Home / Short Stories / داستان کوتاه : پدر اثر ریموند کارور

داستان کوتاه : پدر اثر ریموند کارور

Raymond Clevie Carver-4

 

پدر

نوزاد توی سبدش کنار تخت بود، شبکلاه و لباس خواب سفید پوشیده بود . سبد را تازه رنگ زده بودند و دورش روبان‮های آبی روشن بسته بودند و تویش دورتادور پتوی آبی گذاشته بودند . سه خواهر کوچولو و مادر که تازه از جا بلند شده بود و هنوز حالش به جا نیامده بود و مادربزرگ همگی دور بچه ایستاده بودند و تماشایش می‮کردند که چه ‮طور خیره نگاه می‮ کند و گاهی مشت بسته ‮اش را به دهانش می ‮برد . نه لبخند می‮ زد و نه می‮ خندید، اما گاه ‮به‮ گاه پلک می ‮زد و وقتی یکی از دخترها چانه‮ اش را ناز می‮ کرد زبانش را از لای لب‮ هایش بیرون می‮ داد و تو می‮ برد .
پدر توی آشپزخانه بود و می‮ توانست صدایشان را بشنود که با بچه بازی می‮ کنند .
فیلیس گفت : کدام‮مان را دوست داری، نی‮نی؟ و چانه ‮اش را قلقلک داد .
فیلیس گفت : همه‮ مان را دوست دارد، اما از همه بیشتر بابا را دوست دارد چون بابا هم پسر است .
مادربزرگ بر لبه تخت نشست و گفت: دست‮های کوچولوش رو نگاه کن چه تپل است . وای، انگشت‮های کوچولوش را ببین درست مثل مامانش .
مادر گفت : چقدر نازه چه سرحال و سالمه، بچه کوچولوی خودم . و خم شد و پیشانی بچه را بوسید و پتوی روی دستش را ناز کرد . ما هم دوستش داریم .
آلیس جیغ زد : اما به کی رفته ؟ شبیه کی شده ؟ و همگی به سبد نزدیک‮تر شدند تا ببینند بچه به کی رفته .
کارول گفت : چشم‮هاش قشنگ است .
فیلیس گفت : چشم همه بچه‮ های کوچولو قشنگ است .
مادربزرگ گفت : لب‮هاش به پدربزرگش رفته . لب‮هاش را نگاه کنید .
مادر گفت : نمی‮ دانم… گمان نکنم .
آلیس جیغ زد : دماغش ، دماغش
مادر پرسید : دماغش مگر چه ‮طور است ؟
دختر جواب داد : شبیه دماغ یکی است .
مادر گفت: نه، نمی‮ دانم . گمان نکنم .
مادربزرگ زیر لب گفت : لب‮هاش… دست بچه را از زیر پتو درآورد و انگشت‮هاش را از هم باز کرد، گفت : اما انگشت‮های کوچولوش… به کی رفته ؟
فیلیس گفت: شبیه هیشکی نیست . و همگی باز به سبد نزدیک‮تر شدند .
کارول گفت : من می‮دانم ، من می‮دانم ، به بابا رفته ، بعد دقیق ‮تر به بچه نگاه کردند .
فیلیس گفت: ولی آخر بابا به کی رفته ؟
آلیس تکرار کرد : بابا به کی رفته ؟ و همگی یک دفعه برگشتند و به آشپزخانه نگاه کردند که پدر در آن پشت به میز نشسته و پشتش به آن‮ها بود .
فیلیس گفت: خوب، هیشکی و کمی‮ گریه کرد .
مادربزرگ گفت : هیس و رویش را برگرداند و باز به بچه نگاه کرد .
آلیس گفت : بابا به هیشکی نرفته
فیلیس، در حالی که چشم‮هایش را با یکی از روبان‮ها پاک می‮ کرد، گفت : اما باید به یکی رفته باشد . و همه به ‮جز مادربزرگ به پدر نگاه کردند که پشت میز نشسته بود .
پدر روی صندلی چرخیده بود و صورتش سفید بود و بدون حالت .

 

ریموند کارور

Raymond Clevie Carver, Jr.

مترجم : فرزانه طاهری

برگرفته ازکتاب : کلیسای جامع و چند داستان دیگر

 

Raymond Clevie Carver-2

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*