Home / Short Stories / داستان کوتاه : گیرم که بلی اثر توبیاس ولف

داستان کوتاه : گیرم که بلی اثر توبیاس ولف

tobias-wolff-2

 

گیرم که بلی

ظرف‌ها را می‌شستند، زنش می‌شست ، او خشک می‌کرد . شب قبل او شسته بود . برخلاف بیشتر مردانی که می‌شناخت، واقعا به کار خانه علاقه داشت . سه چهار ماه پیش از آن شنید که یکی از دوستان زنش به او تبریک می‌گفت که شوهر باملاحظه‌ای دارد و فکر کرد، سعی می‌کنم . کمک به ظرف شستن راهی بود که نشان دهد چقدر ملاحظه می‌کند .
درباره‌ی چیزهای مختلفی حرف می‌زدند و مثلا به این نکته می‌پرداختند که آیا سفیدپوست‌ها هم می‌توانند با سیاه‌پوست‌ها ازدواج کنند ؟ او می‌گفت با درنظرگرفتن همه جوانب، فکر خوبی نیست .
پرسید : «چرا؟»
گاهی زنش این قیافه را می‌گرفت که گره به ابرو می‌انداخت و لب زیرش را می‌گزید و به چیزی خیره می‌شد . وقتی زنش را این‌طور دید می‌دانست که باید لب فروببندد ، اما هیچ‌وقت این کار را نکرد . عملاَ باعث می‌شد بیشتر حرف بزند . حالا همان نگاه را داشت .
دوباره پرسید : «چرا؟» همان جا ایستاده بود دستش توی کاسه بود، نمی‌شست بالای آب نگه داشت .
می‌گفت : «گوش کن ! من با سیاه‌ها مدرسه می‌رفتم ، با سیاه‌ها کار کرده‌ام ، با سیاه‌ها توی یک کوچه بزرگ شده‌ام ، همیشه هم رابطه‌مان خوب بوده . حالا لازم نکرده بیایی وانمود کنی من نژاد‌پرست هستم»
زنش گفت : «حالا کی خواست وانمود کند، فقط خواستم بپرسم چه اشکالی دارد سفید‌ها با سیاه‌ها ازدواج کنند . همین» دوباره سرش گرم شستن شد و توی دستش چنان می‌چرخاند که انگار می‌خواست آن را درست کند .
«آن‌ها فرهنگشان با ما فرق دارد . گاهی وقت‌ها که فرصت کردی به حرف‌زدنشان گوش کن، آن‌ها حتی زبان خاص خودشان را دارند . از نظر من عیبی ندارد، دوست دارم به حرف‌زدن آن‌ها گوش کنم» این کار را می‌کرد، بنا به دلایلی همیشه خوش‌حالش می‌کرد .
– ولی واقعا فرق نمی‌کند . یکی از فرهنگ‌ آن‌ها با یکی از فرهنگ ما نمی‌توانند تفاهم داشته باشند .
زنش پرسید : «مثل تفاهم من و تو»
– بلی، مثل من که تو را درک می‌کنم .
«اما اگر همدیگر را دوست داشته باشند» حالا تندتر می‌شست ، به او نگاه نمی‌کرد .
فکر کرد پس چه شود . گفت: «اصلاَ حرف من هیچ ، به آمار نگاه کن . بیشتر این جور ازدواج‌ها به جدایی ختم می‌شود»
«آمار» ظرف‌ها را روی آبکش تند‌تند تلنبار می‌کرد فقط قاب دستمال را به آن می‌کشید . خیلی از آن‌ها چرب بود و تکه‌های غذا لای شانه‌های چنگال به چشم می‌خورد . می‌گفت : «خیلی خب با این حساب، خارجی‌ها را چه می‌گویی، فکر می‌کنم نظرت درباره ازدواج خارجی‌ها هم همین‌طور باشد»
گفت : «در واقع همین‌طور است . آخر چطور می‌شود آدمی را که فرهنگ دیگری دارد و سوابق‌اش کلاَ متفاوت است درک کنی؟»
زنش گفت : «مختلف . نه همسان مثل ما»
«بلی مختلف» از دست او عصبانی شد که کلک می‌زد و حرف‌های او را تکرار می‌کرد انگار که به مسخره گرفته است . گفت : «همه این‌ها کثیف است» هر چه قاشق چنگال بود ریخت، توی لگن ظرفشویی . رنگ آب برگشته بود . به آن خیره شد، لب‌هایش را محکم به هم فشرد، بعد دست کرد توی آب داد زد آخ . عقب جست . دست راستش را از مچ گرفت . از شستش خون می‌آمد .
گفت : «همان جا بایست تکان نخور» به دو از پله‌ها بالا رفت و توی قفسه داروها دنبال الکل و پنبه و تنزیب گشت . وقتی برگشت پایین، به یخچال تکیه داده بود و هنوز دست خود را رها نکرده بود. دست او را گرفت و با پنبه پاک کرد . خون بند آمده بود . آن را فشار داد تا ببیند عمق بریدگی چقدر است و یک قطره خون بیرون زد، لرزید برقی زد و به کف آشپزخانه چکید . از سر شست نگاه شماتت‌باری به او انداخت .
گفت : «زخم عمیقی نیست ، فردا حتی نمی‌توانی آن را پیدا کنی» دلش می‌خواست از او تشکر کند که به این سرعت به کمک آمده بود . از سر نگرانی آن کار را کرد و انتظار نداشت عوض آن را بگیرد، اما حالا که فکرش را می‌کرد به نظرش آمد بد نباشد که سروته بحث را هم‌بیاورد، خسته شده بود . گفت: «من بقیه را تمام می‌کنم برو استراحت کن»
گفت : «خیلی خوب . من خشک می‌کنم»
قاشق چنگال‌ها را شست . به چنگال‌ها بیشتر توجه می‌کرد .
– اگر من سیاه بودم پس با من عروسی نمی‌کردی ؟
– آن ! محض رضای خدا .
– خوب حرف خودت بود، مگر نگفتی؟
– نه نگفتم . اصلاَ همه‌اش از اول مسخره است . اگر سیاه بودی اصلاَ همدیگر را نمی‌دیدیم . تو دوست‌های خودت را داشتی و من دوستان خودم را . تنها دختر سیاهی که می‌شناختم دوست من توی باشگاه بود، تازه همان موقع هم با تو بودم .
– حالا فرض کن همدیگر را می‌دیدیم و من سیاه بودم ؟
«لابد یک سیاه پیدا می‌کردی با او دوست می‌شدی» درپوش سیفون را برداشت و قاشق چنگال‌ها را آب کشید . آب از بس داغ بود رنگ قاشق‌ها برگشت، اما کمی بعد دوباره درست شد .
زن گفت : «فرض کن نبودم . گیرم که الان سیاه باشم و با کسی نباشم و همدیگر را ببینیم و عاشق شویم»
برگشت از سر شانه نگاهی به او انداخت . نگاهش می‌کرد و چشم‌هایش برق می‌زد . سعی کرد با صدایی سنگین و منطقی با او طرف شود . «ببین! چرا مزخرف می‌بافی . اگر سیاه نبودی که تو نبودی» این حرف را که می‌زد اطمینان داشت هیچ راهی نیست که او را قانع کند . اگر سیاه بود باید جای دیگری برای خودش دست‌وپا می‌کرد . دوباره گفت: «اگر سیاه بودی دیگر خودت نبودی»
گفت : «می‌دانم، اما وصیت که مرگ نمی‌آورد»
نفس عمیقی کشید . توی بحث برده بود . «یعنی چه که مرگ نمی‌آورد» هنوز توی سه کنج گیر کرده بود .
– فرض کن من سیاه هستم . اما همین هستم که می‌بینی . عاشق هم می‌شویم . با من عروسی می‌کنی؟
گفت : «فکر می‌کنم»
– فکر کردن ندارد . من می‌گویم نمی‌کردی . می‌خواهی بگویی نه ؟
گفت : «به این سرعت که نمی‌شود . کلی چیزها هست که باید حساب کنم . نمی‌خواهیم کاری کنیم که باقی عمرمان حسرت بخوریم»
– حساب و کتاب رو ول کن بگو آره یا نه .
– حالا که این‌طور شد…
– آره یا نه ؟
– خدای من . آن، بس کن، نه !
زن گفت : «دستت درد نکند» از آشپزخانه راه افتاد و رفت توی اتاق نشیمن . چند لحظه بعد صدای او را شنید که مجله ورق می‌زد . می‌دانست که از بس عصبانی است عملاَ نمی‌تواند روزنامه بخواند . او ورق می‌زد، نه مثل او که ورق‌ها را پاره می‌کرد . آرام ورق می‌زد، انگار که کلمه به کلمه می‌خواند، می‌خواست نشان دهد که آدم حسابش نمی‌کند . اثری را که می‌خواست داشت، آزرده‌اش می‌کرد .
او هم راه دیگری نداشت، نباید تحویلش می‌گرفت . به آرامی و طمأنینه بقیه ظرف‌ها را شست، بعد آن‌ها را خشک کرد و کنار گذاشت . روی جاظرفی و اجاق را دستمال کشید و روی کف‌پوش را سایید که قطره خون چکیده بود . آن را که می‌سایید، فکر کرد بد نباشد کف آشپزخانه را تی بکشد . وقتی کارش تمام شد آشپزخانه تازه به نظر رسید، درست مثل همان موقعی که می‌خواستند به این‌جا اسباب‌کشی کنند، پیش از آن که کسی توی آن زندگی کرده باشد .
سطل آشغال را برداشت و بیرون رفت . شب صافی بود و چند ستاره را سمت مغرب دید، جایی که چراغ‌های شهر آن‌ها را از سو نمی‌انداخت . در ال‌کامینو ( جاده ) رفت‌وآمد روان و سبک بود، آرام مثل رودخانه . از خودش خجالت می‌کشید که گذاشته بود زنش کار را به دعوا بکشاند . سی سال دیگر یا همین حدوها هردوشان می‌مردند . حالا این همه توی سروکله زدن چه فایده‌ یی داشت؟ به یاد سال‌هایی افتاد که با هم گذرانیده بودند و چقدر صمیمی بودند و چقدر خوب همدیگر را می‌شناختند، بغض راه گلویش را بست، طوری که نفسش درنمی‌آمد . گل‌وگردنش به خارخار افتاد . سینه‌اش گر گرفت . مدتی پا لنگ کرد و از این حس سرخوشانه لذت برد، بعد سطل را برداشت و از در پشتی بیرون رفت .
دو تا سگ ولگرد از ته خیابان خودشان را رسانده بودند به زباله‌دانی . یکی از آن‌ها به پشت دراز کشیده بود و غلت می‌زد و دیگری چیزی به دندان گرفته بود . خرناسه‌یی کشید، آن را به هوا انداخت، جستی زد و گرفت، دوباره خرناسه کشید و سرش را تکان داد . وقتی دیدند می‌آید، با قدم‌های کوتاه دمشان را گذاشتند لاپاشان و دررفتند . معمولاَ سنگی براشان پرت می‌کرد، اما این بار ولشان کرد، بروند .
وقتی توی خانه برگشت، تاریک شده بود . توی دستشویی بود . بیرون در ایستاد و صدایش کرد . صدای شیشه‌ها را می‌شنید، اما جواب او را نشیند . «آن، جداَ معذرت می‌خواهم . قول می‌دهم جبران کنم»
زنش پرسید: «چطور؟»
انتظارش را نداشت . اما از رنگ صدایش و طنین لحن او فهمید که باید جواب درست را بدهد . به در تکیه داد، زیر لب گفت: «با تو ازدواج می‌کردم»
زنش گفت: «خیلی خب حالا می‌بینیم، برو بگیر بخواب . تا یک دقیقه دیگر می‌آیم بیرون»
لباسش را کند و رفت زیر شمد . سرانجام صدای باز و بسته شدن در دستشویی را شنید .
از توی هال گفت : «چراغ رو خاموش کن»
– چی ؟
– چراغ رو خاموش کن .
دست دراز کرد و زنجیر چراغ کنار تخت را کشید . اتاق تاریک شد . گفت : «خیلی خب، خاموش کردم» آرام همان‌جا دراز کشید، هیچ اتفاقی نیفتاد . بعد صدای حرکتی را توی اتاق شنید . بلند شد، نشست اما نتوانست چیزی ببیند . اتاق ساکت بود . قلبش درست مثل اولین شبی می‌تپید که با هم بودند، همان‌طور که هر وقت شب‌ها به صدایی توی تاریکی بیدار می‌شد و صبر می‌کرد تا دوباره بشنود . صدای کسی که توی خانه حرکت می‌کند، یک غریبه .

 

 

توبیاس ولف

Tobias Wolff

مترجم : اسدالله امرایی

برگرفته از ماهنامه ادبی، هنری گلستانه

tobias_wolff

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*