Home / Various / هيچوقت با آبروی كسی بازی نكن

هيچوقت با آبروی كسی بازی نكن

65997er

 

هيچوقت با آبروی كسی بازی نكن

*

زمانی‌ در بچگی باغ انار بزرگی داشتيم

اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن .

اون روز تعداد زيادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذروندن بوديم!

بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته های انگوری كه در اين باغ وجود داشت،

بعضی وقتا ميتونستی، ساعتها قایم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!

بعد از نهار بود كه تصميم به بازی گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگرهای جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش

انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند

روستایی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناک بود و با همين چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو ميدزی! صبر كن بلايی سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزی در اين مورد

نگفتم!غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشان را از بابا بگيرن،  من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگری كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود

پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صدای بلند گفتم: بابا من ديدم كه علی‌ اصغر، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و

شما نبايد بهش پول بدين!

پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی

زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش

داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافه ات!

من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورت منو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با

آبروی كسی بازی  نکنی… علی اصغر كار بسيار ناشايستی كرده اما بردن آبروی انسانی جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره! شب علی اصغر اومد سرشو انداخته بود پايين و وایستاده

بود پشت در، كيسه ای دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه ای كه چال كرده بود ،انار ها توشه ، بعلاوه همه پولايی كه بابا بهش داده

بود…

امام علی (علیه السلام) به مالک اشتر: ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

 

About Vida Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*