Home / Short Stories / داستان کوتاه : لباس سرهم اثر چارلز بوکوفسکی

داستان کوتاه : لباس سرهم اثر چارلز بوکوفسکی

 Charles Bukowski-1

 

لباس سرهم

اشکال کار آدمی ‌که ساعت یازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب باید شعر بخونه، این جاست که حد خودش رو تا حد آدمی‌ که اون‌ها می‌خوان روی صحنه ببینن، آورده پایین؛ آدمی‌که بشه تماشاش کرد، بهش خندید، و از میدون به درش کرد . اون‌ها از تو نمی‌خوان که روشن‌شون کنی؛ می‌خوان سرشون رو گرم کنی .
من توی فرودگاه با پروفسور کراگماتز آشنا شدم، و توی ماشین، با دوتا سگش، و همین‌طور با پولهولتز که سال‌ها بود کارهای من رو می‌خوند. دو تا دانشجوی جوون هم بودند که یکی‌شون کاراته باز بود، و اون یکی پاش شکسته بود . داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی هووارد . (پروفسوری که بانی دعوت من برای خوندن شعرهام بود.)
من بُق کردم و متظاهرانه نشستم، و آبجو خوردم . به جز هووارد، تقریبا همه باید می‌رفتند سرکلاس‌هاشون . درها به هم می‌خوردند، سگ‌ها پارس می‌کردند، و ابرها تیره می‌شدند . من و هووارد و زنش و یه پسر دانشجوی جوون دور هم نشسته بودیم. ژاکلین –زن هووارد– داشت با دانشجوئه شطرنج بازی می‌کرد.
هووارد گفت: «یه چیز خوب دارم.» بعد دستش رو باز کرد، و یه مشت قرص بهم تعارف کرد. گفتم: «نه، معده‌ام رو اذیت می‌کنه . این اواخر حسابی ریخته به هم.»
ساعت هشت شب رسیدم اون جا . صدای جمعیت رو می‌شنیدم که فریاد می‌زدند : «اون مسته.» من ودکا و آب پرتقال به دستم، رفتم بالا، و یه جرعه ی حسابی سر کشیدم تا خون شون رو حسابی به جوش بیاورم . یه ساعتی شعر خوندم .
انصافا بد تشویقم نکردند. یه پسر جوون اومد بالا و درحالی که می‌لرزید گفت: «آقای چیناسکی، من باید اینو بهتون بگم؛ شما مرد زیبایی هستین.» من باهاش دست دادم : «خیله خب پسر، فقط یادت باشه همین‌طور کتاب‌هام رو بخری.» چند نفر کتاب‌هام رو آوردند و من براشون تو کتاب‌ها چیز کشیدم . بالاخره تموم شد.
مهمونی بعد از شعرخونی، طبق معمول پر بود از استادها و دانشجوهای نچسب و کودن .
پروفسور کراگماتز منو کشید یه گوشه، و شروع کرد ازم سؤال کردن . سؤال پشت سؤال . گفتم: «نه، خب . آره بعضی از کارهای الیوت خوبن . پوند، خوب بعله، ولی اونی که خیال می‌کردم نبود. نه، از شاعرهای معاصر آمریکایی هیچ شاعر فوق العاده ای به فکرم نمی‌رسه . متأسفم . شعر عینی؟ خوب، بله، عینی هم مثل هر چیز عینی دیگه است . کی؟ سلین؟ فقط یه پیر خرفت . یه کتاب خوب بیشتر نداره، و اون هم کتاب اولشه . چی؟ بله، البته که کافی یه . شما خودتون چی؟ فکر نکنم حتی یکی هم نوشته باشید نه ؟ چرا بند کردم به کریلی؟ باشه، دیگه این کار رو نمی‌کنم، ولی کریلی قالب کارش رو درست ریخته، و این خیلی مهم تر از کاری یه که منتقدهاش کردند. بله، من مشروب می‌خورم . کسی هست که مشروب نخوره ؟ اصلا مگه امورات آدم بی مشروب می‌گذره؟ زن‌ها ؟ خوب بعله، البته؛ پس می‌خواین درباره ی شیر آتش نشانی و شیشه ی خالی مرکبِ هندی چیز بنویسم؟ بعله، درباره فرقون قرمز توی بارون هم می‌دونم . ببین، آقای کراگماتز، این جا آدم‌های دیگه هم هستند. من می‌رم یه دوری بزنم…»
شب همون جا موندم، و پایین یه تخت دو طبقه، زیر کاراته بازه، گرفتم خوابیدم . وقتی بیدارشدم همه جز هووارد رفته بودند. بلند شدم رفتم توالت . لباس پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون که ببینمش . اون خیلی حالش بد بود.
گفت : «خدای من، تو اصلا ککت هم نمی‌گزه . بدنت مثل یه پسر بیست ساله است.»
– آخه دیشب خلاف سنگین نکردم… فقط یه کم آبجو و علف. شانس آوردم .
بهش پیشنهاد کردم که چند تا تخم مرغ آب پز بخورن . هووارد تخم مرغ‌ها رو که گذاشت بپزن هوا تاریک شد . تاریک عین شب . بعد ژاکلین زنگ زد و گفت که یه توفان داره به طرف شمال میاد. رگبار شروع شد . ما نشستیم تخم مرغ‌هامون رو خوردیم .
بعد شاعر شب بعد رسید. دوست دخترش و کراگماتز همراهش بودند. هووارد دوید تو حیاط و تخم مرغ‌ها رو اوغ زد . شاعر تازه، بلاندینگ ادواردز، شروع کرد به حرف زدن . صدای خوبی داشت و درباره ی گیتربرگ و کورسو و کوروک حرف می‌زد . بعد بلاندینگ ادواردز و دوست دخترش، بتی (که اون هم شعر می‌گفت) شروع کردند با همدیگه فرانسه بلغور کردن .
هوا تاریک تر شد و رعد و برق و رگبار زد . توفان وحشتناک بود بعد آبجو رسید . کراگماتز به ادواردز یادآوری کرد که حواسش باشه امشب شعرخونی داره . هووارد سوار دوچرخه اش شد، توی توفان پا زد تا بره دانشگاه و به دانشجوها ادبیات انگلیسی درس بده . ژاکلین رسید : «هووی کجاست؟» گفتم : «با دوچرخه‌اش رفت بیرون.»
– حالش خوب بود ؟
— عین یه پسر شونزده ساله . قبل از این که بره چند تا آسپیرین انداخت بالا.
بقیه بعد از ظهر منتظر شدم و سعی کردم خودم رو قاطی بحث‌های ادبی نکنم . بعد رسوندنم فرودگاه . همراهم یه چک پونصد دلاری بود و شعرهام . بهشون گفتم لازم نیست از ماشین پیاده بشن . گفتم برای همه‌شون کارت پستال می‌فرستم .
وارد اتاق انتظار که شدم صدای مردی رو شنیدم که به یکی می‌گفت: «اون یارو رو باش!» اون جا اهالی، همه، مدل موهاشون شبیه هم بود. کفش‌ها همه پاشنه بلند، اورکت‌ها همه نازک، دگمه‌ها همه فلزی، پیرهن‌ها همه یقه باز و دستمال گردن‌ها همه در طیف بین سبز و طلایی. حتا صورت‌ها همه شبیه هم بودند . دماغ‌ها، گوش‌ها، دهن‌ها، حالت‌ها . دریاچه‌های کم عمق، با یک لایه یخ نازک. هواپیما تأخیر داشت . من پشت یه دستگاه قهوه جوش و ایسادم، و دوتا قهوه ی سیاه با بیسکویت شورم خوردم . بعد رفتم بیرون، زیر بارون .
بعد از یک ساعت و نیم تأخیر طیاره رسید، و با کلی دنگ و فنگ از جا پرید. توی هواپیما از مجله ی نیویورکر خبری نبود. از مهمان دار که مشروب خواستم گفت از یخ خبری نیست . بعد هم خلبان اعلام کرد که با تاخیر توی فرودگاه شیکاگو می‌شینیم؛ از اجازه ی فرود هم خبری نبود . اون یکی اقلا راست گو بود. رسیدیم شیکاگو و بالای فرودگاه چرخ زدیم و چرخ زدیم و چرخ زدیم . گفتم : «خب، انگار هیچ کاری نداریم که بکنیم.» و مشروب سومم رو سفارش دادم . سرگیجه به بقیه هم سرایت کرده بود . مخصوصا وقتی که هر دوی موتورها به سر و صدا افتادند . اون‌ها دور می‌زدند و دور می‌زدند، ما هم می‌نوشیدیم و می‌نوشیدیم . یکی بلند بلند خندید. وقتی که همه مون دستمال‌های معطری رو که بهمون داده بودند ریز ریز کرده بودیم، گفتند که می‌خواهند بشینند.
لایه ی نازک یخ یک دفعه شکست . همه همدیگه رو هل می‌دادند، سؤال‌های واضح می‌کردند و جواب‌های واضح می‌شنیدند. توی فرودگاه دیدم پرواز من اصلا توی لیست نیست . ساعت هشت و نیم شب بود . به آنی زنگ زدم، و او گفت که پشت هم به فرودگاه زنگ می‌زده تا بینه ساعت فرود کی هست . ازم پرسید که شعرخونی چطور بود . بهش گفتم سر یه دانشکده رو شیره مالیدن خیلی سخت بود. من فقط تونستم سر نصف شون رو شیره بمالم . گفت: «خیله خب.» گفتم : «هیچ وقت روی مردهایی که لباس سرهم می‌پوشن حساب نکن.»
من نشستم و یه ربعی چشم چرونی کردم . بعد یه بار پیدا کردم . اون جا یه مرد سیاه پوست با لباس چرمی‌قرمز نشسته بود، و چند نفر داشتند به سلامتیش می‌خوردند و بهش می‌خندیدند. اون‌ها دستش انداخته بودند و مرد سیاه سعی می‌کرد خونسردیش رو حفظ کنه .
وقتی برگشتم تا لیست پرواز رو چک کنم دیدم یک سوم فرودگاه مست اند . مدل موها، همه به هم ریخته بود . یکی داشت عقب عقب راه می‌رفت؛ مست بود، و به این امید که با سر بخوره زمین و ضربه ی مغزی بشه داشت همین‌طور عقب عقب می‌اومد . ما همه سیگار روشن کردیم و در انتظار شکستن سرش تماشاش کردیم . یارو خورد زمین و جماعت رفتند سراغش تا لختش کنند. فاصله اش با من دورتر از اونی بود که ارزش رفتن داشته باشه . برگشتم توی بار . مرد سیاه پوست رفته بود . بغل دست من دونفر داشتند بحث می‌کردند. یکی شون برگشت طرف من، پرسید «تو درباره ی جنگ چی فکر می‌کنی؟»گفتم : «جنگ هیچ ایرادی نداره.»
– جدی؟
– آره. وقتی سوار تاکسی می‌شی، داری جنگ می‌کنی . وقتی یه نون می‌خری، داری جنگ می‌کنی . وقتی الواطی می‌کنی، داری جنگ می‌کنی . ولی به هر حال، آدم بعضی وقت‌ها به تاکسی و نون و الواطی احتیاج پیدا می‌کنه.»
مرده گفت : «هی، این جا یکی هست که جنگ رو دوست داره.» یکی از ته بار بلند شد و اومد جلو . لباسش عین اولی بود . اون پرسید : «تو از جنگ خوشت میاد؟»
– جنگیدن هیچ اشکالی نداره . جنگ یعنی توسعه ی طبیعی مملکت .
– تو چند سال جنگ بودی؟
– هیچی .
– اهل کجایی؟
– لوس انجلس .
– می‌دونی؟ بهترین دوست من رفت رو یه مین! و تموم کرد.
– خدا رو شکر کن که تو به جای بهترین دوستت نمردی .
– نمی‌خواد نمک بریزی .
– فقط یه کم مستم . آتیش داری؟
اون با اکراه فندکش رو گرفت سر سیگار من و بعد پا شد رفت ته بار .
طیاره به جای 7:30، 11:30 پرید . من یه مشروب سفارش دادم . وقتی چراغ‌ها رو خاموش کردند همه با این که بیدار بودند، خودشون رو زدند به خواب . من چشم‌هام باز بود . صندلی ام کنار پنجره بود و زل زده بودم به بال هواپیما و چراغ‌های زیرپامون . اون پایین همه چیز با خط‌های نورانی تقسیم بندی شده بود؛ لونه‌های مورچه .
رسیدم به فرودگاه لوس آنجلس . آنی، دوستت دارم . امیدوارم ماشینم استارت بزنه . امیدوارم لوله ی توالت نگرفته باشه . خوشحالم که با کسی نبودم . خوشحالم که یه ابلهم خوشحالم که هیچی نمی‌دونم. خوشحالم که کسی قصد جونم رو نکرده . وقتی دستهام رو نگاه می‌کنم و می‌بینم هنوز به مچم چسبیده‌اند، با خودم فکر می‌کنم که آدم خوشبختی هستم .
در حالی که اورکت پدرم، و کیف شعرهام دستمه از هواپیما پیاده می‌شم . آنی میاد طرفم . صورتش رو که می‌بینم به خودم می‌گم : «ای که هی، چقدر دوستش دارم . چی کار باید بکنم ؟» بهتریم کاری که می‌تونم بکنم اینه که بی تفاوت باشم . با هم رفتین طرف پارکینگ . هیچ وقت نباید بهشون نشون بدی که برات مهم‌اند، و گرنه جونت رو می‌گیرند. من خم شدم و لپش را بوسیدم : «چه خوب کردی اومدی .» گفت: «خیله خب».
با ماشین از پارکینگ فرودگاه لوس آنجلس اومدیم بیرون . من برنامه کثیفم رو اجرا کرده بودم ، اما خودم رو نفروخته بودم؛ اون‌ها پی یه نشئه می‌گشتند و گیرش آورده بودند. بهش گفتم: «عزیزم، دلم برات خیلی تنگ شده بود.» آنی گفت: «من گرسنمه.»
رفتیم رستوران چیکانو و بوروتوسِ سبزِ تند خوردیم . غذامون تموم شد . زنم با من بود . زنی که برام مهم بود. از این جادو نباید سرسری رد شد. من صورتش و چشم‌هاش رو نگاه کردم و بعد راه افتادیم به طرف خونه . تو راه هم هر وقت که حس می‌کردم نگاهش به من نیست نگاهش می‌کردم .
پرسید: «شعرخونی چطور بود؟»
گفتم : «خوب بود.»
رفتیم تا بالای بلوار اکوارادو و بعد پیچیدیم توی بلوار گلندال . همه چیز خوب بود . و من چقدر از این که همه چیز خراب بشه بیزار بودم . از این که همه چی به ته برسه؛ عشق‌هام، شعرهام . ولی به هر حال همه چیز یه روز به ته می‌رسه.
آنی ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم، از پله‌ها رفتیم بالا و در رو باز کردیم . سگه پشت سرمون بالا و پایین می‌پرید. ماه بالا اومده بود و خونه بوی رز می‌داد . سگه پرید بغل من . من گوش‌هاش رو کشیدم و زدم به شکمش . و اون چشم‌هاش رو گشاد کرد و نیشش باز شد.

 

چارلز بوکوفسکی

Charles Bukowski

مترجم : بهمن کیارستمی

برگرفته از کتاب موسیقی آب گرم

 

Charles Bukowski-2

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*