Home / Short Stories / داستان کوتاه : بمان زرافه اثر ولفگانگ برشرت

داستان کوتاه : بمان زرافه اثر ولفگانگ برشرت

Wolfgang Borchert-Portrait

Born: May 20, 1921, Hamburg, Germany
Died: November 20, 1947, Basel, Switzerland

 

بمان زرافه

بر سکوی خالی شبانگاه که باد زوزه ‌کش بر آن می‌‌گذشت، در سالن متروک مهتابی خاکستری دودی بزرگ ایستاد . شب‌‌ها ایستگاه‌های خالی ته دنیایند، خاموش، پوچی پرورده و تهی . تهی، تهی، تهی . اما اگر پیشتر بروی، گم می‌‌شوی .
پس گم شده ‌ای . چرا که تاریکی صدایی مهیب دارد . نمی‌توانی از آن بگریزی و برق آسا بر تو چیره شده است . با یاد قتلی که دیروز مرتکب شدی، بر تو می‌تازد و با پیش آگهی از قتلی که فردا مرتکب خواهی شد، بر تو حمله ‌ور می‌‌شود و فریادی را از اندرونت بالا می‌‌کشاند: فریاد ناشنیده ماهی یکه و تنها، که در دریای خودش غرق می‌‌شود . و فریاد صورتت را تکه پاره می‌کند و گودی ‌هایی پر از خوف و خطر گذشته در آن پدید می‌‌آورد که دیگران را می‌ترساند . تاریکی خوفناک این چنین خاموش است – فریاد جانور یکه و تنها در دریای خودش . و چون سیلابی برمی‌‌آید و پیش می‌تازد، تیره بال، تهدیدگر، موج وار. و شرورانه فش فش می‌کند، چون کف. در ته دنیا ایستاد .
چراغ‌های نئون سفید سرد و بی ‌رحم بودند و همه چیز را عریان و محزون می‌کردند . اما پس آن‌ها تاریکی ترسناکی گسترده می‌‌شد . هیچ سیاهی ای به سیاهی تاریکی پیرامون چراغ‌های سفید سکوهای خالی شبانگاه نبود . دختر با آن دهان بس سرخ در سیمای رنگ پریده گفت، می‌‌بینم سیگار داری . گفت، آره، دارم . دختر نزدیک شد و به زمزمه گفت، پس چرا با من نمی‌‌آیی؟ گفت، نه، برای چی؟ دختر دور و برش موس موس کرد، نمی‌‌دانی به چی می‌‌مانم . جواب داد، می‌‌دانم، مثل همه آن‌های دیگر می‌مانی. تو زرافه ‌ای، گنده بک، یک زرافه کله شق! می‌‌دانی چه طوری ام، هان؟ گفت، گرسنه و لخت و بزک کرده . مثل همه ‌شان . دختر کنار دستش نخودی خندید، تو زرافه دیلاق و خنگی، اما تو دل برویی و سیگار هم که داری . بیا، پسر، تاریک است . به دختر نگاه کرد . خندید، باشد، تو به سیگار می‌‌رسی و من تو را می‌بوسم . اما اگر دست به پیرهنت بزنم، چی؟ دختر گفت، آن وقت سرخ می‌‌شوم، و او فکر کرد که خنده دندان نمای دختر جلف است . قطاری باری در ایستگاه زوزه کشید و ناگهان از جا کنده شد . چراغ عقب کم سویش سراسیمه در تاریکی محو شد . دنگ دنگ، جیرجیر، درق درق، تلغ تلغ – رفته. بعد با دختر رفت . بعد دست‌ها، صورت‌ها و لب ها . فکر کرد، اما همه صورت‌ها خون چکانند، از دهان‌ها خون بیرون می‌ریزد، و در دست‌ها نارنجک دستی است . اما بعد بزک را مزه کرد و دست دختر بازوی استخوانی ‌اش را گرفت . بعد صدای ناله ‌ای بلند شد و کلاهخودی فولادی پایین افتاد و چشمی‌ترکید . فریاد کشید، تو داری می‌‌میری . دختر شاد شد، مردن، این شد یک چیزی! بعد دختر کلاهخود را تا پیشانی پس زد . موی تیره درخت درخششی ملایم داشت . به زمزمه گفت، آه، موهایت . دختر نرم پرسید، می‌مانی؟ آره . زیاد؟ آره . همیشه؟ گفت، موهایت بوی ترکه‌های تر را می‌دهد . دختر دوباره پرسید، همیشه؟ و بعد از دوردست: فریاد بلند، درشت، نزدیک . فریاد ماهی، فریاد خفاش، فریاد سوسک سیاه . فریاد جانور وار تا به حال نشنیده لوکوموتیو . آیا قطار، ترسیده از آن فریاد، روی ریل‌ها به حرکت درآمد؟ فریاد زرد سبز ناشناخته نور زیر صور فلکی رنگ باخته . آیا آن فریاد ستاره‌ها را به لرزه در آورد ؟ بعد پنجره را باز کرد، چون شب با دست‌های سرد به سینه عریانش چنگ انداخته بود، و گفت: من باید بروم . بمان، زرافه ! دهان دختر در صورت پریده رنگش سرخی می‌‌زد . اما زرافه با گام ‌هایی که طنینی پوک داشت، با طمانینه از پیاده رو گذشت و پس او خیابان مهتابی خاکستری باردیگر در سکوت فرو رفت و به تنهایی حجری ‌اش برگشت . پنجره‌ها چون چشم خزنده مرده می‌‌نمودند، گویی با پوسته ای شیری مات شده بودند . پرده‌ها، پلک‌های سنگین‌ خوابی که در خفا نفس می‌‌کشیدند، آرام موج می‌‌خوردند . تاب خوران . تاب خوران، سفید، نرم، و غمگین پس او در جنبش بودند . از پنجره کرکره‌ای صدای میو درآمد و سینه دختر سرد بود . وقتی او سربرگرداند، پس جام پنجره دهانی بس سرخ بود . زرافه گریه کرد .

 

ولفگانگ برشرت

Wolfgang Borchert

مترجم : فرشته مولوی

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*