Home / Short Stories / داستان کوتاه : پیراهن نو اثر سکینه محمدی

داستان کوتاه : پیراهن نو اثر سکینه محمدی

 Men,s fashion- 0010

 

پیراهن نو

زن قوری را روی کتری گذاشت و به ساعت دیواری نگاه کرد . به طرف یخچال رفت و در آن را باز کرد ، بوی غذا در دماغش پیچید و حالش را بد کرد . دستش را به طرف دماغش برد و با دست

دیگرش در قابلمه را برداشت . بوی برنج مانده تمام دماغش را پر کرد . در قابلمه را گذاشت و به طرف دستشویی دوید .

زن شیر آب را باز کرد و به صدای آب گوش کرد . زن احساس کرد که دستان کوچکی قلقلکش می دهند . لبخندی زد و دستش را روی شکمش کشید . (( کاش تو هم الان بودی)) نگاهی به ساعت

مچی اش کرد و فکر کرد که مرد هر روز دیرتر به خانه می آید . شیر آب را بست . به طرف اجاق گاز رفت . زیر کتری را خاموش کرد . استکانی برداشت و برای خودش چایی ریخت .

زن به طرف تلویزیون رفت و آن را روشن کرد و روبروی تلویزیون نشست و به مرد که در را باز کرده بود و داخل آپارتمان آمده بود، لبخند زد و گفت: سلام، خسته نباشی .

مرد کلید را از قفل در بیرون آورد و گفت : سلام، ممنون .

و به صورت زن لبخند زد . ((امروز چه قدر خوشجال به نظر می رسد))

مرد کیفش را روی جا کفشی گذاشت . کتش را در آورد و آن را روی جالباسی گذاشت .

زن استکان چای را روی سینی گذاشت و به طرف آشپزخانه رفت .

مرد گفت : چایی نمی خورم .

زن دم در آشپزخانه ایستاد و به مرد که به طرف حمام می رفت نگاه کرد . ((چرا؟))

مرد گفت: یک پیراهن برایم بیاور .

و داخل حمام رفت .

زن دم در آشپزخانه ایستاده بود و به صدای مرد که در صدای شرشر آب گم شده بود، گوش می کرد .

مرد گفت : پیراهن نوام را بیاور .

زن داخل آشپزخانه رفت . قوری را از روی کتری برداشت و آن را داخل ظرفشویی خالی کرد . قوری را زیر آب گرفت و آن را توی جاظرفی گذاشت .

مرد گفت : پیراهن نیاوردی ؟

زن زیر چشمی به مرد نگاه کرد و گفت : پیراهن آبی ات روی در کمد است .

زن به طرف هال آمد و فکر کرد که مرد امروز خیلی خوشحال است .

مرد نگاهی به اجاق گاز خالی کرد و گفت : چای دم نکردی ؟

و به شغل تازه اش فکر کرد که اگر در مصاحبه ی آن قبول می شد می توانست با حقوق آن برای خودشان ماشین بخرند .

زن روبروی تلویزیون نشست و صدای آن را بلند تر کرد .

مرد گفت : یک پیراهن نو می خواهم .

و داخل اتاق رفت .

زن به ساعتش نگاه کرد و از مرد بدش آمد . مرد از اتاق بیرون آمد و روبروی اینه ی قدی ایستاد . خودش را داخل آینه برانداز کردو گفت : کسی به من زنگ نزده بود ؟

زن گفت : نه .

(( معلوم نیست با کی قرار دارد که این قدر به خودش می رسد))

مرد یقه ی کتش را مرتب کرد و ادکلنش را از روی میز برداشت . از آینه نگاهی به زن کرد . (( چرا هیچ وقت نمی پرسد کجا می روم؟))

گفت : امشب دیرتر می آیم .

و کیفش را برداشت .

زن گفت : سعی کن امشب زود برگردی .

مرد گفت : شاید دیرتر برگردم .

و کلید را از روی میز تلفن برداشت و به طرف در رفت . زن به مرد نگاه کرد و احساس کرد که از مرد بدش می آید .

مرد گفت : خداحافظ

و از آپارتمان بیرون رفت .

زن استکان چای را داخل ظرفشویی خالی کرد . استکان را شست و آن را داخل جاظرفی گذاشت .

نگاهی به ساعتش کرد . ساعت هفت و چهل دقیقه بود . زن دستان کوچکی که قلقلکش می دادند را احساس کرد . خیلی دلش می خواست مرد در کنارش باشد و دلش برای مرد تنگ شد .

 

سکینه محمدی

 

About Mohammad Daeizadeh

  • تمامی فایل ها قبل از قرار گیری در سایت تست شده اند.لطفا در صورت بروز هرگونه مشکل از طریق نظرات مارا مطلع سازید.
  • پسورد تمامی فایل های موجود در سایت www.parsseh.com می باشد.(تمامی حروف را می بایست کوچک وارد کنید)
  • Password = www.parsseh.com

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

*