Home / Short Stories / داستان کوتاه : جایی که دشمن پست ‌فطرت کمین کرده است اثر سرگئی لوکیاننکو

داستان کوتاه : جایی که دشمن پست ‌فطرت کمین کرده است اثر سرگئی لوکیاننکو

Sergei Lukyanenko-1

سرگئی لوکیاننکو –  متولد 11 آپرل 1968در قزاقستان و فیزیکدان ونویسنده داستانهای علمی تخیلی بزبان روسی است   Sergei Lukyanenko –  Серге́й Васи́льевич Лукья́ненко

 

جایی که دشمن پست ‌فطرت کمین کرده است

آتش‌پاش کپسول دیگری پرتاب کرد . تیرانداز در حالی که با چشمانش دنباله‌ی دودی را که به پشت جنگل زوزه می‌کشید تعقیب می‌کرد، اسلحه‌اش را برداشت و به سرعت به سمتی خزید .
و درست لحظه‌ی بعد، شعله‌ی بلندی زوزه‌کشان برگشت و با صدای بلند به جایی که او قبلاً ایستاده بود خورد . ضربه‌ی متقابل درست از همان نوع اسلحه و به همان نقطه انجام شده بود، مثل همیشه . اگر تیر‌انداز ذره‌ای آهسته‌ تر تغییر مکان داده بود، اکنون در میان درد و رنج فریاد می‌زد، بدون آن‌که قادر باشد پلاستیک آتش‌زا را پاک کند . مثل هنر‌پیشه‌ای که پریروز… تیر‌انداز خاطرات ترسناک و تلخ را از خود دور کرد.
به سرعت به سنگر جلویی برگشت . کلنل با قدردانی به وی نگاه کرد : «تیرانداز! کارت عالی بود! حسابشون رو رسیدی، دشمن پست فطرت بالاخره تسلیم می‌شه»
تیر‌انداز قبل از گرگ و میش شدن هوا دو شلیک دیگر به سمت دشمن انجام داد . هر دو بار دشمن پست فطرت با همان ضربه‌ها و مستقیماً به همان محلی که او ایستاده بود، پاسخ داد .
سر شب کلنل دستور یک بمباران داد . تیرانداز اندیشید این کار هوشمندانه نیست، اما جسارت گفتن حتی یک کلمه‌ی مخالفت‌آمیز را پیدا نکرد. او آتش‌پاش مورد علاقه‌اش را کنار گذاشت و شروع به تنظیم بلستر کرد .
جنگل در شب ناله می‌کرد . باران آتش بود که از میان درختان می‌گذشت . هر ضربه‌ای منجر به عکس‌العمل آنی می‌شد . ده‌ها پرنده‌ی سوخته یا فلج شده بر روی خاک زغال شده می‌افتادند . شعاع‌های لیزر همانند پارویی آسمان سیاه روی جنگل را می‌روبیدند .
آتش باران پس از نیم ساعت متوقف گشت . مردان به مقر فرماندهی بازگشتند . این‌بار به جز گروهبانی که زخمی سطحی برداشته بود، تلفات دیگری نداده بودند . یک شعاع لیزر سرگردان شانه‌اش را زخمی کرده بود . برای مرد خشنی مانند او این یک خراش کوچک بود .
بعد از آن بود که آن‌ها مرد را دیدند . در حالی که چیزی یا کسی را روی بازوان خود حمل می‌کرد، از جنگل بیرون می‌آمد .
کلنل در حالی که اسلحه‌اش را برمی‌داشت نجوا کرد : «دشمن پست فطرت»
سرجوخه غریبه را هدف گرفت و پرسید: «یک فراری؟»
تیرانداز با سرسختی گفت: «اون دشمن نیست . اون از خود ما هست» . ناگهان یک فکر عجیب در مغزش جرقه زد : «دشمن سرسخت شبیه چه چیزی است؟» این فکر قبلاً برایش پیش نیامده بود .
غریبه بی‌تفاوت به سلاح‌هایی که به سمت وی نشانه‌روی شده بود، از بالای خاکریز به داخل سنگر آمد . چیزی که روی بازوانش حمل می‌کرد یک پسر بچه‌ی حدوداً ده ساله بود .
مرد با احتیاط پسر بچه را روی زمین قرار داد . سپس به بالا نگاه کرد و گفت : «بین شما دکتر هست؟ نمی‌دونین چی اون رو به این روز انداخته؟»
دکتر سلاح اتوماتیکش را به کناری نهاد و به معاینه‌ی پسرک مشغول شد . پس از لحظه‌ای ایستاد و لبخند زد : «چیز جدی‌ای نیست . فقط یک اشعه‌ی فلج‌کننده‌ است . اثرش بعد از یکی دو ساعت خود به خود از بین می‌ره»
کلنل که به بدن بی‌حرکت پسرک نگاه می‌کرد، لعنتی فرستاد و گفت : «دشمن پست فطرت» تیرانداز به یاد آورد که کلنل یک زن و چهار بچه دارد .
مرد غریبه به کلنل گفت : «نه، کار دشمن نبوده، اون از طرف شما تیر خورده» حالا همه به سرجوخه نگاه می‌کردند که قرمز شده بود و داشت با فلج‌کننده ور می‌رفت . غریبه به مردان نگاهی کرد : «همه چیز به خیر گذشته، حال اون خوب می‌شه» . چشم‌های خاکستریش آرام و جدی بودند .
«من خانه به دوشم و راه زیادی اومدم . اگه شماها متوقفم نکنین فردا باید راه بیفتم» دکتر پرسید : «اون پسرته؟» غریبه با سر تأیید کرد .
صبح شد ولی هیچ کدامشان آن شب نخوابیده بودند . آن‌ها به داستان‌های غریبه‌ی خانه به دوش گوش می‌کردند . بعد شروع به آواز خواندن کردند . گیتار قدیمی دست به دست شد . در آخر، آوازخوان شروع به خواندن ترانه‌ی مورد علاقه‌ی همه کرد . صدایش لرزان و پر شور بود . او خواند :
«در صلح باشید و محبوب کسی، در کنار رود» بقیه ادامه دادند:
«باد تیره می‌وزد، اما هرگز نمی‌ترساند، فرزندان و پیر ما را،
آن‌ها بدون تأسف خواهند مرد، برای هدف مقدسشان، دشمن را بکشید و هر آن‌چه از ستایش واقعی‌تر است همه را بگیرید»
غریبه به دقت گوش کرد . چنین به نظر می‌رسید از آن‌چه شنیده خوشش آمده است . سپس بلند شد و گفت : «از همه‌ی شما به خاطر کمک ممنونم . وقتشه که بریم» و پسرک را صدا زد : «بلند شو تیم»
همه‌ی مرد‌ها با غریبه و پسرش دست دادند و دو شمایلی را که به سمت شهر می‌رفتند نگاه کردند، شهری که آن‌ها مدتی طولانی بود که از آن دفاع می‌کردند .
ناگهان تیرانداز از جایش جهید و به سرعت به سمت خانه به دوش دوید . همین که به او رسید خیلی سریع پرسید : «شماها از اون طرف جنگل اومدین . به من بگین دشمن پست فطرت چه شکلیه ؟ من سه ساله که این‌جا هستم، ولی اون ترسو‌ها یک بار هم آفتابی نشدن!»
غریبه ساکت ماند و به او نگاه کرد . پسرک جواب داد : «اون‌جا یک رودخونه هست» تیرانداز جواب داد : «این رو می‌دونیم، اما دشمن پست فطرت کجاست؟» پسرک به او خیره شد . چیزی در نگاهش بود .
«اون جا کنار رودخونه، انبارهای قدیمی‌ هستن که دور تا دورشان یک میدون محافظه . یک بار که یک سنگ کوچولو به طرف اون انبار انداختم، سنگ برگشت و درست خورد به دست خودم…»

 

سرگئی لوکیاننکو

Серге́й Васи́льевич Лукья́ненко

Sergei Lukyanenko

مترجم : محمدرضا باقری

 

Sergei Lukyanenko-2

 

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*