Home / Short Stories / داستان کوتاه : بیدار اثر توبیاس ولف

داستان کوتاه : بیدار اثر توبیاس ولف

tobias-wolff-2

بیدار

اودیسه پشت به بندر کرد و قدم در راه ناهمواری گذاشت که از میان درخت‌ها و از روی تپه به طرف جایی می‌رفت که آتن نشانش داده بود…
ریچارد مدتی به خواندن ادامه داد . بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از آن بود که سفر ادیسه به خانه خوک‌چران وفادارش سرگرمش کند . عجب کلمه‌ای! عجب راهی برای امرار معاش- البته کسی آنجا ادیسه را یادش نخواهد بود، توی این کتاب‌های قدیمی‌هیچ‌وقت کسی را نمی‌شناسند- اما به هر حال به او غذا تعارف می‌کنند و با آه و ناله‌هایشان سرش را می‌برند . ریچارد گاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاهی می‌انداخت . امیدوار بود آنا بیدار شود به طرف او به بچرخد و بازوهایش را باز کند- اما انگارآن شب از این شانس‌ها نداشت . دلخور و دمغ دوباره سراغ ادیسه رفت . آنا کتاب را باز روی میز پاتختی‌اش گذاشته بود، توی فصلی که به نظر ریچارد خسته‌کننده و پرت‌وپلا بود . کتاب را ورق زد تا به فصلی برسد که ادیسه تیر و کمانش را برمی‌دارد و تمام خواستگارها را می‌کشد . اما توصیف‌ها و شرح و تفصیل‌های طولانی کتاب خیلی بیشتر از نسخه‌ای بود که توی بچگی خوانده بود . ادیسه از درس‌های پایه سال اول دانشگاه کلمبیا بود، اما همان هفته که قرار بود دوباره آن را بخواند آنفولانزا گرفته بود . کتاب آنا مال کتاب‌خانه بود . تاریخ‌های قرض گرفتن کتاب را نگاه کرد، چندتا بیشتر نبودند و بین هر کدام کلی فاصله بود . بعد کتاب را بست و روی پاتختی گذاشت .
وقتی که چراغ را روشن کرده بود آنا فقط تکان مختصری خورده بود . حالا که چراغ را خاموش کرد و بالشش را مرتب کرد و ملافه را دور خودش پیچید فکر کرد شاید این کارها فایده‌ای داشته باشد. اما آنا همان‌طور خوابیده بود، رو به دیوار کرده بود و آرام خرناس می‌کشید .آنا باید صبح زود از خواب بیدار می‌شد و تمام روز توی رستوران کار می‌کرد اما ریچارد فقط یک کلاس داشت آن هم بعد از ظهر .
خدایا ! باید به یک چیز دیگر فکر می‌کرد .
اما به چی؟ اگر مدتی می‌توانست به چیز دیگری فکر کند شاید دوباره خوابش می‌برد یا دستکم میشد گوش به زنگ بماند تا ساعت آنا زنگ بزند .
به یک چیز دیگر فکر کن . خیلی خوب . جن‌گیر . کتاب قدیمی‌را توی نشیمن خواب‌گاهشان پیدا کرده بود . ریچارد فیلمش را دیده بود با آن دختر جن‌زده که سرش روی گردنش لق‌لق میخورد . اما نمی‌دانست که داستان بر اساس کتابی بوده است . نه این که کتاب ارزش ادبی داشته باشد . اما خیلی جالب بود . نویسنده تحقیق مفصلی درباره جن‌گیری کرده بود و بعضی از مثال‌هایش آن‌قدر ترسناک بودند که خواننده باورش می‌شد شیطان وجود دارد، دست کم تا وقتی که داشت کتاب را می‌خواند . معلوم شد کشیش‌هایی هستند که متخصص بیرون آوردن شیطان از جلد آدم‌ها هستند . کسب و کارشان همین است، کاسبی‌شان این بود که مثل آتش‌نشان‌ها منتظر بنشینند تا زنگ خطر به صدا در بیاید . شیطان در جلد زن خانه‌داری در آیدهو . شیطان به شکل راننده اتوبوسی در دلاویر . چقدر عجیب . انگار خود کشیش بودن به اندازه کافی عجیب و غریب نیست . ریچارد وقتی بچه بود تا حدی مذهبی بود . قبل از غذا دعا می‌خواند و یکشنبه‌ها مدرسه مسیحی می‌رفت و با بریده‌های کاغذ برای صحنه نمایش‌های مذهبی مردهای ریشو درست می‌کرد . کلیسا خوب بود، همیشه بعد از کلیسا احساس خوبی داشت . گاهی وقت‌ها فکر می‌کرد که شاید بعدها دوباره مذهبی شود . وقتی که خیلی بزرگتر شد .
بلند شد و لیوان آبی را که آنا برایش روی پاتختی گذاشته بود برداشت . آخر هفته گذشته آب را ریخته بود و آن قدر سروصدا راه انداخته بود که آنا از خواب بیدار شده بود . اما فکر نمی‌کرد که بتواند دوباره این کلک را سوار کند . برای همین با دقت لیوان را برداشت و آبش را که خورد آن را دوباره سر جایش گذاشت .
سرش را دوباره روی بالش گذاشت . چشم هایش را بست صدای تیک و تیک ساعت را می‌شنید و نفس بلند و نامنظم خودش را .
به سقف نگاه کرد و باریکه نور چراغی که از بین حصار تو می‌تابید . خیلی خوب دیگر به کشیش ها فکر نمیکند انگار فایده چندانی نداشت . خیلی خوب ادیسه . باید دوباره می‌خواندش . حتما باید این کار را می‌کرد این بار نسخه آدم بزرگ‌هایش را . باید توصیف‌ها و روده درازیها را تحمل میکرد تا به قسمت‌های خوبش برسد مخصوصا قسمت بکش بکش . از فکر این که ادیسه بعد از آن همه پرسه زدن به خانه برگشته خوشش می‌آمد، همه چیز را روبه راه کرد و زنش و خانه‌اش را پس گرفت بدون جنگ و جدل بیهوده .
بعد ایلیاد را می‌خواند و جنگ و صلح و برادران کارامازوف . همه کتاب‌هایی که توی کتابخانه آنا بود و خودش واقعا دوستشان داشت . رشته ریچارد اقتصاد بود و وقت زیادی برای مطالعه آزاد نداشت . و هروقت هم که سرش خلوت می‌شد دوست داشت کتاب‌های جنایی یا یک چیز ترسناک بخواند . خیلی خوب! او ‌اصلا اهل ادبیات نبود- کسی شکایت دارد ؟ دلش می‌خواست ببیند یکی از آن آدم‌های حساس و نازک طبع چطور از پس سمینار اقتصاد محیط زیست بین المللی برمی‌آید . مدلهای کاهش استراتژیک . معیارهای تساوی مختلف . تحلیل تاثیر موازنه عمومی . بفرمایید در خدمت باشیم !
نه این که آنا این طوری باشد، برای قیافه گرفتن یا فضل‌فروشی کتاب نمی‌خواند . به هیچ وجه . از ته دل این کتاب‌ها را دوست داشت . برایش مهم بودند و ریچارد می‌دانست وقتی تازه با هم آشنا شده بودند درمورد سلیقه خودش چندان روراست نبوده است . گذاشته بود که فکر کند که از آن آدم‌هایی است که کتاب های کلاسیک را دوست دارد و آنا هم باور کرده بود چون فکر می‌کرد که تمام دانشجوهای دانشگاه کلمبیا نه تنها باهوش بلکه بافرهنگ هم هستند و دانشگاه نرفته‌اند فقط برای این که بعد کاری با درآمد خوب پیدا کنند، بلکه می‌خواسته‌اند داناتر و عاقل‌تر هم بشوند دوست داشته‌اند آدمهای بهتری شوند . آنا تا این حد خام و بی‌تجربه بود . ریچارد بی‌گناهی آنا و بزرگ‌منشی خودش دربرابر سادگی او رادوست داشت . آنا چند سالی از او بزرگ‌تر بود و اول‌ها همین تا حدودی مساوی‌شان می‌کرد، ریچارد امتیازها را می‌دانست و می‌گذاشت آنا هرطور که دوست دارد فکر کند .
آن موقع، روزهای اول، این طور فکر می‌کرد . اما حالا دیگر نه . بعد از دوماه که با آنا بود می‌دانست که خام و بی‌تجربه خود اوست .
خانواده آنا روس بودند اما سال‌ها توی چچن زندگی کرده بودند و پدرش کارخانه مواد غذایی داشت . موقع جنگ کارخانه خراب شده بود و برادر بزرگ تر آنا کشته شده بود . زندگی‌شان برباد رفته بود . او را فرستاده بودند که با مادربزگ مادری‌اش توی خاورمیانه زندگی کند، بیوه زنی که اندازه جادوگرهای توی قصه‌ها بدجنس بود . حالا با خاله‌اش توی کویین زندگی می‌کرد و غیرقانونی توی رستورانی توی آمستردام کار می‌کرد . ریچارد همان‌جا دیده بودش . شنیده بود که با پیش‌خدمت دیگری روسی حرف می‌زند و وقتی که آمده بود سرمیز او سعی کرده بود که چند جمله‌ای را که از یک سال درس روسی توی دبیرستان بود یادش مانده بود بگوید و آنا از خوشحالی نزدیک بود زیر گریه بزند . آنا شبیه ریچارد نبود، کمی‌تپل با صورتی گرد و سوراخ‌های جای جوش ریزیز روی پیشانی اش . انگلیسی‌اش کاملا خوب بود اما لهجه غلیظی داشت . نمی‌خواست از آنا بخواهد که با او بیرون برود اما همان شب بعد این کار را کرد . الان نمی‌خواست دست و پایش را بند کند وقتی که هنوز معلوم نبود در آینده کی ممکن است سر راهش قرار بگیرد، چقدر شانس بیاورد واز کجا سردربیاورد .
اما بعد از حدود یک ماه ریچارد دید که آنا خیلی جدی به او فکر می‌کند با اینکه سعی می‌کرد وانمود کند این طور نیست اما همین‌طور بود و ریچارد هم این را می‌دانست و تصمیم گرفت که با او به هم بزند . درست نبود که از آنا سواستفاده کند . علاوه بر این قطار سواری طولانی بین خوابگاه تا خانه آنا واقعا خسته‌اش می‌کرد . اما دید که نمی‌تواند این کار را بکند . چون حتی وقتی داشت با دوست‌هایش حرف می‌زد، با هر دختر دیگری، دلش هوای آنا را میکرد، دلش برای صدای او که از ته حلقش درمی‌آمد و حرف زدن روراست و غیرمعمول او تنگ می‌شد . دلش برای شادی دادن به آنا و این که شادی را توی چشم های او ببیند تنگ می‌شد . شب‌هایی که توی اتاق خودش توی خوابگاه می‌خوابید احساس تنهایی وبی‌کسی می‌کرد.
از بیرون صدای بلندی- صدای مردی می‌آمد که اسپانیایی حرف می‌زد . آنا تکانی خورد و زمزمه‌ای کرد . صداها ادامه پیدا کردند . سکوت . ریچارد بلند شد و آب خورد .
حالا دیگر دور بودن از آنا غیر عادی به نظر می‌رسید . وقتی توی رختخواب بود سرکلاس که نشسته بود، برای پدرومادرش که ایمیل مینوشت همیشه داشت به آنا فکر می‌کرد و درد می‌کشید و اما ریچارد می‌دانست همیشه این طور نمی‌ماند . حالا دیگر می‌دانست که آنا او را ترک خواهد کرد . آنا همان‌موقع آن کسی بود که قرار بود باشد . اما ریچارد نه . آنا زن بود اما ریچارد مرد نبود . شبیه مردها شده بود مردی دوست داشتنی، تیره و و زمخت و جذاب با حالتی موقر و متفکر . اما ظاهرش شبیه آن چیزی که توی خودش احساس می‌کرد نبود . آن‌طوری که خودش می‌دانست هست . بعضی وقت‌ها که داشت توی خیابان قدم می‌زد توی شیشه مغازه‌ها به خودش نگاهی می‌کرد و از دیدن خودش جا می‌خورد انگار لباس مبدل پوشیده باشد .
دخترها دوستش داشتند . او را آن‌طور که دوست داشتند تصور می‌کردند و او یاد گرفته بود که چطور نقش خودش را بازی کند . اما می‌دانست که با آنا نمی‌تواند مدت زیادی این‌طوری ادامه بدهد . نه به خاطر این که آنا سنش بیش‌تر بود بلکه چون طرز فکر ریچارد از آنا کوچک‌تر یود . ریچارد کنجکاو نبود و آنا بود، بقیه را دوست نداشت و به کسی اطمینان نمی‌کرد اما آنا می‌کرد، به خاطر تمام سختی‌هایی که توی زندگیش کشیده بود . ریچارد خیلی شکایت میکرد و آنا هرگز شکایت نمی‌کرد . و با این که ریچارد از این که با او نباشد متنفر بود باز هم وقتی که با هم بیرون می‌رفتند به بقیه زن‌ها نگاه می‌کرد . بعضی وقت‌ها که با هم بودند آنا می‌دید که ریچارد براندازش می‌کند و توی دلش فکر میکند کاش آنا کمی‌لاغر شود یا فکری به حال چاله و چوله‌های صورتش بکند . و وقتی که رنگ صورت آنا می‌پرید ریچارد می‌توانست کوچکی و ابتذال خودش را احساس کند .
اما به زودی او را همان‌طور که بود میدید و به اشتباه خودش پی می‌برد . از همین الان می‌توانست نشانه‌هایی از پا پس کشیدنش ببیند . نوعی بی‌قراری و بیزاری همراه با مدارا . تمام این‌ها را بار قبل توی تنها دختری که خیلی با هم نزدیک بودند هم دیده بود . یعنی آنا متوجه نشده بود ؟ چطور ممکن بود ؟ فقط به خاطر این بود که ریچارد خوش‌تیپ بود ؟
یا شاید هم چون آمریکایی بود و ممکن بود به در بخورد .
نه امکان نداشت آنا این‌طور فکر کند . واقعا چقدر باید کسی بخیل باشد که آنا را بشناسد و همچین فکری در موردش بکند . خدایا ! مگر به سرش زده بود . آنا زن فوق‌العاده‌ای بود . خیلی خوب، این جمله یک کم کتابی بود، اما حقیقت داشت . اشکال کار فقط این بود که خیلی زود سر راه او قرار گرفته بود . آنا راباید دیرتر می‌دید وقتی که سرش چندبار به سنگ خورده بود و از دست دادن را تجربه کرده بود . وقتی که خراب‌کاری کرده بود، گند زده بود و گم‌وگور شده بود اما به هرحال راهش را پیدا کرده بود . روح خامش آبدیده شده بود و روزگار روح مردانه‌اش را زمخت کرده بود . بعد می‌توانست سراغ آنا بیاید و در برابرش سر خم کند، تمام تردیدها و وسوسه‌ها را کنار بگذارد و عشق و علاقه‌اش را به او نشان بدهد .
باریکه نور روی سقف کم‌رنگ شد و از بین رفت . ریچارد صدای قرقرلوله‌ها را از طبقه پایین شنید خاله داشت حمام می‌کرد . ماشینی توی خیابان پایین بوق ماشینی بلند شد وآنا غلتی زد و چرخید و به طرف او آمد . ریچارد دستش را روی پشتش احساس کرد . آنا اسمش را صدا کرد . چشم‌های ریچارد همان‌طور بسته بود و جواب نمی‌داد .

توبیاس ولف

Tobias Wolff

مترجم : دنا فرهنگ

tobias_wolff

Down

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*


*