفاده کند . عشقی که از دو سو به او نثار می‌شود دروغین است و ضربت دندان‌های نیش حقیقی . ولی قهرمان در به کار بردن خنجر نقره‌ای‌اش چالاک است و خورشید نیز بسیار نزدیک .

و عاقبتِ غم و پایانِ شادی چنین است، که نقره مسمومشان کند و آتش بسوزاندشان .

قهرمان در حالی که ضعیف شده، تلوتلوخوران وارد می‌شود تا حماسه‌ای که درباره‌ی او نوشته خواهد شد را پایان دهد . او من را بر روی صندلی حصیری‌ام می‌یابد، و بالای سر من غم و شادی را می‌بیند . من به او فرصت انتخاب می‌دهم و اسامی را به او می‌گویم .

او غم را انتخاب می‌کند، غافل از این که این همان چیزی است که او برای خود انتخاب می‌کند و شمشیرها در کمال شایستگی نام‌گذاری شده‌اند.

من برای او یا برای دخترانم احساس اندوه و افسوس نمی‌کنم، بلکه تنها برای خودم غمگینم . من خونش را می‌مکم . مدتی زمان می‌برد… و او یک قهرمان بود .

و این پایان دوم است:
مردی جوان که، برای قهرمانی چه کوچک چه بزرگ، سنی ندارد، سحرگاهان وارد باغ من می‌شود . او من را از بیرون پنجره می‌بیند و من، هرچند با تأخیر، ولی سرانجام باید صندلی حصیری‌ام را به قصد بستر ترک کنم . استخوان‌ها و جمجمه‌های بدون گوشت زیر پایم ریخته است . من نمی‌دانم استخوان‌های چه کسی است . جمجمه‌ها و استخوان‌های زیادی گوشه و کنار این خانه است . پسر از پنجره وارد می‌شود و نیزه‌ای از نور خورشید را به داخل راه می‌دهد . من در راهروی سایه گرفته مکث می‌کنم تا او را که مشغول بررسی شمشیرها است تماشا کنم . لب‌هایش تکان می‌خورند، چیزی را که آن جا نوشته شده رمزگشایی می‌کند، یا من باید این طور فرض کنم . شاید هیچ الفبا یا زبانی واقعاً برای همیشه گم نمی‌شود، نه تا زمانی که چیزی از آن باقی مانده باشد .

از آن حروف باستانی، به جا مانده از آن طومار باستانی، هیچ کمکی عایدش نخواهد شد .

من بانگ بر می‌آورم و نام‌هایی که برای شمشیرها انتخاب کرده‌ام برایش می‌خوانم اما او جواب نمی‌دهد .

من نمی‌بینم کدام سلاح را بر می‌گزیند . همین الان هم خاطرات به من هجوم آورده‌اند، مرا در بر می‌گیرند و به من ضربه می‌زنند . من نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده یا خواهد افتاد یا ممکن است بیفتد .

من بر روی تختم هستم، جوانک بالای سر من ایستاده و نوک یک شمشیر را روی سینه‌ی من گذاشته است . این شادی است و من فکر می‌کنم انتخابی از روی درایت است و نه بر مبنای اقبال . چه کسی انتظار چنین کاری را از پسری داشت که هنوز پشت لبش سبز نشده است ؟

آهن سرد است . پایان . ولی تنها گرد و غبار از جای جراحت به بیرون می‌تراود .

و سپس ضربت دوم، بر استخوان‌های خشکیده‌ی گردن فرود می‌آید .

من مدت‌های مدیدی در انتظار چنین پایانی بوده‌ام .

در انتظار کسی که برای من انتخاب کند .

کسی که به جای غم، به من شادی دهد .

 

گارث نیکس
مترجم : محمدحسین عبدالهی ثابت

Garth Nix-1

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*